eitaa logo
کتابخونه‌ی‌زیرشیروونی.
77 دنبال‌کننده
67 عکس
0 ویدیو
0 فایل
من یه نویسنده‌م، همون‌طور که سیب‌زمینی یه باتریه. -تو هم بگو: https://daigo.ir/secret/p-2ed89867 برای سکوت‌های بی‌انتها، حرف‌های نامفهوم، قهوه‌های مسموم و حمله‌ی قواتل سینمایی آماده باشید.
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از نامه‌ها.
📫 پیام ناشناس جدید https://eitaa.com/atticlibrary/926 اهم. خب چیزه.. من داشتم براتون چایی مجری پز دم میزاشتم و برای توعم قهوه درست میکردم یهو چیز شد دستم خورد فقط دستم خورد یچی_ ریخت رو قهوه ت اصلانم از قصد نبود 😃. _ مجری چای مالاکای.
هدایت شده از نامه‌ها.
📫 پیام ناشناس جدید راستی. میخام بیشتر روی پروژه‌ی چای های مسموم کار کنم. یکم قوی تر شن بهتره نه؟ یا هر چیز دیگه _ مجری چای مالاکای.
هدایت شده از نامه‌ها.
📫 پیام ناشناس جدید https://eitaa.com/atticlibrary/932 یه سوال ؟ من همیشه با روش مواد غذایی مسموم مشکل داشتم ،از کجا میفهمید که رو طعمش تاثیر نزاشته ؟تستش میکنید ؟؟
کتابخونه‌ی‌زیرشیروونی.
📫 پیام ناشناس جدید https://eitaa.com/atticlibrary/932 یه سوال ؟ من همیشه با روش مواد غذایی مسموم مش
😂😂😂 اگه از مواد خوب استفاده کنی، فقط کافیه مطمئن بشی روی بوی غذا تاثیر نمی‌ذاره. وقتی طرف بفهمه مزه‌ش درست نیست دیگه خیلی دیر شده.
هدایت شده از نامه‌ها.
📫 پیام ناشناس جدید https://eitaa.com/atticlibrary/929 یکی دارم ولی یکم زیادی طولانیه 👈🏻👉🏻 عاشقانه س از زبون کاراکتر پسر بفرستم؟ با بشناسم که گمم نکنی 😁✨
چرا همه عاشقانه می‌نویس-
هدایت شده از نامه‌ها.
📫 پیام ناشناس جدید آلارم گوشی ساعت ۷ و ۱۵ دقیقه داشت جیغ بنفش میکشید.چه صبح بخیری با سردرد بیدار شدم.خیلی سخته هرشب خواب ببینی آدم‌خوارها عزیزانت رو میخورن و هیچ کاری از دستت برنیاد.البته دیگه بازی‌شون برام تکراری شده میدونم که دارم کابوس میبینم ولی نمیتونم بیدار بشم.گوشی‌مو برداشتم و رفتم توی صفحه چتش و یه «صبحت بخیر عسلم» با یه ایموجی پن‌کیک (🥞) براش فرستادم.اگه حضوری با این قیافه بهش همچین چیزی میگفتم فکر میکرد جن گرفتتم.احتمالا چندساعت دیگه پیامم رو ببینه.آخه ۷ صبح جمعه فقط من بیدارم.بعد از ۵ دقیقه خیره شدن به سقف و به فحش کشیدن تمام دنیا تصمیم گرفتم بلند بشم و روزمو شروع کنم؛چمیدونم با خودم فکر کردم شاید اولش خوب نبوده‌ و بقیه‌اش خوش بگذره.فکر کنم ۲ ۳ دقیقه هم نشستم رو تخت و وقت تلف کردم.صورتم رو که آب زدم تو آینه به خودم نگاه کردم.یه روز مسخره دیگه در مونتون بدون اون.عالیه.لبخند زدم.لبخندم زیادی غیرواقعی بود.آخه شب‌هایی که تمامش کابوس دیدم و صبحش رو بدون اون شروع میکنم لبخند زدن سخت ترین کار دنیاست.وقتی داشتم آب پرتقال میریختم تو لیوان به این فکر کردم که کاش منم مثل بقیه میتونستم بدون قرص/۱
هدایت شده از نامه‌ها.
📫 پیام ناشناس جدید آروم بخوابم.لعنتی منم باید امروزو مرخصی میگرفتم.توی راه به این فکر کردم که چرا با خودم فکر کردم کسی ۸ صبح جمعه به قهوه نیاز داره!؟خدای من اگه هیچ قهوه لازمی قبل از ساعت ۱۰ نیومد کافه امشب خودم رو از پشت بوم خوابگاه میندازم تو سطل آشغال.پسر تو چقدر احمقی!روپوشم رو پوشیدم و رفتم توی آشپزخونه.کافه خالی خالی بود.نگاهی به کافه انداختم.چقدر بدون بچه‌ها زندگی ساکت و حوصله سر بره.به ساعت نگاه کردم:۸:۳۳.همون موقع شنیدم که یه نفر وارد شد.به سمت ورودی نگاه کردم.یه دختر سرحال.جلو اومد و سلام کرد :سلام! لحنش جوری بود که فکر کردم سالهاست همو میشناسیم و من یادم نمیاد.لبخندی زدم که خستگی ازش میبارید:سلام.خوشومدین.همونجا روی یه صندلی تک نفره نشست؛روی صندلی که اون همیشه روش می‌نشست.میخواستم بهش بگم اونجا نشینه که یادم اومد من هیچوقت اون صندلی رو برای «عسلم» نخریدم.دختر خیلی مشتاق به نظر میرسید.کاش میشد به جای پول یکم انگیزه ازش بگیرم.سعی کردم خوش برخورد باشم: چی میل دارید؟ معلوم بود منتطر بود تا ازش این سوالو بپرسم: قهوه! قهوه لطفا.کافه که خالی بود چرا انقدر بلند صحبت میکرد؟/۲
هدایت شده از نامه‌ها.
📫 پیام ناشناس جدید ؟سرمو تکون دادم: شکر هم داشته باشه؟سریع جواب داد: نه تلخ میخورم.دوباره سری تکون دادم: چند دقیقه لطفا. و مشغول درست کردن قهوه شدم.متوجه نگاه های ذوق زده دختر بودم که بهم خیره شده بود.داشتم با خودم فکر میکردم نکنه من ر‌و با یه سلبریتی اشتباه گرفته؟ یا نکنه تا حالا قهوه نخورده؟ شایدم تعریف اینجا رو زیاد شنیده.بهرحال این همه ذوق دلیلی بود که۸و نیم جمعه این دختر رو به اینجا کشونده.تو همین فکرها بودم که یهو با همون ولوم صدای بالا گفت : ببخشید؟ نگاهش نکردم چون مشغول درست کردن قهوه محشرم بودم ولی با لحن مودبانه و گرم مخصوص مشتری‌ها جواب دادم: درخدمتم +بقیه همکاراتون امروز نیستن؟ خوب شد پشتم بهش بود چون چشم‌هامو چرخوندم : نه متاسفانه.یه «هوم»ِ ناراحت ازش شنیدم.شروع کرد به قهوه خوردن.صدای نوتیفیکیشن گوشیم حواسمو پرت کرد.برداشتم‌ و نگاهش کردم.کینا پیام داده بود«کافه‌ای؟» یه «آره» براش فرستادم.از اونجایی که جواب نداد از اعماق قلبم مطمئن شدم گرفته خوابیده.دختر قهوه‌اشو که تموم کرد حساب کرد و رفت.بدون هیچ ذوقی؛کاملا سرد.دخترها خیلی عجیب هستن./۳ خوشحال‌میشم‌تاهمینجاش‌نظر‌خودت‌و بقیه‌رو بدونم✨