eitaa logo
کتابخونه‌ی‌زیرشیروونی.
77 دنبال‌کننده
67 عکس
0 ویدیو
0 فایل
من یه نویسنده‌م، همون‌طور که سیب‌زمینی یه باتریه. -تو هم بگو: https://daigo.ir/secret/p-2ed89867 برای سکوت‌های بی‌انتها، حرف‌های نامفهوم، قهوه‌های مسموم و حمله‌ی قواتل سینمایی آماده باشید.
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از نامه‌ها.
📫 پیام ناشناس جدید شون مشتش را محکم به هوا برد: _ همینه!! گیاه آزالا فریاد کشید، تلوتلو خورد و بعد ناله ای سر داد و تمام انرژی‌اش تحلیل رفت و پخش زمین شد. ری درحالی که صورتش را با آستین کاپشنش پاک می کرد به شون خیره شد که به سمتش می‌دوید: _ آفرین! وقتی به ری رسید، محکم او را در آغوش کشید با خوشحالی فریاد زد: _ این اولین قربانی فرارمون بود! ری آهی کشید و به لباس های شیره‌ای اش نگاهی انداخت: _ آخرش منم کثیف کردی. شون غرید: _ ها؟ تقصیر من چیه که یه راست رفتی سمت قلبش؟؟ ری چشمانش را روی چشمان شون متمرکز کرد. نتوانست جلوی خندیدنش را بگیرد. شون با دیدن خنده ری لبخند زد. چه اتفاق نادری، این یعنی امروز روز شانسشان بود. _ خیلی خب..‌بریم برای دردسر درست کردن!!!
هدایت شده از نامه‌ها.
📫 پیام ناشناس جدید بله یکم زیاد شد ولی خب...😅
وای به به.✨
کاش خودمم می‌نوشتم.😃
هدایت شده از نامه‌ها.
📫 پیام ناشناس جدید اهم اهم * میتونم بگم یه چیز چرت و مسخره نوشتم و بعد اسمشو گذاشتم داستان کوتاه. انقدر مسخره بود که خودم فرداش دوباره خوندمش تعجب کردم 😁. درمورد خون‌آشام‌ها بود. _ مجری چای مالاکای.
هدایت شده از زیرزمین
یک کتابخونه‌ی قدیمی چوبی که هیچ کتابی درش وجود نداره همه‌ی طبقات خالی خالی هستند و بر روی چوب هر طبقه‌ متن‌هایی از نویسندگان قدیمی نوشته شده، وقتی به میز کتابخونه خیره میشی روی لبه‌ی میز با خط زیبایی نوشته شده: " برای دخترکم که دوست می‌داشت تمام نویسندگان را ببیند، اما عمرش انقدر کوتاه بود که حتی این کتابخانه را لمس نکرد، این هدیه را برای توی آینده میگذارم، برای دختری که همانند توست با همین چهره و همین خلقیات، به امید آنکه او این کتابخانه را دیده و بر تمام طبقاتش‌ کتاب بگذارد. " برای: کتابخونه زیرشیروونی