✨ ای بنازم به مقام تو که عیسای مسیح
در پی خادِمیَت ترکِ سماوات کند...
🔘به مناسبت یادروز ولادت حضرت عیسی علیهالسلام.
#استوری
#موعود_ادیان
#گرافیک_مهدوی
💫
از عالمۍ پرسیدند
براۍ خوب بودن ڪدام
روز بهتر است؟
عالم فرمود
یڪ روز قبل ازمرگ
گفتند
ولى مرگ راهیچڪس
نمیداند
عالم فرمود:
پس هر روز زندگۍ
را روز ِآخر فڪرڪن
وخوب باش
شاید فردایۍ نباشد
الهی …
حال دلتون قشنگ
عصر زیبای زمستونیتون
بخیر و خوشی
زندگیتون پراز عطر خداوند
عصرتون زیبا و شاد
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
🔖10دلیل که بعضی هیچ زمان موفق نمیشوند :
۱. ارزش زمان را درک نمیکنند
۲. کارهایی که در راستای هدف شان باشد انجام نمیدهند
۳. دست به اقدام لازم نمیزنند
۴. خودشان را محدود میکنند
۵. توجیه کردن را خوب بلدند
۶. شخصیت لازم را ندارند
۷. از زیر کار در رو هستند
۸. اقدام نمیکنند
۹. تاب ناملایمات ندارند
۱۰. بیتفاوتند
https://eitaa.com/poshtekhakrizhayeeshgh
هیچ چیز در جهان جلودار قدرت
و اراده الهی نیست و
جای خوشحالی داره که خدا
با تموم عظمتش وعده داده که
هرکسی بهش توکل کنه،
بهترین پشتوانه برای اون آدم خواهد بود !
پس به خدا توکل کن و
خودتو بهش بسپار ☝️
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
خارو میخک قسمت دهم (Web).mp3
زمان:
حجم:
58.8M
📚کتاب صوتی " خار و میخک "
📎 نوشته شهید یحیی سنوار
📌 قسمت دهم
🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊
https://eitaa.com/poshtekhakrizhayeeshgh
آوای دღل
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗 نگاه خدا💗 قسمت77 نشستیم با هم غذا خوردیم بعد از خوردن شام من رفتم روی تخت دراز کشید
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗نگاه خدا💗
قسمت 78
- چشم ،کلاستون تمام شد منتظرم باشین باهم بریم...
امیر : چشم
- چشمتون بی بلا
رفتم داخل کافه نشستم ،یاد کادوی امیر افتادم
کادو رو باز کردم ،نگاه کردم یه انگشتر عقیق که اسمم روش نوشته...
سر کلاس فقط به این فکر میکردم چه جوری بهش بگم ، یاد سلما افتادم ،خندش زدم ،سرم اومد ...
بعد کلاس رفتم تو محوطه دیدن امیر کنار ساحره و محسن ایستاده نزدیکشون شدم
ساحره : به مشهدی خانم ،زیارتتون قبول - مرسی عزیزم ،انشاءالله قسمت شما
محسن: ،سلام سارا خانم زیارتتون قبول, انشا ءالله باهمدیگه برین کربلا
(توی دلم گفتم یعنی میشه)
- خیلی ممنون
امیر: بچه ها اگه جایی میرین برسونیمتون
- اره امیر راست میگه بیاین با هم بریم
ساحره: نه عزیزم خیلی ممنون ،من و محسن جایی کار داریم مسیرمون به شما نمیخوره - باشه هر جور راحتی
خدا حافظی کردیم و رفتیم سوار ماشین شدیم - امیر آقا
امیر : بله - بریم گلزار؟
امیر: چرا که نه....
رسیدیم بهشت زهرا اول رفتیم سرخاک مامان فاطمه فاتحه ای خوندیم و بعد رفتیم سمت گلزار شهدا کنار شهید گمنام امیر نشست قرآن کوچیکشو درآورد شروع به خوندن کرد
منم رو به روش نشستم و نگاهش میکردم
دستمو گذاشتم روی سنگ قبر شهید ،کمکم کن - امیر ؟
امیر: بله - من نمیخوام برم از ایران ، یعنی از وقتی عاشقت شدم نمیخوام برم
( امیر سکوت کردو چیزی نگفت)
- تو هم منو دوست داری؟
امیر : من زمانی تصمیم به ازدواج با تو رو گرفتم که قرار شد چند ماه بعد عقد از هم جدا شیم
من نمیتونم باهات زندگی کنم
( تمام وجودم له شد ،یعنی دوستم نداره،از چشمام اشک میاومد و من پاکشون میکردم )
- باشه اشکالی نداره ،لزومی هم نداره که عقد کنیم چون من دیگه نمیخوام از اینجا برم ، ۱۰ روز دیگه مدت صیغه مون تمام میشه ،دیگه لازم نیست عقد کنیم من میرم داخل ماشین منتظرتون میمونم بیاین ...
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸