🌸 سلام 👋صبح بخیر 🌸
زندگی مثل خورشید صبحگاهی است؛
هر روز طلوعی تازه دارد و فرصتی نو برای بهتر زیستن.🌱
امروز را با لبخند آغاز کن، با امید ادامه بده،
و با عشق به پایان برسان.💐
روزت سرشار از برکت و لحظههای ناب!
https://eitaa.com/poshtekhakrizhayeeshgh
🌱برای هر مشکلی کتابی وجود داره:
نمیتونی برنامهریزی کنی؟؟
✶برنامهریزیبه روش بولتژورنال بخون
کارهات رو به بعد موکول میکنی؟؟
✶قانون 5 ثانیه رو بخون
عادتهای بد داری؟؟
✶عادتهای اتمی رو بخون
صبح زود بیدار شدن سخته ؟؟
✶باشگاه پنج صبحیها رو بخون
خارو میخک قسمت یازدهم Web).mp3
زمان:
حجم:
60.4M
📚کتاب صوتی " خار و میخک "
📎 نوشته شهید یحیی سنوار
📌 قسمت یازدهم
🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊
https://eitaa.com/poshtekhakrizhayeeshgh
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای صفای قلب زارم
هر چه دارم از تو دارم
#چهارشنبه_های_امام_رضایی
❤️❤️❤️❤️❤️❤️
💠 باطل کردن روزه قضا
💬سؤال: آیا کسی که روزه قضا گرفته، می تواند آن را به جهتی باطل کند؟
✅ پاسخ:
اگر پیش از ظهر باشد، اشکال ندارد؛ ولی باطل کردن آن بعد از ظهر جایز نیست و اگر چنین کند، باید کفّاره بدهد و مقدار آن پرداخت ده مُدّ طعام به فقیر (هر نفر یک مُدّ) است و اگر ندارد سه روز روزه بگیرد که بنا بر احتیاط واجب پی در پی باشد.
🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هوش جمعی مورچه ها رو ببینید و لذت ببرید از بزرگی و عظمت خداوند
😍😍😍😍
https://eitaa.com/poshtekhakrizhayeeshgh
اون لحظه ای که یاد بگیری
از چیز های کوچیک زندگی لذت ببری
و قدرشون رو بدونی
تازه شروع میکنی به زندگی کردن😉
☃️🌨☃️🌨☃️🌨☃️🌨☃️
آوای دღل
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗نگاه خدا💗 قسمت 78 - چشم ،کلاستون تمام شد منتظرم باشین باهم بریم... امیر : چشم - چشمتو
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗 نگاه خدا💗
قسمت79
من مریضم ،نمیتونم باهات ازدواج کنم
-یعنی چی؟
امیر: من بیماری قلبی دارم - (وقتی اینو گفت پاهام سست شد نشستم روی زمین)
من حتی نمیتونم بچه دار بشم ، مادرم همیشه غصه میخورد که پسرش هیچ وقت نمیتونه ازدواج کنه
شما وقتی پیشنهاد همچین کاری و که دادین گفتم پس تا یه مدت میتونم مادرمو خوشحال نگه دارم .بعد از یه مدت یه چیزی و بهونه میکنم و ازتون جدا میشم
فکرشو نمیکردم به اینجا برسه ( نشستم و شروع کردم به گریه کردن ،یعنی من حتی واسه ادامه زندگیم هم باید زجر کشیدن کسی و که دوستش دارم نگاه کنم ،یاد مادرم افتادم ،گریه هام بلند شد )
امیر: سارا جان من معذرت میخوام ( نگاهش کردم): یعنی فقط مشکلت همینه
امیر: این مشکل کوچیکی نیست سارا - دوستم داری؟
( چیزی نگفت ، صدامو بلند کردم و دوباره پرسیدم): دوستم داری؟
( برای اولین بار بغلم کرد ) : من همون روز تو ترکیه دیدمت عاشقت شدم
- من چیزی نمیخوام به جز عشق تو...
امیر : سارا جان تو الان حالت خوب نیست بعدن صبحت میکنیم
(امیرو رسوندم دم در خونش خودمم رفتم خونه ، درباز کردم مریم با دیدن قیافه ام اومد جلو)
مریم: سارا چیزی شده؟ با امیر حرفت شده؟ - نه فقط یه کم حالم بده
رفتم تو اتاقم و دراز کشیدم روی تخت با دیدن عکس مامان گریه ام گرفت اینقدر صدای گریه هام بلند بود که مریم اومد تو اتاق
مریم: سارا جون به لب شدم
بگو چی شده
( مریم و بغل کردم و گریه میکردم ،هق هق زنان همه ماجرا رو بهش گفتم)
مریم : عزیزززم اروم باش ، با گریه کردن که چیزی درست نمیشه ،به نظرم با پدرت صحبت کن کمکت میکنه ( میترسیدم به بابا رضا بگم اونم اول سرزنشم کنه به خاطر دروغی که گفتم،بعد به خاطر شرایط امیر مخالفت کنه )
شب بابا اومد خونه حالم خوب نبود به مریم گفتم که شام نمیخورم
صدای در اتاق بابا رو شنیدم حتمن بابا رفت تو اتاقش
دیگه نمیتونستم تحمل کنم
رفتم تو اتاقش - بابا رضا میشه صحبت کنیم باهم ( بابا رضا با دیدن قیافه ام اومد سمتم) چی شده سارا
اصلا حالم خوب نبود تعادل ایستادن و نداشتم
نشتم روی زمین شروع کردم به حرف زدن
بابا رضا هم بین حرفام هیچی نگفت
وقتی حرفام تمام شد شروع کردم به گریه کردن
بابا رضا اومد جلو و بغلم کرد : بابا جان تو الان واسه چی داری گریه میکنی،واسه اینکه نمیتونه بچه دار بشه...
- نه بابا جون اصلا بچه برام مهم نیست...
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸