ما شهید زیاد داریم -در بین سرداران هم شهید داریم، در بین آحاد معمولی هم شهید داریم-، امّا شهیدی که به دست خبیثترین انسانهای عالم یعنی خود آمریکاییها به شهادت برسد و آنها افتخار کنند که او را توانستند شهید کنند، چنین شهیدی غیر از حاج قاسم من کس دیگری را یادم نمیآید؛ جهادش جهاد بزرگی بود، خدای متعال شهادت او را هم شهادت بزرگی قرار داد.
بیانات رهبر شهید در منزل سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی ۱۳۹۸/۱۰/۱۳
🍃آوای رویش🍃
ما شهید زیاد داریم -در بین سرداران هم شهید داریم، در بین آحاد معمولی هم شهید داریم-، امّا شهیدی که ب
اما اکنون شهیدی غیر از حاج قاسم هم سراغ داریم که به دست خبیث ترین انسان های عالم به شهادت رسید...
🖤
🍃آوای رویش🍃
اما اکنون شهیدی غیر از حاج قاسم هم سراغ داریم که به دست خبیث ترین انسان های عالم به شهادت رسید...
واقعاً اگر حاج قاسم در رختخواب میمرد، یا در تصادف میمرد، یا با این ناخوشیها میمرد - [چون]اواخر، سینهاش ناراحت بود، شیمیایی بود، مشکل بود- آدم غصّهاش میشد؛ حاج قاسم باید همین جور به شهادت میرسید. البتّه برای ما خیلی سخت است؛ برای شما سخت است، شاید برای من سختتر هم باشد؛ ولیکن باید تحمّل کرد، باید از این مرحله عبور کنیم.
بیانات رهبر شهید در منزل سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی ۱۳۹۸/۱۰/۱۳
🙇♂آیا بعد از غسل جمعه که در روز جمعه انجام میشه می توان بدون وضو نماز خواند⁉️ یعنی آیا غسل جمعه کفایت از وضو می کند⁉️
❇️نظر رهبری شهید❇️
خیر، حتما برای نماز باید وضو گرفته شود.
❇️نظر آیت الله سیستانی ❇️
بله با غسل جمعه در روز جمعه میشه بدون وضو نماز خواند و وقت آن تا غروب جمعه ادامه داره
❇️نظر آیت الله مکارم❇️
اگه تا قبل از اذان ظهر جمعه غسل جمعه کردیم با این غسل بدون وضو می توان نماز خواند اما اگه از اذان ظهر به بعد غسل جمعه کردیم بنابر احتیاط نمی توان بااین غسل نماز خواند و باید حتما وضو بگیریم.
⛔️البته به شرطی که در بین غسل جمعه یا بعد از غسل کاری که وضو راباطل می کند از انسان سر نزند.
#احکام_رویش
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🌷 #دختر_شینا – قسمت76 ✅ فصل شانزدهم 💥 فردا صبح همسایهها آمدند بیمارستان و آوردندم خانه. یکی اتا
🌷 #دختر_شینا – قسمت77
✅ فصل شانزدهم
💥 گوشی تلفن را که برداشتم، نفسم بالا نمیآمد. صمد از آنطرف خط گفت: « قدم جان تویی؟! »
گفتم: « سلام. »
تا صدایم را شنید، مثل همیشه شروع کرد به احوالپرسی؛ میخواست بداند بچه به دنیا آمده یا نه؛ اما انگار کسی پیشش بود و خجالت میکشید. به همین خاطر پشت سر هم میگفت: « تو خوبی، سالمی، حالت خوب است؟! »
💥 من هم از او بدتر چون زن همسایه و معصومه کنارم نشسته بودند، خجالت میکشیدم بگویم: « آره. بچه به دنیا آمده. »
میگفتم: « من حالم خوب است. تو چطوری؟! خوبی؟! سالمی؟! »
💥 معصومه با ایما و اشاره میگفت: « بگو بچه به دنیا آمد، بگو. »
از همسایه خجالت میکشیدم. معصومه که از دستم کفری شده بود، گوشی را گرفت و بعد از سلام و احوالپرسی گفت: « حاجآقا! مژده بده. بچه به دنیا آمد. قدم راحت شد. »
💥 صمد آنقدر ذوقزده شده بود که یادش رفت بپرسد حالا بچه دختر است یا پسر. گفته بود: « خودم را فردا میرسانم. »
💥 از فردا صبح چشمم به در بود. تا صدای تقهی در میآمد، به هول از جا بلند میشدم و میگفتم حتماً صمد است. آن روز که نیامد، هیچ. هفتهی بعد هم نیامد. دو هفته گذشت. از صمد خبری نشد. همه رفته بودند و دستتنها مانده بودم؛ با پنج تا بچه و کلی کار و خرید و پخت و پز و رُفت و روب.
💥 خانم دارابی تنها کسی بود که وقت و بیوقت به کمکم میآمد. اما او هم گرفتار شوهرش بود که به تازگی مجروح شده بود.
صبح زود بندهی خدا میآمد کمی به من کمک میکرد. بعد میرفت سراغ کارهای خودش. گاهی هم میایستاد پیش بچهها تا به خرید بروم.
ادامه دارد...
🍃آوای رویش🍃
🌷 #دختر_شینا – قسمت77 ✅ فصل شانزدهم 💥 گوشی تلفن را که برداشتم، نفسم بالا نمیآمد. صمد از آنطرف
🌷 #دختر_شینا – قسمت78
✅ فصل شانزدهم
💥 آن روز صبح، خانم دارابی مثل همیشه آمده بود کمکم. داشتم به بچهها میرسیدم. آمد، نشست کنارم و کمی درددل کرد. شوهرش به سختی مجروح شده بود. از طرفی خیلی هم برایش مهمان میآمد. دستتنها مانده بود و داشت از پا درمیآمد.
💥 گرم تعریف بودیم که یکدفعه در باز شد و برادرم آمد توی اتاق. من و خانم دارابی از ترس تکانی خوردیم. برادرم که دید زن غریبه توی خانه هست، در را بست و رفت بیرون.
بلند شدم و رفتم جلوی در. صمد و برادرم ایستاده بودند پایین پلهها.
💥 خانم دارابی صدای سلام و احوالپرسی ما را که شنید، از اتاق بیرون آمد و رفت. برادرم خندید و گفت: « حاجی! ما را باش. فکر میکردیم به اینها خیلی سخت میگذرد. بابا اینها که خیلی خوشاند. نیمساعت است پشت دریم. آنقدر گرم تعریفاند که صدای در را نشنیدند. »
💥 صمد گفت: « راست میگوید. نمیدانم چرا کلید توی قفل نمیچرخید. خیلی در زدیم. بالاخره در را باز کردیم. »
همین که توی اتاق آمدند، صمد رفت سراغ قنداقهی بچه. آن را برداشت و گفت: « سلام! خانمی یا آقا؟! من باباییام. مرا میشناسی؟! بابای بیمعرفت که میگویند، منم. »
💥 بعد به من نگاه کرد. چشمکی زد و گفت: « قدم جان! ببخشید. مثل همیشه بدقول و بیمعرفت و هر چه تو بگویی. »
فقط خندیدم. چیزی نمیتوانستم پیش برادرم بگویم. به برادرم نگاه کرد و گفت: « سفارش ما را پیش خواهرت بکن. »
برادرم به خنده گفت: « دعوایش نکنی. گناه دارد. »
💥 بچهها که صمد را دیده بودند، مثل همیشه دورهاش کرده بودند. همانطور که بچهها را میبوسید و دستی روی سرشان میکشید، گفت: « اسمش را چی گذاشتید؟! »
گفتم: « زهرا. »
تازه آن وقت بود که فهمید بچهی پنجمش دختر است. گفت: « چه اسم خوبی، یا زهرا! »
ادامه دارد...
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سخت است ..
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🌿🥀سلام بر قطب عالم امڪان🥀🌿
🌱 چه دمی میشود آن دم که شود رؤیتِ تو...
که به پایان برسد ظلم شبِ غیبت تو...
🌱 ای خوش آن دم که رسد رایحهی نابِ وصال...
به مشامم برسد عطر خوش قامتِ تو...🌿🥀
🌱.برقآمت دلربای مهدی صلوات.🌱
🥀🍃🥀🍃
🖤 الّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج🖤💫
#امام_زمان|#ظهور|#رویش_باورها
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」