5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جوانیتون رو قدر بدونید.
از این فرصت استفاده کنید.
برای این فرصتطولانی برنامهریزی کنید.
#توسعه_فردی
#رمز_موفقیت
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
10.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت
نه سیٌدالشٌهداء بر جدال طاقت داشت
#اللّٰهُمَّعَجِّلْلِوَلِیِّکَالْفَرَج
#شب_اول_قبر|#رهبر_شَهیدم
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
📍محمدعلی جعفری، نویسنده نوشته:
🔰قبر ساده رهبر شهید پُز نیست، سبک زندگی است!
دیدم آقامجتبی دکمههای قبا را بهسختی میبندد. بعد که رفتند، به خواهرم گفتم: «این لباس انگار بد دوخته شده!» همسر آقامجتبی گفت: «پیراهنهای خودمان را متناسب با شخص راستدست میدوزند، اما این لباس آقا بود.»
پرسیدم: «چرا لباس آقا را میپوشند؟»
گفت: «آقا آنقدر لباسها را استفاده میکند که سر آستینها میرود و گاهی پاره میشود و میخواهد رفو کند. آقامجتبی میگوید: این را نپوشید، در دیدارها وجهه خوبی ندارد، بدهید من بپوشم. با اصرار لباسهای کهنه آقا را از ایشان میگیرد تا آقا ناچار شوند لباس نو سفارش دهند و بعد خودش همان لباسها را میپوشد.»
پ.ن: خاطره، به نقل از آقای فرید حدادعادل، برادر همسر آیتالله سیدمجتبی خامنهای
#رهبر_شَهیدم
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
📚داستان شیخ بهشت فروش
✍شيخ عبدالسلام يكى از زهاد و عباد اهل سنت بود، به طورى كه نامش را جهت تبرك به پرچمهاى مى نوشتند.
به اين صورت لا اله الا الله ، محمد رسول الله ، شيخ عبدالسلام ولى الله
اين مرد روزى بالاى منبر گفت :
هر كه مى خواهد از بهشت جايى بخرد بيايد.
مردم ازدحام كردند
و شروع به خريدن نمودند
شيخ تمام بهشت را فروخت ،
در آخر مردى آمد و گفت من دير رسيدم،
اموال زيادى دارم بايد يك جايى به من بفروشى،
🔺شيخ گفت :
ديگر محل خالى باقى نمانده مگر جاى خودم و الاغم ، درخواست كرد محل خودش را بفروشد و خود از جاى الاغش استفاده نمايد،
شيخ قبول كرد آن محل را فروخت
و در بهشت بدون مكان ماند.
روزى در نماز گفت : چخ چخ .
بعد از نماز پرسيدند : چرا چخ چخ كردى ؟
گفت : هم اكنون كه در بصره هستم
مكه را مشاهده مى كنم در حال نماز ديدم سگى وارد مسجدالحرام شد از اينجا او را چخ كرده بيرونش نمودم.
مردم بسيار در شگفت شدند
مقامش در نظر آنها بيشتر جلوه نمود.
🔺يكى از مريدان او، پيش زن خود كه شيعه بود آمد و جريان را نقل كرد. گفت خوب است مذهب تشيع را رها كنى ،
زن جواب داد اشكالى ندارد
ولى تو يك روز شيخ را با جمعى از مريدان دعوت كن تا در مجلس شيخ مذهب تو را بپذيرم.
آن مرد خوشحال شد
و فردا شيخ را دعوت كرد،
وقتى همه ميهمانان آمدند، سفره را انداخت براى هر نفر مرغى بريان گذاشت ولى مرغ شيخ را در زير برنج پنهان كرد.
وقتى چشم شيخ به ظرفهاى مريدان افتاد
ديد هر كدام يك مرغ بريان دارد
و ظرف خودش مرغى ندارد، عصبانى شد
🔺و گفت :
به من توهين كرده ايد
چرا مرغ بريان براى من نگذاشته ايد؟
زن كه منتظر چنين فرصتى بود گفت :
يا شيخ تو در بصره ادعا مى كنى ،
سگى كه در مكه وارد مسجدالحرام شده
مى بينى با اين همه مسافت و دورى راه ،
اما در اينجا نمى بينى كه مرغ بريان در
زير برنج است با اين فاصله كم ،
شيخ از جا حركت كرده گفت :
اين زن رافضيه خبيثه است و از
مجلس بيرون رفت.
🔺مرد صاحبخانه تا اين جريان را مشاهده
كرد مذهب خود را رها كرد و به مذهب زنش در آمد و شيعه شد.
📚انوار نعمانيه صفحه ۲۳۵
#رویش_سُخن
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
فراموش نکن که :
انسان مانند رودخانه است
هر چه عمیقتر باشد آرامتر است.
انسان بزرگ بر خود سخت میگیرد
و انسان کوچک بر دیگران.
انسان قوی از خودش محافظت میکند،
و انسان قویتر از دیگران.
و قطعاً این قدرت را فقط میتوان در پناه پروردگار داشت.
هرکس که به او نزدیکتر است، قدرتمندتر، آرامتر و متواضعتر است.
و تابش نور او را میتوان در تمامی جوانب زندگیاش دید...
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🌷 #دختر_شینا – قسمت 92 ✅ فصل هفدهم فردا صبح، صمد زودتر از همهی ما از خواب بیدار شد. رفت نان ت
🌷 #دختر_شینا – قسمت 93
✅ فصل هجدهم
💥 فردا صبح زود پدرشوهرم آمد سراغ صمد. داشتم صبحانه آماده میکردم. گفت: « دیشب خواب ستار را دیدم. توی خواب کلافه بود. گفتم ستارجان! حالت خوب است؟! سرش را برگرداند و گفت من صمدم. رفتم جلو ببوسمش، از نظرم پنهان شد. »
بعد گریه کرد و گفت: « دلم برای بچهام تنگ شده. حتماً توی خاک دشمن کنار آن بعثیهای کافر عذاب میکشد. نمیدانم چرا از دستم دلخور بود؛ حتماً جایش خوب نیست. »
💥 صمد که میخواست پدرش را از ناراحتی درآورد، با خنده و شوخی گفت: « نه بابا. اتفاقاً خیلی هم جایش خوب است. ستار الان دارد برای خودش پرواز میکند. فکر کنم از دست شما ناراحت است که اینطور اسمهای ما را به هم ریختید. »
💥 چشم غرهای به صمد کردم و لب گزیدم. صمد حرفش را عوض کرد و گفت: « اصلاً از دست من ناراحت است که اسمش را برداشتم. »
بعد رو کرد به من و گفت: « حتی خانمم هم از دستم ناراحت است؛ مگر نه قدم خانم! »
شانه بالا انداختم.
گفت: « هر چه میگویم تمرین کن به من بگو حاج ستار، قبول نمیکند. یک بار دیدی فردا پسفردا آمدند و گفتند حاج ستار شهید شده، باید بدانی شوهرت را میگویند. نگویی آقا ستار که بردارشوهرم است، چند وقت پیش هم شهید شد. »
این را گفت و خندید. میخواست ما هم بخندیم. اخم کردیم. پدرش تند و تیز نگاهش کرد.
ادامه دارد...
🍃آوای رویش🍃
🌷 #دختر_شینا – قسمت 93 ✅ فصل هجدهم 💥 فردا صبح زود پدرشوهرم آمد سراغ صمد. داشتم صبحانه آماده میک
🌷 #دختر_شینا – قسمت 94
✅ فصل هجدهم
💥 صمد که اوضاع را اینطور دید، گفت: « اصلاً همهاش تقصیر آقاجان استها! این چه بلایی بود سر ما و اسمهایمان آوردید؟! »
پدرشوهرم با همان اَخم و تَخم گفت: « من هیچ بلایی سر شما نیاوردم. تو از اول اسمت صمد بود، وقی شمساللّه و ستار به دنیا آمدند، رفتم شهر برایتان یکجا شناسنامه بگیرم. آنوقت رسم بود. همه اینطور بودند. بعضیها که بچههایشان را مدرسه نمیفرستادند، تازه موقع عروسی بچههایشان برایشان شناسنامه میگرفتند. تقصیر ثبت احوالی بود. اشتباه کرد اسم تو که از همه بزرگتر بودی را نوشت ستار. شمساللّه و ستار که دوقلو بودند، نمیدانم حواسش کجا بود، تاریخ تولد شمساللّه را نوشت 1344 و مال ستار را نوشت 1337. موقع مدرسه که شد، رفتیم اسمتان را بنویسیم، گفتند از همه بزرگتر کدامشان است؟! تو را نشان دادیم. گفتند این ستار است، بیاید کلاس اول. بقیه هم حالا وقت مدرسهشان نیست. خیلی بالا پایین دویدم؛ بلکه شناسنامههایتان را درست کنم؛ نشد. »
صمد لبخندی زد و گفت: « آن اوایل خیلی سختم بود. معلم که صدایم میزد ستار ابراهیمی؛ برّوبر نگاهش میکردم. از طرفی دوستها و همکلاسیهایم بهم میگفتند صمد. این وسط بدجوری گیر کرده بودم. خیلی طول کشید تا به این اوضاع عادت کردم. »
صمد دوباره رو کرد به من و گفت: « بالاخره خانم! تمرین کن به حاجآقایتان بگو حاج ستار. »
گفتم: « کم خودت را لوس کن. مگر حاجآقا نگفتند تو از اول صمد بودی. »
صمد دیگر پی حرف را نگرفت و به پدرش گفت: « آقا جان! بهتر است شما یک دوش بگیری تا سرحال و قبراق بشوی. من هم یک خرده کار دارم. تا شما از حمام بیایی، من هم آماده میشوم. »
ادامه دارد...
🌿🌺سلام امام زمانم🌺🌿
هر چند عرصه، تنگ است…
هر چند جان به لب شدهایم…
هر چند طعم زندگی از یادمان رفته است…
هر چند شادی، دیرگاهی است به ما سر نزده…
هر چند لبهایمان مدتهاست رنگ لبخند ندیده است…
🌹اما در اعماق قلبهایمان نقطهی روشن و گرمی است که خبر از آمدنت میدهد…
تو میآیی و جان میگیریم، میخندیم، شادی میکنیم، امیدوار میشویم…
🌹به همین زودی، به همین نزدیکی…...🌿🥀
🌱.برقآمت دلربای مهدی صلوات.🌱
🖤 الّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج🖤💫
#امام_زمان|#ظهور|#رویش_باورها
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」