9.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الان فصل این خوشمزه ی خنک هست 😍
یک کیلو زردآلو
شکر۱/۵ کیلو(کمتر هم میتونی بزنی)
زعفرون
آبلیمو۱ ق غ
گلاب( سلیقه ایی )
#سن_ایچ #زرد_آلو|#رویشآشپزی
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#چادر
مثل جای دُرّ
تعریف زیبای #چادر..😍
دیگه باید بگیم جا دُر فروشی 🙂
📽 دکتر عزیزی
#ذهن_رویشگر
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
📌رابطه ها در دو حالت
قشنگ می شوند❣️:
اول
پیدا کردن شباهتها،
دوم
#احترام گذاشتن به #تفاوت ها
#رویش_زندگی
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
19.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مبصر 4 ساله کلاس😅😅
یادش بخیر ساعت ها براش فکر میکردیم 😅😢
#نوستالژی|#رویش_لبخند
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
#داستانک
🐝🐉روزى زنبوری و ماری با هم بحث میکردند. مار ميگفت: آدمها از ترسِ ظاهر ترسناک من میمیرند، نه بخاطر نيشم! مار برای اثبات حرفش، به چوپانى که زير درختى خوابيده بود؛ نزديک شد و به زنبور گفت: من چوپان را نيش مىزنم اما تو بالاى سرش سر و صدا کن!
🐉مار چوپان را نيش زد و زنبور بالای سرش پرواز کرد.چوپان گفت: اى زنبور لعنتى! و شروع به مکيدن جاى نيش و تخليه زهر کرد و خوب شد. مار و زنبور نقشه ديگه اى کشيدند: اين بار
🐝زنبور نيش زد و مار خودنمايى کرد!
👩🌾چوپان از خواب پريد و همين که مار را ديد، از ترس پا به فرار گذاشت! از ضمادی استفاده نکرد و چند روز بعد، چوپان به خاطر ترس از مار و نيش زنبور مرد!
این داستان زندگی ماست...
خيلى از مشكلات هم همينگونه هستند؛ و آدمها فقط بخاطر ترس از آنها، نابود ميشوند. همه چیز بر میگردد به برداشت ما از زندگى. مواظب تلقین های زندگیمان باشیم...
#داستان
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
اونا بهش میگن «بیماری ناگهانی» ولی ما میگیم «با آل علی هر که درافتاد وَر افتاد»🇮🇷
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🙇♂مثلا همیشه پریودی 🇯🇵مون 7روزه باشه اگه روز هشتم یا نهم یه لکه ببینیم آیا این لکه حیضه یا استحاضه ⁉️ لکه ها یا ترشحات زردرنگ🟡 در روزهای آخر پریودی چه حکمی دارند⁉️
❇️نظر مراجع ❇️
حتی اگه هر ماه 7روزه باشیم اما از شروع پریودی تا روز دهم هر لکه ای ببینیم جزء حیضه و لکه های زرد آخر پریودی هم که قبل از ده روز پاک میشن همه حکم حیض را داره.
#احکام_رویش
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🌷 #دختر_شینا – قسمت 96 ✅ فصل هجدهم 💥 دستهایش را باز کرد و نشانم داد. هنوز آثار سوختگی روی دسته
🌷 #دختر_شینا – قسمت97
✅ فصل هجدهم
💥 صمد چایش را برداشت. بدون اینکه شیرین کند، سر کشید و گفت: « قدم! مانده بودم توی دو راهی. نمیدانستم باید چهکار کنم. آخرش تصمیمم را گرفتم و گفتم من فقط یک نفرتان را میتوانم ببرم. خودتان بگویید کدامتان را ببرم. اینبار دوباره هر دو اصرار کردند.
💥 رفتم صورت ستار را بوسیدم. گفتم خداحافظ برادر، مرا ببخش. گفته بودم نیا. با آن حالش گفت مواظب دخترهایم باش. گفتم چیزی نمیخواهی؟! گفت تشنهام. قمقمهام را درآوردم به او آب بدهم. قمقمه خالی بود؛ خالیخالی. »
صمد این را که گفت، استکان چایش را توی سفره گذاشت و گفت: « قدمجان! بعد از من اینها را برای پدرم بگو. میدانم الان طاقت شنیدنش را ندارد، اما باید واقعیت را بداند. »
گفتم: « پس ستار اینطور شهید شد؟! »
گفت: « نه... داشتم با او خداحافظی میکردم، صورتش را بوسیدم که عراقیها جلوی سنگر رسیدند و ما را به رگبار بستند. همان وقت بود که تیر خوردم و کتفم مجروح شد. توی سنگر، سوراخی بود. خودم را از آنجا بیرون انداختم و زدم به آب. بچهها میگویند خیراللّه درویشی همان وقت اسیر شده و عراقیها ستار را به رگبار بستند و با لب تشنه به شهادت رساندند. »
💥 بعد بلند شد و ایستاد. گفتم: « بیا صبحانهات را بخور. »
گفت: « میل ندارم. بعد از شهادتم، اینها را موبهمو برای پدر و مادرم تعرف کن. از آنها حلالیت بخواه، اگر برای نجات پسرشان کوتاهی کردم. »
بعد رو به خدیجه و معصومه کرد و گفت: « باباجان! بلند شوید، برویم مدرسه. »
ادامه دارد...