🍃آوای رویش🍃
🌷 #دختر_شینا – قسمت 105 ✅ فصل نوزدهم 💥 برادرها، خواهرها، پدر، مادرش و حاجآقایم دورتادور تابوت ح
🌷 #دختر_شینا – قسمت 106
✅ فصل نوزدهم
💥 💥 به باغبهشت که رسیدیم، دویدم. گفتم: « میخواهم حرفهای آخرم را به او بگویم. »
چه جمعیتی آمده بود. تا رسیدم، تابوت روی دستهای مردم هم به حرکت درآمد. دنبالش دویدم. دیدم تابوت آن جلو بود و منتظر نماز. ایستادم توی صف. بعد از نماز، صمد دوباره روی دستها به حرکت درآمد. همیشه مال مردم بود. داشتند میبردندش؛ بدون غسل و کفن، با همان لباس سبز و قشنگ. گفتم: « بچههایم را بیاورید. اینها از فردا بهانه میگیرند و بابایشان را از من میخواهند. بگذارید ببینند بابایشان رفته و دیگر برنمیگردد. »
💥 صدای گریه و ناله باغبهشت را پر کرده بود. تابوت را زمین گذاشتند. صمد من آرام توی تابوت خوابیده بود. جلو رفتم. خدیجه و معصومه را هم با خودم بردم.
من که اینقدر بی تاب بودم، یکدفعه آرام شدم. یاد حرف پدرشوهرم افتادم که گفت: « صمد توی وصیتنامهاش نوشته به همسرم بگویید بعد از من زینبوار زندگی کند. »
💥 کنارش نشستم. یک گلوله خورده بود روی گونهی سمت چپش. ریشهایش خونی شده بود. بقیهی بدنش سالمسالم بود. با همان لباس سبز پاسداریاش آرام و آسوده خوابیده بود. صورتش مثل آن روز که از حمام آمده بود و آن پیراهن چهارخانهی سفید و آبی را پوشیده بود، قشنگ و نورانی شده بود. »
💥 میخندید و دندانهای سفیدش برق میزد. کاش کسی نبود. کاش آن جمعیت گریان و سیاهپوش دور و برمان نبودند. دلم میخواست خم شوم و به یاد آخرین دیدارمان پیشانیاش را ببوسم.
زیر لب گفتم: « خداحافظ. » همین.
ادامه دارد...
🍃آوای رویش🍃
🌷 #دختر_شینا – قسمت 106 ✅ فصل نوزدهم 💥 💥 به باغبهشت که رسیدیم، دویدم. گفتم: « میخواهم حرفهای
🌷 #دختر_شینا – قسمت آخر
✅ فصل نوزدهم
💥 دیگر فرصت حرف بیشتری نبود. چند نفر آمدند و صمدم را بردند. صمدی که عاشقش بودم. او را بردند و از من جدایش کردند. سنگ لحد را که گذاشتند و خاکها را رویش ریختند، یکدفعه یخ کردم. آن پارهی آتشی که از دیشب توی قلبم گر گرفته بود، خاموش شد. پاهایم بیحس شد. قلبم یخ کرد. امیدم ناامید شد. احساس کردم بین آن همه آدم، تنهای تنها هستم؛ بییار و یاور، بیهمدم و همنفس. حس کردم یکدفعه پرت شدم توی یک دنیای دیگر، بین یک عده غریبه، بیتکیهگاه و بیاتکا. پشتم خالی شده بود. داشتم از یک بلندی میافتادم ته یک درهی عمیق.
💥 کمی بعد با پنج تا بچهی قد و نیمقد نشسته بودم سر خاکش. باورم نمیشد صمد آن زیر باش؛ زیر یک خروار خاک. هر کاری کردم بگذارند کمی کنارش بنشینم، نگذاشتند. دستم را گرفتند و سوار ماشین کردند. وقتی برگشتیم، خانه پر از مهمان بود. دوستانش میآمدند. از خاطراتشان با صمد میگفتند. هیچکس را نمیدیدم. هیچ صدایی نمیشنیدم.
💥 باورم نمیشد صمد من آن کسی باشد که آنها میگفتند . دلم میخواست زودتر همه بروند. خانه خالی بشود. من بمانم و بچهها. مهدی را بغل کنم. زهرا را ببوسم. موهای خدیجه را ببافم. معصومه را روی پاهایم بنشانم. در گوش سمیه لالایی بخوانم. بچههایم را بو کنم. آنها بوی صمد را میدادند. هر کدامشان نشانی از صمد توی صورتشان داشتند. همه رفتند. تنها شدم. تنها ماندم. تنها ماندیم. مهدیِ سه ساله مرد خانهی ما شد.
اما نه، صمد هم بود؛ هر لحظه، هر دقیقه. میدیدمش. بویش را حس میکردم. آن پیراهن قشنگی را که از مکه آورده بود، اتو کردم و به جا لباسی زدم؛ کنار لباسهای خودمان. بچهها که از بیرون میآمدند، دستی روی لباس بابایشان میکشیدند. پیراهن بابا را بو میکردند. میبوسیدند. بوی صمد همیشه بین لباسهای ما پخش بود. صمد همیشه با ما بود.
💥 بچهها صدایش را میشنیدند: « درس بخوانید. با هم مهربان باشید. مواظب مامان باشید. خدا را فراموش نکنید. »
گاهی میآمد نزدیکِ نزدیک. در گوشم میگفت: « قدم! زود باش. بچهها را زودتر بزرگ کن. سر و سامان بده. زود باش. چقدر طولش میدهی. باید زودتر از اینجا برویم. زود باش. فقط منتظر تو هستم. به جان خودت قدم، اینبار تنهایی به بهشت هم نمیروم. زودباش. خیلی وقت است اینجا نشستهام. منتظر توام. ببین بچهها بزرگ شدهاند. دستت را به من بده. بچهها راهشان را بلدند. بیا جلوتر. دستت را بگذار توی دستم. تنهایی دیگر بس است. بقیهی راه را باید با هم برویم . . .
🌟پایان🌟
🔷نگاه کوتاهی به زندگینامه «دخترشینا»
قدم خیر محمدی کنعانی
در تاریخ ۱۷ اردیبهشت سال ۱۳۴۱ در روستای قایش رزن همدان متولد میشود👼
در سال ۱۳۵۶ و درسن ۱۴ سالگی با ستار(صمد) ابراهیمی هژیر ازدواج میکند💑
و صاحب پنج فرزند قد و نیم قد می شوند، صمد در تاریخ ۱۳۶۵/۱۲/۲ در منطقه شلمچه درعملیات کربلا ۵ به درجه رفیع شهادت نائل میگردد🦋🕊
همسر گرانقدر این شهید بزرگوار(قدم خیر) نیز پس از۲۴ سال فراق دعوت حق را لبیک گفته و آسمانی می گردد🥀🍃
🌸شادی روح شهدا و همسران شهدا صلوات🌸
#همراه_با_شُهدا
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🙇♂شنیدین بعضیا میگن در زمان پریودی اگه حنا کنیم یا مو رنگ👩💼کنیم غسلمون باطل میشه آیا این حرف درسته⁉️
❇️نظر مراجع ❇️
چنین حرفی درست نیست. حنا کردن یا رنگ کردن مو در زمان پریودی اشکالی ندارد فقط مکروهه و غسل بعد از آن هم صحیحه
#احکام_رویش
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🔷نگاه کوتاهی به زندگینامه «دخترشینا» قدم خیر محمدی کنعانی در تاریخ ۱۷ اردیبهشت سال ۱۳۴۱ در روستای
🌸 دوستان عزیز و همراهان همیشگی کانال 🌸
امشب آخرین قسمت از رمان «دختر شینا» را با هم به پایان رساندیم.
از صمیم قلب از همه شما که هر شب همراه این رمان بودید، مطالعه کردید و با حضورتان به این تجربه ارزش بخشیدید، سپاسگزارم. 🙏💚
حالا دوست دارم گفتوگوی ما فقط به خواندن ختم نشود.
✨ به نظرتان این رمان چطور بود؟
- کدام بخش یا شخصیت بیشتر در ذهنتان ماند؟
- چه احساسی بعد از تمام شدن داستان دارید؟
- اگر بخواهید این کتاب را به کسی معرفی کنید، دربارهاش چه میگویید؟
و یک سؤال دیگر:
📚 آیا تمایل دارید سراغ یک رمان جدید برویم؟ و آیا پیشنهادی برای رمان جدید دارید؟
مشتاقم نظرات ارزشمندتان را در بخش دیدگاهها بخوانم. 🌹
https://punz.ir/message/09ZwJdx
همراهی و مشارکت شما، بزرگترین دلگرمی برای ادامه این مسیر است. 🤍
🌿🥀سلام بر قطب عالم امڪان🥀🌿
با چه رویی بنویسم که بیا آقا جان
شرم دارم خجلم من ز شما آقا جان
با چه رویی بنویسم ز غم دوری تو
که گناهانِ من آزرده تــو را آقا جان
مهربانانه بـــــــه یاد همهٔ ما هستی
آه از غفلت روز و شب مــا آقا جان
🥀🥀🥀
🌱.برقآمت دلربای مهدی صلوات.🌱
🖤 الّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج🖤💫
#امام_زمان|#ظهور|#رویش_باورها
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
بخشی از سوره نساء آیه ۱۰۲:
وَدَّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ تَغْفُلُونَ عَنْ أَسْلِحَتِكُمْ وَأَمْتِعَتِكُمْ فَيَمِيلُونَ عَلَيْكُمْ مَيْلَةً وَاحِدَةً ۚ
کافران دوستدارند شما از سلاحها و ساز و برگ جنگی خود غفلتورزید، تا یکباره به شما هجومکنند.
#مرگ_بر_امریکا
#تنگه_هرمز
#رویش_آیات
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」