eitaa logo
🍃آوای رویش🍃
307 دنبال‌کننده
851 عکس
909 ویدیو
2 فایل
با سلام #آوای_رویش وابسته به حوزه علمیه فاطمیه بیاض یه دورهمی دوستانه هست برای اینکه بیشتر بخوانیم تا بیشتر بدانیم... راه ارتباط @Yass22 لینک پیام ناشناس https://punz.ir/message/09ZwJdx لینک کانال https://eitaa.com/AvayeRoyesh
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃آوای رویش🍃
‍ 🌷 #دختر_شینا – قسمت 106 ✅ فصل نوزدهم 💥 💥 به باغ‌بهشت که رسیدیم، دویدم. گفتم: « می‌‌خواهم حرف‌های
‍ 🌷 – قسمت آخر ✅ فصل نوزدهم 💥 دیگر فرصت حرف بیشتری نبود. چند نفر آمدند و صمدم را بردند. صمدی که عاشقش بودم. او را بردند و از من جدایش کردند. سنگ لحد را که گذاشتند و خاک‌ها را رویش ریختند، یک‌دفعه یخ کردم. آن پاره‌ی آتشی که از دیشب توی قلبم گر گرفته بود، خاموش شد. پاهایم بی‌حس شد. قلبم یخ کرد. امیدم ناامید شد. احساس کردم بین آن همه آدم، تنهای تنها هستم؛ بی‌یار و یاور، بی‌همدم و هم‌نفس. حس کردم یک‌دفعه پرت شدم توی یک دنیای دیگر، بین یک عده غریبه، بی‌تکیه‌گاه و بی‌اتکا. پشتم خالی شده بود. داشتم از یک بلندی می‌‌افتادم ته یک دره‌ی عمیق. 💥 کمی ‌‌بعد با پنج تا بچه‌ی قد و نیم‌قد نشسته بودم سر خاکش. باورم نمی‌شد صمد آن زیر باش؛ زیر یک خروار خاک. هر کاری کردم بگذارند کمی ‌‌کنارش بنشینم، نگذاشتند. دستم را گرفتند و سوار ماشین کردند. وقتی برگشتیم، خانه پر از مهمان بود. دوستانش می‌‌آمدند. از خاطراتشان با صمد می‌گفتند. هیچ‌کس را نمی‌دیدم. هیچ صدایی نمی‌شنیدم. 💥 باورم نمی‌شد صمد من آن کسی باشد که آنها می‌گفتند . دلم می‌خواست زودتر همه بروند. خانه خالی بشود. من بمانم و بچه‌ها. مهدی را بغل کنم. زهرا را ببوسم. موهای خدیجه را ببافم. معصومه را روی پاهایم بنشانم. در گوش سمیه لالایی بخوانم. بچه‌هایم را بو کنم. آن‌ها بوی صمد را می‌دادند. هر کدامشان نشانی از صمد توی صورتشان داشتند. همه رفتند. تنها شدم. تنها ماندم. تنها ماندیم. مهدیِ سه ساله مرد خانه‌ی ما شد. اما نه، صمد هم بود؛ هر لحظه، هر دقیقه. می‌دیدمش. بویش را حس می‌کردم. آن پیراهن قشنگی را که از مکه آورده بود، اتو کردم و به جا لباسی زدم؛ کنار لباس‌های خودمان. بچه‌ها که از بیرون می‌آمدند، دستی روی لباس بابایشان می‌کشیدند. پیراهن بابا را بو می‌کردند. می‌بوسیدند. بوی صمد همیشه بین لباس‌های ما پخش بود. صمد همیشه با ما بود. 💥 بچه‌ها صدایش را می‌شنیدند: « درس بخوانید. با هم مهربان باشید. مواظب مامان باشید. خدا را فراموش نکنید. » گاهی می‌آمد نزدیکِ نزدیک. در گوشم می‌گفت: « قدم! زود باش. بچه‌ها را زودتر بزرگ کن. سر و سامان بده. زود باش. چقدر طولش می‌دهی. باید زودتر از اینجا برویم. زود باش. فقط منتظر تو هستم. به جان خودت قدم، این‌بار تنهایی به بهشت هم نمی‌روم. زودباش. خیلی وقت است اینجا نشسته‌ام. منتظر توام. ببین بچه‌ها بزرگ شده‌اند. دستت را به من بده. بچه‌‌ها راهشان را بلدند. بیا جلوتر. دستت را بگذار توی دستم. تنهایی دیگر بس است. بقیه‌ی راه را باید با هم برویم . . . 🌟پایان🌟
🔷نگاه‌ کوتاهی به زندگینامه «دخترشینا» قدم خیر محمدی کنعانی در تاریخ ۱۷ اردیبهشت سال ۱۳۴۱ در روستای قایش رزن همدان متولد میشود👼 در سال ۱۳۵۶ و درسن ۱۴ سالگی با ستار(صمد) ابراهیمی هژیر ازدواج میکند💑 و صاحب پنج فرزند قد و نیم قد می شوند، صمد در تاریخ ۱۳۶۵/۱۲/۲ در منطقه شلمچه درعملیات کربلا ۵ به درجه رفیع شهادت نائل میگردد🦋🕊 همسر گرانقدر این شهید بزرگوار(قدم خیر) نیز پس از۲۴ سال فراق دعوت حق را لبیک گفته و آسمانی می گردد🥀🍃 🌸شادی روح شهدا و همسران شهدا صلوات🌸 ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🙇‍♂شنیدین بعضیا میگن در زمان پریودی اگه حنا کنیم یا مو رنگ👩‍💼کنیم غسلمون باطل میشه آیا این حرف درسته⁉️ ❇️نظر مراجع ❇️ چنین حرفی درست نیست. حنا کردن یا رنگ کردن مو در زمان پریودی اشکالی ندارد فقط مکروهه و غسل بعد از آن هم صحیحه ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🔷نگاه‌ کوتاهی به زندگینامه «دخترشینا» قدم خیر محمدی کنعانی در تاریخ ۱۷ اردیبهشت سال ۱۳۴۱ در روستای
🌸 دوستان عزیز و همراهان همیشگی کانال 🌸 امشب آخرین قسمت از رمان «دختر شینا» را با هم به پایان رساندیم. از صمیم قلب از همه شما که هر شب همراه این رمان بودید، مطالعه کردید و با حضورتان به این تجربه ارزش بخشیدید، سپاسگزارم. 🙏💚 حالا دوست دارم گفت‌وگوی ما فقط به خواندن ختم نشود. ✨ به نظرتان این رمان چطور بود؟ - کدام بخش یا شخصیت بیشتر در ذهنتان ماند؟ - چه احساسی بعد از تمام شدن داستان دارید؟ - اگر بخواهید این کتاب را به کسی معرفی کنید، درباره‌اش چه می‌گویید؟ و یک سؤال دیگر: 📚 آیا تمایل دارید سراغ یک رمان جدید برویم؟ و آیا پیشنهادی برای رمان جدید دارید؟ مشتاقم نظرات ارزشمندتان را در بخش دیدگاه‌ها بخوانم. 🌹 https://punz.ir/message/09ZwJdx همراهی و مشارکت شما، بزرگ‌ترین دلگرمی برای ادامه این مسیر است. 🤍
🌿🥀سلام بر قطب عالم امڪان🥀🌿 با چه رویی بنویسم که بیا آقا جان شرم دارم خجلم من ز شما آقا جان با چه رویی بنویسم ز غم دوری تو که گناهانِ من آزرده تــو را آقا جان مهربانانه بـــــــه یاد همهٔ ما هستی آه از غفلت روز و شب مــا آقا جان 🥀🥀🥀 🌱.برقآمت دلربای مهدی صلوات.🌱 🖤 الّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج🖤💫 || ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بخشی از سوره نساء آیه ۱۰۲: وَدَّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ تَغْفُلُونَ عَنْ أَسْلِحَتِكُمْ وَأَمْتِعَتِكُمْ فَيَمِيلُونَ عَلَيْكُمْ مَيْلَةً وَاحِدَةً ۚ کافران دوست‌دارند شما از سلاح‌ها و ساز و برگ جنگی خود غفلت‌ورزید، تا یک‌باره به شما هجوم‌کنند. ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
💢ترک روضه خانگی، نزدیک بود کورم کند 🔹مرحوم آیت‌الله خویی: «در جوانی که در نجف درس می‌خواندم؛ خانه کوچک سی چهل متری داشتم و خانمم در خانه روضه می‌گرفت... من، چون می‌خواستم مطالعه کنم این مجلس خانم‌ها مزاحم مطالعه من بود. 🔹به خانمم گفتم که این روضه شما مزاحم درس من است و روضه را به هم زدم. بعد از این ماجرا چشم من درد شدیدی گرفت و بینایی‌ام داشت از بین می‌رفت... بعد از مدتی خانمم در خواب می‌بیند که به او می‌گویند: شوهر شما، چون مجلس روضه را به هم زده است کور می‌شود. 🔹به او بگو اگر از این کار پشیمان شده توبه کند و برای شفای چشمش، تربت امام حسین علیه‌السلام را به چشمش بمالد. آیت‌الله خویی استغفار می‌کند و دوباره روضه را در منزلش برقرار می‌کند و با تربت امام حسین علیه‌السلام چشمانش شفا می‌یابد.» 📚منبع: برگرفته از سخنرانی حجت الاسلام حبیب فرحزاد، پایگاه اطلاع رسانی حوزه، ۱۳۹۹/۱۰/۲۴. || ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」