🍃آوای رویش🍃
#قسمت_صد_و_نوزده #ناحله کاملا مشخص بود با کنایه این سوال و پرسیده. دیگه فهمیدم علت تغییر رفتار ریحان
#قسمت_صد_و_بیست
#ناحله🌱✨
سکوت کرده بود و مظلوم بهم خیره شد .با صدای بغض دار گفت :دلم برات تنگ شده بود
لحنم و آروم تر کردم و گفتم :منم
نگاهش و به فرش زیر پاش دوخت و گفت :معذرت میخوام .حق با توعه.هر کاری کردم ازسر لجبازی بود .محمد من خودم هم نمیدونم چرا اینطوری شدم،چرا انقدر بچه شدم .این رفتارم باعث آزار خودم هم شده .به همچیز گیر میدم .لجباز و یکدنده شدم حتی صدای روح الله هم از این کارهام در اومده.محمد دست خودم نیست یچیزی رو دلم سنگینی میکنه.
بغضش ترکید
+محمد حس میکنم چند وقتیه نمیتونم خوب نفس بکشم .نمیتونم خوب غذا بخورم یا حتی بخوابم .یه چیزیم هست ولی خودم هم نمیدونم چمه .از تظاهر به شاد بودن خستم از همچی خستم،از خودم خسته ام،از سرنوشت سختم خسته ام از تنهاییم ...
بغلش کردم و نزاشتم به حرف هاش ادامه بده
یخورده که گذشت صدای هق هقش قطع شد و فقط آروم اشک میریخت.
روی موهاش و بوسیدم و با لحن آرومی شروع کردم به حرف زدن :
دیگه اینجوری نگو .خدا قهرش میگیره ها .توهر شرایطی که باشیم باید خداروشکر کنیم .هرچیزی یه حکمتی داره عزیزدلم .راضی باش به رضای خدا.
ریحانه از نظر روحی داغون بود خیلی داغون تر از چیزی که فکرش و میکردم
با صدای بغض دارش گفت
+داداشی
_جانم
+میشه دیگه با من اینجوری حرف نزنی؟من فقط تو رو دارم به جای همه ی نداشته هام
خندیدم و گفتم:پس روح الله ی بدبخت چی؟اگه بهش نگفتم.
آه پر دردی کشید و به صورتم خیره شد وگفت: روح الله بوی بابا رو نمیده. روح الله چشم های مامانم و نداره. اون مثل مامان نمیخنده. مثل بابا اخم نمیکنه،مثل بابا حرف نمیزنه،مثل بابا نماز نمیخونه،مثل بابا راه نمیره...ولی محمد تو خودشونی،خود مامان و بابایی،تو...
گریه اش و از سر گرفته بود،به زور جلوی اشک هام و گرفتم و
_باشه آبجی کوچولو باشه،دیگه گریه نکن قربونت برم!
_
با محسن توماشین نشسته بودیم وداشتیم سمت خونه فاطمه اینا میرفتیم.
قرار شد با پدرش حرف بزنیم.
وقتی رسیدیم از ماشین پیاده شدم و لباسم و مرتب کردم و از تو آینه ماشین به خودم نگاه کردم وقتی از مرتب بودنم مطمئن شدم با محسن رفتیم و زنگ آیفون و زدم
در باز شد و رفتیم داخل
تا چشمم به حیاطشون افتاد یاد شب خاستگاری و اتفاقای جالبش افتادم و لبخند زدم.یه یا الله گفتیم که مادر فاطمه اومد بیرون و راهنماییمون کرد بریم تو.
باهاش سلام و علیک کردم و رفتم داخل
بابای فاطمه با نیمچه لبخندی از پله ها پایین اومد و بهمون دست داد.نشستیم ومادرش با چندتا فنجون چایی پیشمون اومد و با فاصله رو یکی از کاناپه ها نشست
منتظر بودم فاطمه رو ببینم .با باباش گرم صحبت شدیم. محسن به ستوه اومده بود
شرط های باباش :باید یه خونه تقریبا بزرگ نزدیک اینجا بگیری.
انتقالی بگیری و برای همیشه بیای ساری
فلان کنی فلان کنی...!
همه این هارو قبول کردم،رسید به مهریه
+خب مهریه دختر من باید به اندازه سال تولدش باشه
با تعجب نگاش کردیم
مامان فاطمه با تشر گفت :احمد
بابای فاطمه بهش نگاه کرد که دیگه ادامه نداد و بلند شد و رفت.
اولش خیال کردم شوخی میکنه
+یعنی هزار و سیصد و...سکه
محسن زد زیر خنده و گفت :آقای موحد شوخیتون گرفته ؟
با تعجب ولی محترمانه گفتم : مگه اومدیم کالا بخریم ؟ میخوایم ازدواج کنیم .این حرفا چه معنی میده ؟
محسن دوباره گفت :احساس نمیکنید یه مقدار زیادی دارین سخت میگیرین!؟این پسری که جلوتون نشسته هیچ حامی نداره. چجوری این همه شرط و به تنهایی و بدون پشتوانه ای قبول کنه ؟محمد،فقط خودشه و خداش
با اینکه اراده داره و تونسته دست تنها تا اینجا برسونه خودش و،ولی این دلیل نمیشه شما این شرط های سخت و براش بزارید.
به من نگاه کرد و گفت
+ببین پسر جون من نگفتم بیای خاستگاری دخترم.حالا که اومدی منم دارم شرایط و بهت میگم. دلت نمیخواد گوش کنی بگو ادامه ندم؟
محسن دستم و گرفت و میخواست بلند شه که نگهش داشتم .یه نفس عمیق کشیدم و
گفتم:بفرمایید
+راستش اصلا قولی که دادی واسه من کافی نیست.شغلت و عوض کن و یه کار کم دردسر وبی خطر واسه خودت جور کن .
از شدت تعجب خندم گرفت
_این حرف و جدی زدین؟
+مگه من باهاتون شوخی دارم ؟
_ببینید آقای موحد ،کار من فقط شغلم نیست .جز اهداف و آرزوهامه نیمی از زندگیمه ،واسش زحمت کشیدم چیزی که شما از من میخواین ممکن نیست !من چطور میتونم ازش بگذرم ؟خیلی براش سختی کشیدم...واسه به اینجا رسیدن خیلی سختی کشیدم نمیتونم به این راحتی از دستش بدم ! واینکه الان تو این جامعه مگه میتونم برم و از نوع یه شغل دیگه پیدا کنم؟
+خب اگه دختر منم به سختی به دست نیاری یروزی کنار میزاریش.اگه دوستش داری باید واسه رسیدن بهش سختی بکشی . من جنس خودم و میشناسم .مردا به اونی که راحت به دست بیارنش پایبند نمیمونن.
سلام امام زمانم✋🌸
مولاجانــ...!!!
تنهایت گذاشتیم و در هیاهوی دنیا، صدایت را گم کردیم.
حالا که به تاوان این غفلت، از زمین و زمان بلا میبارد، به دامان خودت پناه میآوریم.
یاصاحبنا
حضرت پدر!
صدای فرزندان گنهکارت به آسمان نمیرسد؛
پس خودت برایمان استغفار کن...
«يَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا، إِنَّا كُنَّا خَاطِئِينَ»
🌷اللهم عجل لولیک الفرج 🌷
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولادت باسعات امام حسن عسکری علیهالسلام رابه حجه ابن الحسن العسکری ارواحنا فداه وهمه شیعیان تبریک میگوییم🌸
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📖سورة المبارکه یس
هـدیه به پیشگاه مقدّس حضرت
🟩 امامحسن عسکری عليهالسّلام
و
حضرت نرجس خاتون مادرِ
🟢 امامزمان عجلاللهتعالیفرجهالشّریف
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
Khamenei.irانسان ۲۵۰ ساله؛ امام حسن عسکری علیهالسلام و تحسین دوست و دشمن.mp3
زمان:
حجم:
3.4M
📩 پرونده «#اباالمهدی عجلاللهفرجه»
🎧 انسان ۲۵۰ ساله؛ امام حسن عسکری علیهالسلام و تحسین دوست و دشمن
✏️ #کلیپ_صوتی | رهبر شهید انقلاب: این روزها متعلق به امام عسگری سلاماللّهعلیه است، که میتواند الگوی همهی مؤمنان، بخصوص جوانان باشد... ۱۳۹۰/۱۲/۱۰
🗓 انتشار به مناسبت سالروز ولادت امام حسن عسکری علیهالسلام
🖥 Farsi.Khamenei.ir
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑معلم فیزیکمون همیشه میگفت گاو یه پروفسوره
👆یه گاو در مغولستان
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
412.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍁🍂پــیــشــاپــیــش پــایــیــز مــبــارکــــ
زرد است که لبریز حقایق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است
عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی
پاییز بهاری است که عاشق شده است . . .
🍁🍂پاییزتون پر از رنگ و عطر خدا
🌺🤍🌺
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
📖🕊داستان راستان 🕊📖
کفشهای کارگر
روزی مردی بزرگ و دانا همراه شاگردش از میان باغی میگذشتند. در گوشهای از باغ، چشمشان به یک جفت کفش کهنه افتاد.
شاگرد با لبخند گفت:
— استاد! به گمانم این کفشها متعلق به یکی از کارگران باغ است. بیایید آنها را پنهان کنیم و از دور واکنش صاحبشان را تماشا کنیم. بعد هم کفشها را سر جایشان میگذاریم.
استاد گفت:
— چرا باید برای سرگرمی خودمان، دل انسانی را بیازاریم؟ اگر میخواهی واکنشش را ببینی، کار دیگری انجام بده.
سپس مقداری پول از جیبش بیرون آورد و گفت:
— این پول را داخل کفشها بگذار و بعد با هم پنهان شویم.
شاگرد چنین کرد و هر دو در گوشهای به انتظار نشستند.
مدتی بعد، کارگر باغ برای استراحت و تعویض لباس به سراغ وسایلش آمد. وقتی پایش را داخل یکی از کفشها گذاشت، احساس کرد چیزی درون آن است. کفش را بیرون آورد و با تعجب چند اسکناس را دید.
چند لحظه به پولها خیره ماند. سپس سرش را رو به آسمان بلند کرد و با چشمانی اشکآلود گفت:
— خدایا، شکرت! تو هیچوقت بندگانت را فراموش نمیکنی... میدانی که همسرم بیمار است و فرزندانم گرسنهاند.
اشک از گونههایش سرازیر شد و ادامه داد:
— تمام روز فکر میکردم امشب با دست خالی چگونه به خانه برگردم و با چه رویی به همسر و بچههایم نگاه کنم... اما تو خودت راهی برایم باز کردی.
شاگرد که این صحنه را میدید، تحت تأثیر قرار گرفته بود. استاد آرام به او گفت:
— دیدی؟ اگر کفشهایش را پنهان میکردیم، شاید چند لحظه میخندیدی؛ اما با گذاشتن همین مقدار پول، هم دل او را شاد کردی و هم دل خودت را.
🌱 در زندگی، اگر میخواهی خوشحال شوی، فقط چیزی از دیگران نستان؛ گاهی چیزی ببخش. لذت گرفتن، شاید برای لحظهای باشد؛ اما شادیِ بخشیدن، هم دلِ دیگری را روشن میکند و هم دلِ خودت را.
گاهی یک کار کوچک از طرف ما، میتواند دعای بزرگی را از زبان انسانی گرفتار جاری کند.
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای کسی که نمیخواهد بفهمد خودت رو قربانی فهمش نکن
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」