6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولادت باسعات امام حسن عسکری علیهالسلام رابه حجه ابن الحسن العسکری ارواحنا فداه وهمه شیعیان تبریک میگوییم🌸
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📖سورة المبارکه یس
هـدیه به پیشگاه مقدّس حضرت
🟩 امامحسن عسکری عليهالسّلام
و
حضرت نرجس خاتون مادرِ
🟢 امامزمان عجلاللهتعالیفرجهالشّریف
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
Khamenei.irانسان ۲۵۰ ساله؛ امام حسن عسکری علیهالسلام و تحسین دوست و دشمن.mp3
زمان:
حجم:
3.4M
📩 پرونده «#اباالمهدی عجلاللهفرجه»
🎧 انسان ۲۵۰ ساله؛ امام حسن عسکری علیهالسلام و تحسین دوست و دشمن
✏️ #کلیپ_صوتی | رهبر شهید انقلاب: این روزها متعلق به امام عسگری سلاماللّهعلیه است، که میتواند الگوی همهی مؤمنان، بخصوص جوانان باشد... ۱۳۹۰/۱۲/۱۰
🗓 انتشار به مناسبت سالروز ولادت امام حسن عسکری علیهالسلام
🖥 Farsi.Khamenei.ir
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑معلم فیزیکمون همیشه میگفت گاو یه پروفسوره
👆یه گاو در مغولستان
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
412.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍁🍂پــیــشــاپــیــش پــایــیــز مــبــارکــــ
زرد است که لبریز حقایق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است
عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی
پاییز بهاری است که عاشق شده است . . .
🍁🍂پاییزتون پر از رنگ و عطر خدا
🌺🤍🌺
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
📖🕊داستان راستان 🕊📖
کفشهای کارگر
روزی مردی بزرگ و دانا همراه شاگردش از میان باغی میگذشتند. در گوشهای از باغ، چشمشان به یک جفت کفش کهنه افتاد.
شاگرد با لبخند گفت:
— استاد! به گمانم این کفشها متعلق به یکی از کارگران باغ است. بیایید آنها را پنهان کنیم و از دور واکنش صاحبشان را تماشا کنیم. بعد هم کفشها را سر جایشان میگذاریم.
استاد گفت:
— چرا باید برای سرگرمی خودمان، دل انسانی را بیازاریم؟ اگر میخواهی واکنشش را ببینی، کار دیگری انجام بده.
سپس مقداری پول از جیبش بیرون آورد و گفت:
— این پول را داخل کفشها بگذار و بعد با هم پنهان شویم.
شاگرد چنین کرد و هر دو در گوشهای به انتظار نشستند.
مدتی بعد، کارگر باغ برای استراحت و تعویض لباس به سراغ وسایلش آمد. وقتی پایش را داخل یکی از کفشها گذاشت، احساس کرد چیزی درون آن است. کفش را بیرون آورد و با تعجب چند اسکناس را دید.
چند لحظه به پولها خیره ماند. سپس سرش را رو به آسمان بلند کرد و با چشمانی اشکآلود گفت:
— خدایا، شکرت! تو هیچوقت بندگانت را فراموش نمیکنی... میدانی که همسرم بیمار است و فرزندانم گرسنهاند.
اشک از گونههایش سرازیر شد و ادامه داد:
— تمام روز فکر میکردم امشب با دست خالی چگونه به خانه برگردم و با چه رویی به همسر و بچههایم نگاه کنم... اما تو خودت راهی برایم باز کردی.
شاگرد که این صحنه را میدید، تحت تأثیر قرار گرفته بود. استاد آرام به او گفت:
— دیدی؟ اگر کفشهایش را پنهان میکردیم، شاید چند لحظه میخندیدی؛ اما با گذاشتن همین مقدار پول، هم دل او را شاد کردی و هم دل خودت را.
🌱 در زندگی، اگر میخواهی خوشحال شوی، فقط چیزی از دیگران نستان؛ گاهی چیزی ببخش. لذت گرفتن، شاید برای لحظهای باشد؛ اما شادیِ بخشیدن، هم دلِ دیگری را روشن میکند و هم دلِ خودت را.
گاهی یک کار کوچک از طرف ما، میتواند دعای بزرگی را از زبان انسانی گرفتار جاری کند.
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای کسی که نمیخواهد بفهمد خودت رو قربانی فهمش نکن
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
14.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مولانا میگه :زندگی یک کیسه است...
🎙استاد انوشه
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#قسمت_صد_و_بیست #ناحله🌱✨ سکوت کرده بود و مظلوم بهم خیره شد .با صدای بغض دار گفت :دلم برات تنگ شده بو
#قسمت_صد_و_بیست_و_یک
_این حرفی که شما میزنید شامل همه مردا نمیشه و اینکه چطور میتونید بگید راحت ؟این راهی که من دارم میرم راحته؟
+آقای دهقان فرد من بهتون نگفتم این راه رو بیاین . میتونید ادامه ندین .راستی من از شنیدن حرفاتون خیلی خوشحال شدم
مطمئنم فاطمه هم وقتی بفهمه چقدر واستون ارزش داره خوشحال میشه و سر عقل میاد.
خشم به تمام وجودم نفوذ کرده بود.
میدونستم علت این حرف هاش چی بود . میخواست تمام زورش و بزنه تا نزاره من با دخترش ازدواج کنم.روش خوبی هم انتخاب کرده بود.میخواست کسی که پیش دخترش وجهش خراب میشه من باشم نه اون.
از جام بلند شدم.دلم نمیخواست از روی عصبانیت حرف اشتباهی بزنم و همه چی خراب شه.
یه لبخند زدم و گفتم :باهاتون تماس میگیرم
بهش دست دادم
با یه لحن گرم که نشان از حال خوبش میداد گفت : امیدوارم رو حرفات بمونی
محسن هم سرد و جدی باهاش خداحافظی کردچند قدم با در فاصله داشتیم که یهو در با شدت باز شد و یکی پرید تو و گفت:مااااااااامااااااااااااان
یه کیفیم یه گوشه پرت شد
تانگاهش و چرخوند و متوجه من شد سکوت کرد و با تعجب ایستاد
از شدت عصبانیت حس میکردم دارم میسوزم
نتونستم وایستم.بدون اینکه بهش نگاه کنم اروم خداحافظی کردم و از کنارش رد شدیم
سنگینی نگاه پر از تعجبش و حس میکردم ولی نمیتونستم برگردم سمتش.
با قدم هایی تند از خونشون بیرون رفتیم.
____
فاطمه
تو راه دانشگاه به خونه بودم
خیلی خسته بودم ولی حسِ خوبِ نمره کامل گرفتن زیر دست دکتر ماهانی تو درس بافت شناسی عمومی انقدر شیرین بود که حاضر بودم تا خودِ خونه پیاده برم.
از ماشین آژانس پیاده شدم و کلید وتو قفل در انداختم.
درو باز کردم و رفتم تو حیاط.
از حیاط شروع کردم به صدا زدن مامان
چند بار داد زدم
_مااامااان!!!مامانییییی
جوابی نشنیدم
با عجله در خونه رو باز کردم
کیفم و انداختم دم در و با پام شوتش کردم که به مبل برخورد کرد.
چادرم از سرم افتاد رو شونم که با دیدن چندتا کفش تو راه پله خشکم زد
سرم و بردم تو ببینم کیه
محمد؟محمد بود؟!
بلاخره اومد؟اینجا چیکار میکنه؟
آب دهنم از ترس خشک شد
بهم نگاه نکرد.بی توجه بهم به بابا دست داد و از مامان خداحافظی کرد.محسن هم کنارش بود.اومد سمتِ در.من که تو چهارچوب در خشکیده بودم یه تکون به خودم دادم و جابه جا شدم.از جلوی در رفتم کنار که محمد خیلی اروم گفت
+خداحافظ
سرش پایین بود و حتی یه لحظه هم سرش و بالا نیاورد.
هم از تعجب و هم از رفتارِ سردش داشتم سکته میکردم.از خونه رفت بیرون.
یعنی بابا بهش گفته بود بیاد اینجا؟
چیکارش داشت؟چی گفت بهش که اینطوری بود؟چرا مثل قبل شد؟اب دهنم و به زور قورت دادم.
بابا و مامان برای بدرقشون تا دم در رفتن.
به ظرف های میوه و چایی دست نخوردشون روی میز نگاه کردم.
رفتم کنار یه ظرف میوه نشستم.
داشتم دق میکردم.نمیدونستم وقتی بعد این همه مدت برمیگرده اینطوری میشه!
یه خیار از تو ظرف براشتم که مامان اومد تو
دوییدمسمتش و
_ایناااا اینجا چیکار میکردن؟چرا به من نگفتین؟چرا اومدن اینجا؟چی گفتن بهتون؟
جریان چیه؟چرا هیچکس به من هیچی نمیگه؟اه مامان حرف بزن دیگه
دستش و گذاشت رو دهنم و
+اه دختر بس کن دیگه.چقدر یه ریز حرف میزنی؟هیچی با بابات کار داشتن.
_راجع به چی؟
+به تو چه اخه؟؟
_بگووو دیگه
+از بابات بپرس
این رو گفت و رفت بالا
بابا اومد داخل
_سلام بابا
+سلام جانم
_اینا اینجا چیکار میکردن؟
+خب،اومدن حرف بزنیم
_خب بگین راجع به چی؟
+راجع به خودش
_خب؟
+خب به جمالت
چندتا حرف مردونه زدیم که به شما ربطی نداره.
کلافه رفتم سمت اتاقم.
میخواستم بدونم چیشده ولی کسی چیزی نمیگفت.
بدون اینکه لباسام و در بیارم رو تخت خوابیدم.کاش میتونستمزنگ بزنم و از محمد بپرسم،ولی...!
دوباره یاد خداحافظیش افتادم.
اعصابم خورد شد،وجودم یخ زد.کاش اینقدر
محدود نبودم.کاش..!
_
+میخواست شرط های بابات و بدونه
_شرط؟چه شرطی؟
+چه میدونم والا. خودت که میشناسی بابات و.اولش گفت که باید یه خونه نزدیکِ خونه ی ما بخره.پسره ی بدبخت قبول کرد.بعد گفت انتقالی بگیره بیاد ساری.پسره قبول کرد
بعد گفت باید اندازه ی سال تولدت مهریه بده بازم چیزی نگفت، نمیدونم چرا گفت که باید از سپاه بیای بیرون!
_خب؟محمد چی گفت؟
+گفت من عاشق کارمم به سختی تونستم برم اینجا و فلان...بعدشم گفت امکان نداره من از سپاه بیام بیرون
_وای! واسه چی بهش گفت از سپاه بیاد بیرون؟ای خدا.آخه من چقدر بدبختم.
شغلِ پسره به بابا چه ربطی داره؟
گفت بدون اجازه ی من نره ماموریت که گفت چشم دیگه.از اونجا کلا بیا بیرون چی بودآخه؟
+نمیدونم به خدا،باباته دیگه کاریش نمیشه کرد
_مهریه روچقدر گفت ؟
(در کمال تعجب گفت)
+سالِ تولدت....
_یاعلی!چه خبره؟ماااااامان!
دستام رو مشت کردم و از اتاقم بیرون رفتم