eitaa logo
🍃آوای رویش🍃
299 دنبال‌کننده
839 عکس
889 ویدیو
2 فایل
با سلام #آوای_رویش وابسته به حوزه علمیه فاطمیه بیاض یه دورهمی دوستانه هست برای اینکه بیشتر بخوانیم تا بیشتر بدانیم... راه ارتباط @Yass22 لینک پیام ناشناس https://punz.ir/message/09ZwJdx لینک کانال https://eitaa.com/AvayeRoyesh
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
703.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من نمیگویم کسی« بی درد » نیست هر کسی دردی ندارد، « مرد » نیست... لیک می گویم که فصل سوختن، آب را هم می توان آموختن... « خنده ها » را می توان تقسیم کرد گریه ها را می توان « ترمیم » کرد... گر خطر می بارد از این فصل سرد دوستی را باید اول « بیمه » کرد... « عشق » با لبخند مردم، زنده است زندگی هم با « تبسم » زنده است.. ✨✨✨✨ ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑🏴 فرا رسیدن ۲۲ ربیع الثانی سالروز رحلت حضرت موسی مبرقع♡، فرزند بلافصل امام جواد علیه‌السلام و برادر امام هادی علیه السلام تسلیت... ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🛑🏴 فرا رسیدن ۲۲ ربیع الثانی سالروز رحلت حضرت موسی مبرقع♡، فرزند بلافصل امام جواد علیه‌السلام و برادر
✨✨ در مورد حضرت موسی مبرقع و خاطرات بسیاری که بجا گذاشته اند، صحبت بسیار هست... ان شاءالله قم تشریف بردید، این زیارت ناب را فراموش نکنید... ✨✨
یک کتاب بسیار بسیار زیبا، که همون چندصفحه اول با وجود اینکه رمان نوجوان بود،جذبم کرد همونطور که پشت جلدش نوشته شده داستان سفر یکی از فرزندان امام جواد علیه السلام و برادر تنی امام هادی(ع) به ایران است...
🍃آوای رویش🍃
#معرفی_کتاب #زیبای_رانده_شده #رمان_نوجوان یک کتاب بسیار بسیار زیبا، که همون چندصفحه اول با وجود ای
✨ بسیار سپاسگزارم از مخاطب عزیزمون که این کتاب زیبا در مورد حضرت موسی مبرقع علیه السلام را برامون معرفی کردند..🌹 ✨
🔴رتبه ۷ کنکور: در لحظات خستگی با سخنان رهبر شهید انرژی می‌گرفتم! زهرا گلی‌زاده، رتبه ۷ کنکور سراسری: 🔹بزرگ‌ترین هدف من خدمت به کشور و ادامه دادن راه شهداست. تلاش علمی ما در واقع نوعی مجاهدت برای استقلال و اعتلای ایران اسلامی محسوب می‌شود. 🔹شنیدن خبر شهادت ایشان برایم بسیار سخت و جانکاه بود، اما همین واقعه عزم مرا برای پیمودن مسیر علمی جدی‌تر کرد. 🔹در لحظات خستگی، با گوش دادن به سخنان ایشان انرژی می‌گرفتم و همواره سعی می‌کردم بدانم برای آینده کشور، ایشان چه مسیری را ترسیم کرده‌اند. 🌹 ‌┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈ لینک‌کانال‌ِآوای‌رویش↓ 「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#قسمت_صد_و_شصت_و_دو #ناحله محمد: از پنجشنبه که برای خرید رفته بودیم،رفتار فاطمه با من تغییر کرده بو
🚶🏻‍♀ تو بخاطر یه لباس اینطور دلخور شدی؟ بیا بریم اصلا هرچی که دلت خواست و برات میخرم ،دیگه هیچی نمیگم! من غلط کنم دیگه نظر بدم!ببخش من و باشه ؟ اصلا دیگه جایی نمیرم، یک دقیقه هم تنهات نمیزارم. بزار ببینمت...! (نزدیک بود گریم بگیره، باورم نمیشد این حرف هارو فاطمه میزنه نمیدونستم چی میگم فقط میخواستم ببینمش و نزارم که از کنارم تکون بخوره. حتی فکر کردن به نبودش آزار دهنده بود) با صدایی بغض دار گفت: + فردا میام وسایلم رو جمع میکنم _یعنی چی وسایلت رو جمع میکنی؟ خانومم این حرف ها حتی شوخیشم زشته. مگه قرار نبود هرجایی هر کدوممون از اون یکی به هر دلیلی دلخور شد بهش بگه تا کدورتی نمونه ؟تو انقدر دلت ازم پر بود و چیزی نگفتی؟ خواهش میکنم بگو کجایی تا بیام جواب همه ی حرفات رو بدم +خداحافظ بهت زده به تماسی که قطع شده بود نگاه کردم . چند بار زنگ زدم. موبایلش و خاموش کرده بود. حس میکردم فضای خونه کوچیک تر شده و نمیتونم نفس بکشم. رفتم و لباس سپاه رو با پیراهن سرمه ای و شلوار مشکی عوض کردم. نمیدونستم باید کجا برم ،تنها چیزی که میدونستم این بود که نیاز داشتم به رفتن! ____
🍃آوای رویش🍃
#قسمت_صدو_هفتادو_سه #ناحله🚶🏻‍♀ تو بخاطر یه لباس اینطور دلخور شدی؟ بیا بریم اصلا هرچی که دلت خواست و
🌱 ____ فاطمه با شنیدن حرف هاش نتونستم طاقت بیارم و زدم زیر گریه. تو دلم کلی قربون صدقش رفتم و به خودم لعنت فرستادم. صدای بغض دارش داغونم کرده بود. شمیم که این حال و روزم رو دید گفت ؛آخه تو که جنبه نداری،چرا میخوای شوهرت رو اینجوری سوپرایز کنی؟ همه خندیدن و بابا گفت : +حالا چیکار کنیم؟همینطور سر کوچه بمونیم ؟ اشک هام رو پاک کردم و گفتم : _اره میدونم که الان میاد دنبالم. مامان: + از دست تو دختر ،صداش و که شنیدم انقدر دلم سوخت که میخواستم بگم همه ی اینا نقشه ی زنته! ریحانه: +بمیرم برای داداشم ،چی میکشه از دست تو همه خندیدیم و گوشه ی کوچه منتظر موندیم که محمد بیاد که گفتم: _چند نفرمون بریم کنار ماشینش . چون با سرعت میاد یهو بریم‌جلوی ماشین که لهمون میکنه. محسن: +خب ما پشت این درخت ها قایم میشیم شما برو کنار ماشین. فقط مراقب باشین خیلی بهش نزدیک نشین که الان عصبانیه ممکنه یهو دستش بره خندیدم و گفتم : _آقا محسن شما مراقب باشین کیک خراب نشه محسن: +چشم حواسم هست روی این قیافه مزخرف برگ درخت نشینه دوباره صدای خنده هامون بلند شد. رفتم کنار ماشین و روی پاهام نشستم. خیلی هیجان داشتم ،همش میترسیدم محمد و ببینم و نتونم طاقت بیارم و بغلش کنم. چند دقیقه گذشت و طبق حدسی که زدم محمد با قیافه ای آشفته تر از همیشه از خونه بیرون اومد.از هیجان دستم میلرزید. نمیدونستم چه واکنشی نشون میده . به ماشین نزدیک شد. از جام بلند شدم و آروم قدم برداشتم .در ماشین رو باز کرد و خواست توش بشینه که رفتم پشت سرش و آروم به کتفش ضربه زدم. قیافه ام جدی بود و چون گریه کردم چشم هام یخورده قرمز شده بود. به سرعت به عقب برگشت. مات مونده بود.در ماشین رو بست .با تعجب نگاهش رو روم میچرخوند. به سختی گفت : +فاطمه چند ثانیه چشم هاش رو بست و نفس عمیق کشید که با لبخند گفتم : تولد مبارک محمدم بهت زده نگام میکرد که همه اومدن و باهم گفتن : +تولدت مبارک ریحانه کلی برف شادی روی سرمون ریخت و بعد رفت محمد رو بغل کرد و بوسیدش . با دیدن قیافه متعجب محمد در حالی که برف شادی روی بینیش نشسته بود همه زدیم زیر خنده. بیچاره هنوز تو شوک بود. بعد از چند دقیقه فهمید که قضیه چیه و از شوک در اومده بود که با دیدن عکسش روی کیک تو دست محسن چشم هاش گرد شد و گفت : +وای !نه!این دیگه نه! نگاهش از بین جمع به من برگشت و با زار گفت: +فاطمه!!! که باعث شد دوباره همه بخندن . یکی از مضحک ترین عکس های محمد رو داده بودم که روی کیکش بزنن. تو دوران نامزدیمون وقتی دلمون تنگ میشد با ژست های مختلف برای هم عکس میفرستادیم. یک بار زبونم و در آوردم و چشمام و گرد کردم و از خودم عکس گرفتم و براش فرستادم. اونم‌کلی به عکسم خندید و ادام رو در آورد و باهمین ژست برام عکس فرستاد . منم همین عکس رو روی کیکش زده بودم. با دیدن عکسش روی کیک از خجالت سرخ شده بود. به ترتیب بابا و مامان و محسن و روح الله رو بغل کرد و ازشون تشکر کرد. از شمیم هم تشکر کرد. و راهنماییشون کرد که برن داخل خونه. من و محمد تو کوچه موندیم که مامانم گفت: + آقا محمد کلید رو بده ما بریم بالا.محمد خجالت زده کلید رو به مامان داد. همه رفتن. رفتم و روبه روی محمد ایستادم از چهره ی آشفته اش مشخص بود که خیلی حالش بد شد. _معذرت میخوام که ناراحتت کردم +ناراحتم نکردی ،سکتم دادی! چیزی نگفتم و داشتم میرفتم بالا که گفت : +فاطمه برگشتم سمتش: _جانم +هیچکدوم از چیزهایی که گفتی جدی نبود دیگه؟ بهش لبخند زدم و گفتم: _ خیلی سعی کردم معکوس ویژگی های خوبت رو بگم. هیچکدوم جدی نبود! +خیلی اذیتم کردی ولی قول میدم جبران کنم _بمیرم الهی،ببخشید دیگه میخواستم غافلگیرت کنم +خداروشکر که هستی جوابش رو با لبخند دادم.