🍃
•°•به نام پروردگار مظلومین•°•
روز تولد ۱۴ سالگی اش بود و روی تخته سنگی کنار جاده میان درختان نشسته بود.
دفترش را باز کرد و خودکاری را که از مادرش به سادگار مانده بود را برداشت.
از همان کودکی شعر ها و داستان های زیبایش گوشزد تمام روستا بود.
اینبار ولی قصد داشت سرگذشت سرزمینی را بنویسد.سرزمینی که شاهد رنج و سختی دخترکی خردسال بوده.سرزمینی که با سنگ و دشنام میزبان شهدخت ۳ ساله کربلا بود. سرزمینی که حالا ، عزیزدردانه ی پدر، شیرین زبان عمو، نازپرورده ی برادر و عزیزتر از جان عمه در میان خاک های نرمش جای گرفته.
به آغاز این داستان طاقت فرسا می اندیشید که صدای گلوله ای لز پشت سرش، از سمت روستا آمد!
بلند شد و به انتهای جاده خاکی منتهی به روستا خیره شد. صدای چرخ های ماشینی دلهره به جانش انداخت.
نمیتوانست صبر کند.بدون شک صدای ماشن آنها بود.
مردانی که دم از اسلام میزدند ولی ذره ای انسانیت در وجودشان نبود.مردانی که شیعیان را قتل عام میکردند و حتی به کودکان هم رحم نمیکردند.
صدای ماشین لحظه به لحظه نزدیک تر میشد.دیگر نباید میایستاد. باید میدوید و دور میشد.آنقدر دور که تکویری ها صدای خیااات شیرینش را نشنوند!
آنقدر دور که دستشان به موهای باند و زیبای او نرسد!
آنقدر دور که سیلی محکمشان روی گونه های ظریف و نرمش فرود نیاید!
و آنقدر دور که گلوله وحشی شان، قلب مهربان و بخشنده اش را هدف نگیرد...
دستش را روی قلبش گذاشت و به ندای درونش گوش داد. صدای دریا را شنید...آری..! دریا...! شاید دریا بهترین پناهگاه برای دستان لطیف و با ظرافتش باشد...!
دیگر تامل نکرد و به سمت دریا دوید. آنقدر دوید که صف درختان تمام شد و به شن های نرم ساحل رسید.
کمی دورتر، قایقی روی دریا آرام تکان میخورد و در انتظار کسی به سر میبرد.
همان قایق نجاتی که میتوانست اورا از شر داعشیان بی رحم رهایی دهد.
بی درنگ به سمت قایق دوید و سوار شد. با پارو های چوبی قایق، آب ها را نوازش کرد و کنار زد.
مسیرش نا مشخص بود ولی مانند ماهی کوچکی در آب، پیش میرفت و از ساحل دور میشد.
با اینکه ضعیف و بی جان بود، انگار تمام فرشته ها برای پارو زدن و گریختن یاری اش میکردند! گریختن از دست هیولاهایی ترسناک و خشن!
پارو میزد و به مقصد نامعلومش میاندیشید.مقصدی که قایق کوچک و امواج دریا او را به سمتش هدایت میکردند. مقصدی که شاید انتهای تمام سختی هایش بود.
میاندیشید به عزیزانی که از دست دادنشان معنی تک تک سختی ها را برایش قابل درک کرده بود.
پدرش ، مادرش ، خواهر خردسالش و برادر مهربانش که به خاطر نجات زندگی او ، خود را قربانی حمله صهیونیسم ها کرده بود.
برادر فداکاری که به خاطر خواهرش از جوانی و تمام خوشی ها و آرزوهایش گذشته بود.
به برادرش فکر میکرد و پارو میزد که ناگهان تار و پود غم را در اعماق وجودش حس کرد.غمی که قلبش را خراشید و سوراخ کرد.
نفس گرم و شیرینش ، سرد و خشک شد. تمام بدنش لرزید و یخ کرد. دستانش دیگر یاری اش ندادند. قلب سخاوتمندش از حرکت ایستاد و پیراهنش رنگ سرخ خون به خود گرفت.
خون دختر بی گناه و معصومی که هدف گلوله ی تکویری ها شد.
گلوله ای که در نهایت بی رحمی قاب دختر نوجوان را خراش داد و خون را در رگ هایش از حرکت وا داشت.
حالا روز تولد مانده بود و پیراهن خونین دختری...! قلبی که دیگر نمیتپد و داستان سه ساله ی کربلا در دفترش......
#فاطمهسادات_میم
#نویسنده_ادبیات_مقاومت
🍃
#ارسالی ✨😻
#نویسنده ❄️✨
@chadoriya ••☔️☔️
.
#حرف_دل 🖤
#دل_نوشت ❣✒️
••بسمربالشهداوالصدیقین••
▪بسماللهالقاصمالجبارین▪
ای شهیدان عشق مدیون شماست
هرچه ما داریم از خون شماست
عشق از زبان هرکس تعبیری دارد.تعبیری خاص و منحصر به فرد! دوست،پدرومادر،فرزندو...
ولی عشق برای ما تعبیر دیگری دارد...
عشق برای ما یعنی، سربازی آقا ... یعنی بسیجی مخلص ... یعنی عشق سید علی ...
عشق برای ما بچه های انقلاب ،یعنی راه امام و شهدا ... یعنی شلمچه ... یعنی شهید گمنام ...
عشق سربازان سید علی ، امتداد خون شهداست ... عشق برای ما یعنی شهید بودن و شهید شدن در راه خدا ...
عشق را بخواهی از زبان فرزندان حزب الله تعبیر کنی،به جهاد میرسی! به حرم عمه سادات...!
عشق واژه ایست که تنها واژه نیست...
عشق برای بچه بسیجی یعنی خادمالشهدا ...
تعبیر عشق را از خونشهدا بپرسی،میگویند حسین (ع)... هیئت حسین (ع)... کربلا ... بینالحرمین ... علقمه ... روضهیعباس (ع)... فداکاری ... وفاداری ... غیرت ... حریم دختر مولا ... تن ارباً اربای اکبر (ع)... نبرد بچه شیر جمل ... گلوی شش ماههی رباب ...
ما عشق را از مقلدان خمینی (ره) به ارث برده ایم،چرا که سرنوشت مقلدان خمینی (ره) جز شهادت نیست...
عشق برای ما اقتدار ایران است!
عشق برای ما یعنی حرم ...
عشق ما یعنی فریاد هیهات منا الذله ...
عشق خون سرخ شهید است که غیرتش نگذاشت بی حرمتی حرامزاده ها باز برای بیبی زینب (س) و دردانه ی ارباب و سپس برای دختر ایران تکرار شود.
ما عشق را شهید تعبیر میکنیم...
شهید گمنام ... مدافع حرم ... جاویدالاثر ... شهادت ... خادمالشهید ... شب عملیات ... رمز یا زهرا (س) ... سربند کلنا عباسک یا زینب (س)... امنیت فرزند ایران زمین ...
تعبیر ما از عشق فرمانده است ؛ سیدعلی ...
تعبیر ما از واژه ی بی انتهای عشق سردار دلها ست؛حاج قاسم ...
تعبیر ما ایثار است که در هزاران واژه نمیگنجد...
تعبیر بسیجی و سرباز ولی ، از اعماق وجود ش جاریست...
لبریز از شهد شیرین شهادت ... سرشار از اعتقاد و ایمان ... پر از رنگ و بوی خدا و عطر شهدا ...
ما سربازان سیدعلی ، عشق را سربازی ولایت تا صبح ظهور تعبیر میکنیم.!
ما طعم عشق را هنگام شهادت میچشیم.آنگاه که بیسر ولی سرافراز سرداربیسر سیدالشهدا (ع) را ملاقات میکنیم...
عشق برای ما این است...
و با همین عشق انتقام سخت را که حضرت آقا وعده دادند خواهیم گرفت...
از آنان که نفس های آخرشان را با وحشت میکشند.
از حرامیان که ذوالفقار سیدعلی را آسمانی کردند...
حاج قاسم ها نمیمیرند...آنها با شهادت تا ابد زنده میمانند...
عشق یعنی شهیدی که از خونش صدها مرد میرویند...
عشق یعنی شهادت...که هنر مردان خدا ست...
#فاطمهسادات_میم
#نویسنده_ادبیات_مقاومت
#ارسالی ✨✨
#نویسنده ☔️☔️
@chadoriya ☔️❄️✨
.