دست کوچکش را در دست گرفتم و نگاهس به چهره فرشتهگونش انداختم.
راضی شده بود به جای صورتش رو دستش موشک ایران بکشم.
رقیه، چندروزی بود با برادرش محمدرضا به غرفه کودک ما میآمد و نقاشی میکشید.
هنر زیادی در رنگ آمیزی و نقاشی کشیدن داشت و ادبش [🤌🏻] مادر ایرانی پسند بود.
چشم گرداندم اما برادرش را ندیدم. پرسیدم: رقیه محمدرضا نیومده؟
گفت: اون با باباش رفته [😂]. اونا میرن فاطمه زهرا [ یه مسجد تو پردیسان].
گفتم: عه پس چرا شما اومدید اینجا؟
گفت: آخه اینجا خیلی خوش میگذره. نقاشی میکشیم، چای میخوریم..
آیه
دست کوچکش را در دست گرفتم و نگاهس به چهره فرشتهگونش انداختم. راضی شده بود به جای صورتش رو دستش موشک
اینجاهاست که خستگی دود میشه و میره هوا...✨
از راه میرسم و وسایلمو تو چادر مخصوصمون پیاده میکنم.
دو تا بچه نشستن و به نظرم تو دلشون دارن لحظه هایی که میگذره رو میشمرن تا من برسم.
وسایلم رو تو جایگاه همیشگیم میذارم، مطهره چشم میچرخونه و چهره منو میبینه. خیلی خوشحال میشه و سلام میکنه. به حسنا اشاره میکنه که من رسیدم و هردو از رسیدنم مشعوف میشن.
نقاشی و زیردستی بهشون میدم و مشغول میشن.
خورده خورده بچهها جمع میشن و مشغول نقاشی میشن.
این میون ریحانه خوشگلم با چفیهی سفید و سیاهی که سرشه میاد.
دیده بودمش اما تا حالا باهاش حرف نزده بودم. خاله خاله از دهنش نمیافتاد.
میگفت اینجا خیلی کیف میده. گفتم به منم کیف میده وقتی شما میاید.
حقیقتو گفته بودم البته.
دوباره دو دیقه بعد گفت خاله فردا هم میاید؟ گفتم آره من هرروز میام. گفت من منتظر میمونم تا شما بیاید آخه اینجا خیلی خوبه. و دوباره ابراز محبتی از سمت من.
آیه
از راه میرسم و وسایلمو تو چادر مخصوصمون پیاده میکنم. دو تا بچه نشستن و به نظرم تو دلشون دارن لحظه
اینا قلباشون خیلی سفیده. خیلی پاکه.
کوچولوعه...
هنوز ارتباطشون با خدا وصله.
خدا به دل کوچولوشون انداخته که انقدر با من رفیق بشن، اینقدر اینجارو دوست داشته باشن.
از چشمانش ستاره میزند بیرون. کمی زوم کنی میبینی.
شاید هدیهای گرفته که انتظارش را نداشته.
یا شاید هم کسی را دیده که توقعش را نداشته.
شاید آن روز زیر آوار هم...
شاید آن روز هم چشم گردانده تا تو را ببیند.
شاید هم سبزی قبایت چشمش را گرفته. شاید هم سبزی علمت...
کاش میآمدی و مثل بازیها سک سک میکردی و میگفتی دیدی نتونستی پیدام کنی.
کاش میآمدی و شایدهای مادرت را تمام میکردی.
مختار را که میدیدیم تعجب میکردیم. معجزهای بود که خون حسین میجوشد و پاک نمیشود.
میدیدیم و دلمان پر میزد تا در آن دوران بودیم و دست حسین را میگرفتیم.
اما آقاسیدعلی! آمدی و به ما فهماندی که صبغهاللهها همین شکلیاند. خونشان میجوشد و آرام نمیگیرد. پاک نمیشود. آمدی و همانند موسی و عیسی، همانند ابراهیم و نوح معجزهای نشان مردم دادی و اینبار همراه خودت مردم را نیز مبعوث کردی و با خود به عرش بردی.
آسیدعلی از روزی که رفتی، مردم هرکدام موسی و عیسایی شدهاند و معجزهای رو میکنند.
این روزها نوزاد ها و کودکان، همانند عیسی نگاه جهانی را به خود میکشانند و پیام حق را میرسانند.
پیرزنان و مادران شهدا هم به گونهای دیگر.
آقاسیدعلی این روزها اگر کسی نشانی از ما بپرسد، میگویند اینها مردمانی در سرزمین پارسند که فرزندی از فرزندان فاطمه آنهارا تربیت و در نهایت مبعوثشان کرده است. اینها قومی معجزهگرند و حتی وقتی در این دنیا نیستند با خونشان معجزه میکنند. آری اینها فرزندان خامنهای اند و معجزه را از او آموخته اند.
آیه
زیبای من سلام ۲ ماه گذشت از اون پنجشنبه جالب. پنجشنبهای که استرس فرداشو داشتم که قرار بود بچههامو
اندر احوالات ما و جوجه این روز
آیه
اندر احوالات ما و جوجه این روز
به نظرم این بچه ها توی بهترین زمان ممکن دارن زندگی میکنن.
البته اگر یخورده بزرگتر بود و درک میکرد اطرافش چه اتفاقی میفته بهتر بود. اما همینکه داره این دوران رو میگذرونه و توی خیابون نفس میکشه و رشد میکنه یعنی ۲ هیچ جلوعه. [جلوئه؟]
با مادرم صحبت میکردم.
میگفت: یادته قدیما توی راهپیماییا ازین پرچما میدادن و خیلیا نگه نمیداشتن؟
راس میگفت. چند پرچم کوچک در خانه داشتیم که از بس استفاده ای نمیشد در کمد خاک میخورد تا به صورت مخفیانهای گم شود.
در راهپیمایی ها هم که از خود ستادها پرچم و پلاکارد می.گرفتیم و آخر پسشان میدادیم.
*ادامه دارد
به گوشه گوشهی این صحن، خوب مینگرم.
به دانه دانهی این ذرهها گرفتارم.
چقدر چشم و سرم را پی نگاه شما
به روی کاشی و ایوان طلا نگه دارم؟
ز اشک و آه شدم شهرهی تمام جهان.
چگونه مرغ دلم را سفیر درد کنم؟
مسافت و من و شهری بدون تو، تنها
ز من نخواه دلم را اسیر درد کنم.