eitaa logo
ازخاک تاافلاک
273 دنبال‌کننده
1هزار عکس
415 ویدیو
9 فایل
مهدیا (عج)! سرِ ّعاشق شدنم لطف طبیبانه ی توست ورنه عشق تو کجا این دل بیمارکجا؟! کاش درنافله ات نام مراهم ببری که دعای تو کجاعبدگنهکارکجا! 🌷"تقدیم به ساحت مقدس آخرین ذخیره الهی؛ امام عصر ارواحناه فداه"🌷 آیدی جهت انتقاد و پیشنهاد: @noorozzahra313
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
ازخاک تاافلاک
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #بازگشت_گیسو #قسمت_50 هرچه نزدیک تر میشد پاهایش هم به همان میزان سست
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان امروز نمیدیدمت، کاش همون دخترِ پاک و صادق تو ذهنم می موندی« آذین خیال داشت در این مُهلتِ یک هفته ای دلِ گیسو را بدست آورد ،اما با دیدنِ گیسو ،آن هم دراین شرایط ،قیدش را برای همیشه زد....وقتی صداقتی در میان نباشد اعتمادی هم نمی ماند، زندگی بدونِ اعتماد یعنی هیچ... »گیسو« کنارِ سبحان نشسته و به تلویزیون خیره بود. اما فقط خیره بود، حواسش جایی فراتر از این خانه پرسه میزد ،سرِ شب که از آذین جدا شد و به خانه برگشت ،تمامِ فکرو ذهنش حول و حوشِ آذین می گذشت و کاری که امروز انجام داده بود،از درگیریٍِِ کالمی که اگر گیسو مانع نمیشد به کتک کاری ختم میشد،تا همان چند کلمه ی کوتاهی که در لحظاتِ آخر بینشان رد و بدل شده بود...شخصیت آذین کم کم گیسو را درگیرِ خود میکرد، میترسید آذین به حاج رضا بگوید که دخترش را با چه ریخت و قیافه ای دیده است ،شاید اگر گیسو به جای آذین بود برای تالفی همچین کاری را انجام میداد،اما آذین...نه....او آدمِ این کارها نیست... لبخندِ بی جانی زد،این پسر همان شیربرنجِ اوایلِ آشنایی بود؟! نه از اول هم شیربرنج نبود،مرد بود،مردی سربزیر و آرام....متفاوت ازتمامِ هم سن و ساالنش ،کسی که گیسو تا به این سن مانندش را ندیده ،مطمئن هم بود که نخواهد دید ،به خودش که نمیتوانست دروغ بگوید، تهِ قبلش انگار از اینکه به همچین کسی جوابِ منفی داده،پشیمان بود... یادِ حرفهای امروزِ نیاز افتاد که گفته بود شاید پشیمان شود، به راستی پشیمان شده بود؟!!!خودش هم نمیدانست، بالتکلیفی بد دردی بود،آنهم برای گیسو،دختری که مدتهاست در میانِ زمین و آسمان معلق است. با صدایِ زنگِ آیفون رشته ی افکارش پاره شد، بلند شدو به سمتِ آن رفت ،صفحه اش را روشن کرد از دیدنِ کسی که در صفحه نمایان شد، پوفی حرصی کرد و دکمه ی آیفون را فشرد و در باز شد... _کی بود گیسو؟! با شنیدنِ صدای سبحان برگشت و به برادرش نگاه کردو گفت: _خرمگسِ معرکه!!!! سبحان با تعجب گفت: _کی؟؟؟خرمگس معرکه دیگه کیه دختر؟! _ _پسرعمه ی گرامی ،کوروش خان. سبحان لبخندی زدو گفت: _این بچه کجا قیافش شبیهِ خرمگسِ آخه ؟؟ گیسو دست به سینه ایستاد و با حرص گفت: _همه جاش پسره ی چندش ،همیشه وقتی نباید باشه ،پیداش میشه... دیگر فرصتی نبود که تا سبحان پاسخٍ گیسو را بدهد،کوروش یاال گویان در را باز کردو وارد شد... گیسو برای اینکه بهانه ای دست کسی ندهد چادری که روی آویز بغلِ آیفون بود را برداشت و سر کرد،حوصله ی سرو کله زدن با حاج رضا را نداشت.... با ورودِ کوروش اخم هایش بیش از پیش درهم فرو رفت ،انگار دشمنِ خونی اش را دیده... کوروش به سمتِ آن خواهر و برادر رفت و سالم گفت ،اخمهایش درهم بود و این عجیب ترین چیزی بود که گیسو از کوروش میدید،میدانست که این اخم ها دلیلِ قانع کننده ای دارد،به اِجبار سالمی گفت خواست به اتاقش برود که باز باصدای کوروش متوقف شد: _گیسو ،میخوام باهات حرف بزنم. برگشت و به کوروش نگاه کرد،با خشم گفت: _درموردِ؟!! _ _خودم...خودت...جفتمون!!! _منو به خودت نچسبون خواهشاً)ادایش را درآوردوگفت(جفتمون!!! کوروش دستش را شانه وار در موهایش کشید و گفت:... *** 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 نویسنده: اعظم ابراهیمے ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹 انتشار مطالب کانال در جهت معارف اسلامی صدقه جاریه است. ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮ 🌿 @Azkhaktaaflak 🌿 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
ازخاک تاافلاک
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #بازگشت_گیسو #قسمت_51 امروز نمیدیدمت، کاش همون دخترِ پاک و صادق تو ذه
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان _تا کی میخوای به این مسخره بازیا ادامه بدی؟؟چرا نمیزاری منه فلک زده حرفِ دلمو بزنم. گیسو صدایش راکمی باالبردو گفت: _باچه زبونی بهت بگم که ازت خوشم نمیاد،چرا نمیفهمی ،چرا بیخیال نمیشی؟!خستم کردی،دست از سرم بردار بابا... کوروش هم به همان میزان صدایش را باال برد و بدونِ توجه به حضورِ سبحانگفت: _د ِنمیشه...نمیتونم المصب...تو چرا نمیفهمی ،چرا درک نمیکنی ،مگه عشق این چیزا حالیشه؟! گیسو پوزخندی زدو گفت: _هه عشق،کدوم عشق پسرعمه؟!کدوم عشق کوروش خان؟! تو عاشقی؟تو؟! تویی که هرروز بایکی هستی؟!تویی که همه ی کارهات ریا و تظاهرِ؟!تو عاشقی آره منم که عر عر...البد منو خر فرض کردی، که اینجوری دم از عشق و عاشقی میزنی... کوروش و سبحان هردو با دهانی باز به گیسو نگاه میکردند،کم مانده بود شاخ دربیاوردند از چیزهایی که گیسو برزبان می آورد... سبحان خود را جمع و جور کرد و رو به کوروش گفت: _گیسو چی میگه کوروش ،حقیقت داره؟! کوروش به سمتش برگشت و گفت: _مزخرفه ،به مرگ ِخودم همش مزخرفه.... بعد دوباره به سمتِ گیسو برگشت گفت: _کی این أراجیفو تحویلت داده گیسو ،کی منو اینجوری خراب کرده پیشت؟؟ گیسو اخم هایش را بیشتر درهم کشید دیگر خونش به جوش آمده بود از این مظلوم نمایی ها: _آره خودتو بزن به اون راه،بگو که دروغه ،بگو این کارِ نیستی،ولی کور خوندی من مدرک دارم،شاهد دارم...نمیتونی انکارش کنی.. کوروش کارد میخورد خونش در نمی آمد،فریاد زد: _دِ لعنتی بگو کی بودِ تا برم خِرخِره اش رو بجواَم ،بهت ثابت کنم که هرچی شنیدی دروغه ،تُهمَته... گیسو خواست جوابش را بدهد که با صدای محکم و پُرازصالبتِ حاج رضا سکوت را ترجیح داد: _چه خبرِ اینجا چرا همه جا رو گذاشتین رو سر تون وهوارمیکشین...مگه این خونه بی صاحبه که شما دوتا الف بچه صداتون رو انداختین پَسِ سرتون... جفتشان الل شده بودند،باورودِ حاج رضا. باز خودِ حاج رضا دوباره لب به سخن گشود: _چیشده کوروش ،برای چی این وقتٍ شب اومدی اینجا؟! اتفاقی اُفتاده؟! کوروش دوباره دستانش را روی موهایش کشید عصبی بود،این از حرکاتش مشخص بود کامالً... _سالم. ببخشید دایی نباید صدامو باال میبردم ،یه لحظه کنترلم رو از دست دادم...اومدم اینجا تا یه چیزایی برام روشن شه دایی...راسته که واسه گیسو خواستگار اومده؟؟ گیسو در دل گفت:»پس دردت همین بود که اومدی اینجا« حاج رضا سری جُنباند و گفت: _راسته...چطور مگه؟! کوروش باز خونسردیش را از دست دادو گفت: _راسته؟؟!همین دایی؟!منی که خواهر زادتم حتی ٖ بهم اجازه ندادی رسماًبه عنوانِ خواستگار پام رو تو خونه ات بزارم اونوقت یه غریبه چطور تونسته راضیت کنه دایی؟! پس شما هم منو قبول نداری که.. حاج رضا حرفش را قطع کردو گفت: _چه خبرته پسر..! آروم برو ، بزار منم بهت برسم..هیچم اینطور نیست من خیلی هم قبولت دارم، بیشتر از سبحان دوستت نداشته باشم مطمئن باش کمترهم نیست...گیسوهم مثلِ هردخترِدمِ بختِ دیگه ای خواهان و خواستگار داره،مگه من میتونم درِخونم رو ببندم و بگم چون خواهرزادم دخترم رو میخواد کسی حق نداره اسمش رو بیاره؟؟؟ حاج رضا خوب باسیاست پیش رفته و کوروش را آرام کرده بود...*** 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 نویسنده: اعظم ابراهیمے ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹 انتشار مطالب کانال در جهت معارف اسلامی صدقه جاریه است. ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮ 🌿 @Azkhaktaaflak 🌿 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
5_6069123242646307782
3.36M
💢 چهار مشکل در ازدواج و راه حل آن استاد قرائتی
🌹 وَرَبُّكَ الْغَنِيُّ ذُو الرَّحْمَةِ... | انعام ۱۳۳ | خدا هم بی‌نیازه هم مهربون برا بنده هاش بد نمیخواد ! 🌱
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
شما باعث شدید آسمان خانه ی ما هم «ماه» داشته باشد؛ بر درخشان عالمین، سلام بر ام البنین(س)
🖤 گمان مکن پسرت ناتنی‌ برادر بود قسم به عشق ، کنارم حسین دیگر بود منال ام بنین و ببال از عباس تو شیرمادر و شیر تو شیرپرور بود سقوط قلعه‌ی خیبر اگر به نام علی‌ست فرات ، خیبر دیگر ؛ یل تو حیدر بود ز شام تا به سحر دور خیمه‌ها می‌گشت که ماه هاشمیان بود و مهرپرور بود به لرزه بود از او پشت هفت‌ پشت ستم یل تو یک‌ تنه یک تن نبود ، لشگر بود به جای دست روی چشم خویش تیر گذاشت ببین که تا به چه حدی مطیع رهبر بود اگر فتاد روی خاک می‌شود پرپر ولی گل تو روی شاخه بود و پرپر بود
انتشار مطالب کانال صدقه جاریه است. ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮ 🌿 @Azkhaktaaflak 🌿 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
بسم الله النور ✍ اگر حسِ تنبلی و بی‌حوصلگی گریبان‌تون رو گرفت و مانع شد مجموعه‌ی رو شروع کنیــد؛ مطمئن باشید، شیطان از آرامشِ آخرش که قراره براتون حاصل بشه، وحشت کرده! جلوش بایستید، و امروز هرطور شده، فقــط بخاطر خودتون، سرکشیدنِ این معجونِ بی‌نظیر رو آغاز کنید. مطمئنیم، که دعامون میکنید🌺
روی پای خدا_1.mp3
8.17M
👣 لذّت توکل ، ☘ شبیه لذّت همان کودکی 👧🧒 است، که بعد از آموختنِ شنا ، از مربی خود انقطاع حاصل کرده، و خود را سبک، رویِ آب رها می‌کند! 🌺 انتشار مطالب کانال در جهت معارف اسلامی صدقه جاریه است. ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮ 🌿 @Azkhaktaaflak 🌿 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯