eitaa logo
از نو با تو | آمنه حبیبی🇮🇷
21.8هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
419 ویدیو
42 فایل
ازنوباتو: همسرداری/فرزندپروری از نو با ما زندگی خانوادگیت رو بساز.😍 آمنه حبیبی (روانشناس ،زوج درمانگر) شماره پروانه تخصصی 10972 و تسهیلگر خانواده با مدرک QCB ایتالیا ارتباط با من @ameneh_habibi مشاوره حضوری و تلفنی
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿🌿🌿 من گم شده بودم! بین قطره آهن و آ د بچه، بین پوشک هایی که بعد از هر شیر خوردن باید تعویض میشد. بین تمام ساعاتی که دیگه مال خودم نبود. 😢 یه روز سرد پاییزی، با لرزش و سرمای زیاد که از ترس و شایدم یخی هوا بود من توی اتاق عمل گم شدم. درست همونجایی که صدای پسرک پیچید توی سرم و نگاش کردم و از سلامتش مطمئن شدم. همونجایی که بعد تولدش نمیدونم بیهوش شدم یا به خواب عمیق رفتم.😔 درست وسط همون خواب من گمشدم. روزها میگذشت و من عشق می‌کردم با پسرم، اما آمنه کجا بود؟! اون آمنه ای که پر از شیطنت بود، آمنه‌ای که واسه اهدافش می‌جنگید! اصلا اهدافم چی بود! 😭 ایلیا بود، مهر مادری بود، عشق به فرزند بود اما منِ قبل نبود! من بلد نبودم چطور مثل سابق زندگی کنم!بلد نبودم همسری کنم، به استقبال مهدی برم! مادر بودن شده بود تمام من! 😔 هر روز صبح دنبال خودم و روزایی می‌گشتم که دوسشون داشتم، اما پیدا نمیشد. یه روز صبح که رفتم جلوی آینه، بعد بیخوابی و گریه های نصف شبی پسرک، به خودم نگاه کردم! 😢 این آمنه است؟! این دختر با موهای ژولیده که شاید یک هفته است شونه نخورده؟! این چهره بی روح و ابروهای پهن و بهم ریخته؟! چرا انقد دل مرده بود؟! 😔 از مهدی خشمگین می‌شدم، چرا اون زندگیشو می‌کرد؟! چرا میرفت سر کار؟! چرا فقط من باید بچه‌داری می‌کردم؟! و حتی این جمله ها رو بهش منتقل می‌کردم. ( بی انصافی بود ،اونم داشت برای زندگی تلاش میکرد ) یه جاها بحث پیش میومد. 🤦‍♀ و میدونی چی میشد؟! خسته‌تر میشدم. بیشتر گم میشدم! 🤦‍♀ تا اینکه یه روز وقتی ایلیا رو تو خواب نگاه می‌کردم با خودم گفتم قراره چجور مامانی باشی؟! اصلا آمنه قبلی وجود داره؟!😢 @aznobato_ir
🌿🌿🌿 بود! وجود داشت اما یه شکل دیگه! آمنه جدید یه مادر بود، یه نو مامان. اما نمرده بود! نفس میکشید، محکوم نبود به فراموشی، به فدا شدن.😭 آمنه میخواست مثل قبل باشه اما نمیشد، زندگی دیگه مثل قبل نمیشد، خانواده دو نفره ما سه نفره شده بود.ایلیا جون ما بود میخواستیمش با تمام وجود‌.😊 اون روز تصمیم گرفتم زندگیمو از نو بنویسم، با پذیرش ایلیا و مادری، یه کلاس پیدا کردم و به مهدی گفتم. مهدی هم استقبال کرد و چون پنجشنبه جمعه ها بود با مامان حمایتم کردن تا شرکت کنم. 😊 یه جاها وسط کلاس آنلاین بچه شیر میدادم و جزوه ام ناقص میشد اما احساس زنده بودن میکردم.😅 کم کم شرایطم رو پذیرفتم، به جای کار حضوری کار غیر حضوری رو انتخاب کردم. به جای کلاس حضوری کلاسای با کیفیت و معتبر آنلاین.😊 و میدونی رفیق درست همونجایی که شرایطم رو پذیرفتم یه عالمه در جدید برام باز شد، یه عالمه راه جدید برای رشد. 😍 اگه تو‌ هم یه مامان فعال بودی و الان احساس گس بودن و کرختی داری بدون میتونی رشد کنی فقط اون منِ قبلی رو از لا به لای خاطراتت پیدا کن،مادری رو بپذیر و یه زن قوی از خودت بساز.😊 در نهایت خداروشکر از نعمت فرزند.،الهی همه بتونن طعم مادری رو بچشن .😊 @aznobato_ir
🌿🌿🌿 فردا براتون بیشتر میگم از زندگی مشترک بعد والد شدن. @aznobato_ir
جاتون خالی سر دیگ نذری هستیم خونه مامان. دیشبم آش بود خونه مامان ، یه جای دیگه هم عدس پلو هست. خلاصه که فامیلای ما همه امروز نذری داشتن😁. دعاگوتون هستم. ظهور امام زمان، بعد برای دم بختی ها، بعد مستاجرا و شفای همه مریضا و بعدم حاجت روایی همه دعا کردم‌. @aznobato_ir
🌿🌿🌿 امروز یه تجربه سمی با ایلیا داشتم که میام شب مینویسم.😐 @aznobato_ir
رفقا من نمیدونم خوابم یا واقعا دنیا شده وارونه! زمین تو آسمونه😁😅 محله ما محله مذهبی نشین هست نسبتا. از اون محله ها که چادری زیاد میبینی. محرم همه جا سیاهپوش هست. اما همین الان از خونه اومدیم بیرون دوتا سگ بزرررررگ دیدم که قلاده داشتن و صاحبشون یه خانوم بود که لباس مردونه پوشیده بود، تیشرت و شلوار اسپرت مشکی با موهای پسرونه و داشت تو خیابون سگ هایی که از خودش بزرگتر بودن رو میچرخوند.😅 اومدیم جلوتر جلوی میوه فروشی یه خانوم با تیپ پسر کش سوار یه موتور خفن بود و داشت میوه میخرید.😁( خنده من از گریه غم انگیزتر است) یه لحظه احساس کردم ااا اینجا تگزاس هست، من از ایران خارج شدم، خوابم؟! جریان چیه. 😐 کاری به مساله حجاب ندارم، اما اینکه هویت خودمون رو نپذیریم! شبیه یه مرد رفتار کنیم از نظر روانشناسی طبیعی نیست!🤔 اینکه یه خانمم شصت ساله که سن پختگی هست ناخن نارنجی داشته باشه و مانتو صورتی، با توجه به سنی که داره طبیعی نیست! به معنی جوونی دل نیست! این رفتارا نیاز به تحلیل داره! نیاز داره روانشناسا ،سیاستمدارا، مسئولین فرهنگی بشینن ببینن چرا مردم ما به اینجا رسیدن. 🤦‍♀ @aznobato_ir
🌺نیت امروزم: سلام بیداری؟! داری نفس می‌کشی؟! این یعنی زنده ای، میتونست روز طوری شروع بشه که زنده نباشی! نفس نکشی! این یعنی خداروشکر.😊 فک کن امروز آخرین روز زندگیته! دوست داری به عزیزانت چی بگی؟! اگه قدردانی لازمه بکنی، اگه یه حرفی هست که هیچوقت نزدی انجامش بده.😊 مثلا من دوس دارم از مامان بابا و همسرم تشکر کنم که همیشه حامی هستن و... هستی با نیت امروزم؟!😍 @aznobato_ir
جواب این سوال رو براتون فرستادم👇 @aznobato_ir
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاش ما جزو همچین خانواده های مذهبی ای نباشیم.😔 در این رابطه این ویدیو دکتر ازغدی هم جالبه.😢 @aznobato_ir
امروز پنج تا سوال از همسرت بپرس تا بیشتر بشناسیش!☺️ مثلا دوس داری چطور بهت محبت کنم؟! کلامی، لمسی و...😍 دوس داری هدیه ای که میگیری چی باشه؟!😊 کدوم لباس رو میپوشم دوس داری؟! و... موقع ناراحتی چی آرومت میکنه فک میکنی؟!😅 @aznobato_ir
از نو با تو | آمنه حبیبی🇮🇷
🌿🌿🌿 امروز یه تجربه سمی با ایلیا داشتم که میام شب مینویسم.😐 @aznobato_ir
🌿🌿🌿 🦞 تجربه سمی ما از این قرار بود:😐 خونه مامان بودیم. شلوغم بود. اقوام به ایلیا گوشی دادن با اینکه من دوس ندارم بهش گوشی بدم. و میبینم که چقد بهم میریزه وقتی با گوشی بازی می‌کنه!🤦‍♀ عصبی شده بودم که به خط قرمزهای من اهمیت داده نمیشه با اینکه بارها و بارها میگم. 😐 آقا ایلیا بعد کلی بازی با گوشی بی اعصاب شده بود. به بهانه های مختلف گریه می‌کرد، خوابشم میومد.😔🙆‍♀ تا اینکه سفره انداختیم. دوست عزیزمون هر چی غذا میدادم بهش میریخت از دهن بیرون و میگفت برام انیمیشن بذار.😥 دیگه کفری شده بودم. بردمش تو اتاق، رو به روش نشستم گفتم مامان گرسنه نیستی؟! جیغ زد و بیشتر گریه کرد. 😭 منم یه کم غر زدم به مامانم که گوشی دستش میدن و همه دخالت میکنن تو ارتباط ما. بعد دوباره دوست عزیز سر یه موضوع دیگه شروع کرد به گریه. 😱 منم دیدم بیشتر بمونم هم من خیلی حرص میخورم هم اوشون.😕 عذرخواهی کردم و اومدیم خونه!😔 اینو گفتم که بدونید بچه یه روانشناسم گاهی سمی میشه و یه روانشناسم گاهی کنترلش رو از دست میده.🥴😅 درستش این بود که وقتی بقیه گوشی میدادن بهش، آروم میرفتم و میگفتم گوشی ندید به ایلیا. و وقتی بهونه می‌گرفت با یه خداحافظی ملت رو شاد میکردم . چون وقتی اومدیم خونه سریع خوابید در این حد له و خسته بود.😅 نه اینکه بمونم کلی تو مهمونی ایلیا گریه کنه، همه هم نظر بدن، احساس ناکافی بودن و مستاصلی کنم و در نهایتم هر دومون کفری بشیم و مامانمم ناراحت بشه.🥺 الان برنامه‌ریزی کردم از این به بعد هر وقت تو مهمونی دیدم ایلیا گنجایش تحمل جو رو نداره و اذیت میشه خیلی راحت خداحافظی کنم و برم خونه. اینم درس مهمونی دیروز بود.😊 @aznobato_ir