هنوز انقده پیام دارم پی وی. ولی قول میدم تا فردا همه رو جواب بدم.😍
دیشب تا دو نصف شب داشتم پیاماتون رو جواب میدادم. 😁
خواستم بگم برام مهمید. اما ایتا انقد پیاما زیاده از یه تعدادی که جواب میدم محدودم میکنه. میگه بسه دیگه چقد به مردم پیام میدی.😅
@aznobato_ir
#چالش_عشق_از_نو
روز ششم
امشب یه فیلم با هم ببینید ترجیحا کمدی.😊
داشتن تفریحات مشترک کمک میکنه خاطرات مثبت با هم بسازید و از نظر عاطفی نزدیکتر بشید. حتی اگه لازمه یه ساعت بعد بچه ها بیدار باشید اینکارو انجام بدید😍
@aznobato_ir
🌿🌿🌿
#خاطرات_یک_نو_مامان
اومد گفت مامانی هیولا چیه؟! 🤔
یه لحظه مکث کردم، اول از خودم پرسیدم اصن هیولا چی هست؟!😂😂
گفتم یه نی نی که پتو میندازه تو سرش میگه اووو اوووه هیولاست.( یعنی از هیولا یه موجود کاملا کیوت ساختم براش)😂
نتیجه این شد که یه هفته است پتو تو سرشه راه میریم تو خونه و هیولا بازی میکنیم. 😂
حتی کتابم میریم زیر پتو میخونیم. رسما دلم میخواد از هیولا شکایت کنم انقد که این روند خسته کننده است.😂
حالا جریان چی بود؟! دوست عزیزمون با بچه های بزرگتر فامیل بازی کردن و اونا چادر انداختن سرشون گفتن هیولاییم.😁
و من براش هیولای وحشتناک رو تبدیل به یه موجود خیالی جذاب کردم.😁
میدونی رفیق ما میتونیم بچه ها رو بترسونیم و سود ببریم، حتی از این ترس سو استفاده کنیم. 😐
یادمه یه مامان بچه رو از موجودی به نام پشمک ترسونده بود و تا بچه به حرفش گوش نمیداد میگفت پشمک رو میگم بیاد.😐
و این بچه مثل یه آدم مطیع از ترس، حرف گوش میکرد!😕
اگه اینکارو کردی و بعدها بچه از سایه خودشم ترسید، اگه احساس امنیت نمیکرد مهد بره، تو کلاس ورزش دو ساعت بدون شما باشه، نگو از کجا آب میخوره.😢
ترس های بچه براش اضطراب میاره، برای شما پشمکه برای اون یه موجود وحشتناکه که دنیا رو ناامن کرده.🤦♀
@aznobato_ir
🌿🌿🌿
#تجربه_اتاق_درمان
#روایت_سارا_و_احسان
سارا و احسان بعد از ۱۳ سال زندگی موفق، در حالی که میگن ۳ سال آخر زندگیشون جهنم واقعی بوده اومدن پیش من و دارن مثل بولدوزر از روی شخصیت هم رد میشن و میکوبن همو!😐
داستان اینه:
از وقتی که سارا شاغل شده یعنی سه سال اخیر، احسان احساس میکنه سارا دیگه به زندگی شون توجهی نداره و معترضه!
میگه هر شب دیرتر از من میاد تو تخت خواب و اصلا براش مهم نیست که من منتظرشم تا با هم بخوابیم!🤦♀
بهشون میگم همیشه اینجوری به هم حمله و عین مسلسل حرف بار همدیگه میکنن؟ که سارا خیلی متین میگه نه معمولاً آرومم ولی از وقتی دیدم که احسان اصلا رعایت نمیکنه و مدام توهین میکنه تغییر موضع دادم و منم عین خودش، میتازونم!😐
اونا افتادن تو یه مارپیچ منفی که تموم مشکلاتشون از اول زندگی تا الآن رو توی همین مارپیچ جا دادن و هربار که به هر کدوم ازون مشکلات برخورد میکنن، میکوبنش توی صورت هم !🤦♀
سارا حق به جانب میگه: ما بیشتر اوقات روز با همیم، نمیفهمم اینکه من دیرتر بیام تو تختخواب چه مشکلی پیش میاره که اینقدر گیر دادی بهش! دلم نمیخواد زود بیام آقا جان کار دارم!😡
@aznobato_ir
🌿🌿🌿
از احسان پرسیدم دیر اومدن سارا به تخت خواب براش چه حسی داره؟ 🤔
گفت: عالیه خانم حیبیی اینکه ساعتها منتظر همسرت باشی و نیاد واقعاً عالیه!😕
آقا احسان، من احساس میکنم تو همین الانم که داری دربارهی این موضوع حرف میزنی، عصبانی و تلخی، واقعا چه احساسی داری از دیرتر اومدن سارا؟🤔
انگار یکم آروم میشه و میگه:« خب عصبانی میشم، درست میگید تلخه، انتظار چه حسی داره؟ واقعا زجر آوره خانم حبیبی، زجر آور!»😢
سارا متعجب میشه و با دهن باز احسانو نگاه میکنه!😄
احسان میگه:« حس میکنم عین تفاله چای ته نشین شدم تو لیوان زندگیه سارا، حس میکنم اصلأ منو نمیبینه، قبل از کار کردن سارا همیشه باهم بودیم، همیشه باهم به خواب میرفتیم؛ ولی الان انگار حوصلهی منو نداره، نمیخوادم، انگار تنها شدم!!!😔
یاد جلسات قبل افتادم که میگفت پدر و مادرش همیشه سفر میکردن و اون همیشه با مادربزرگ تنها زندگی میکرده یا در نهایت با پرستار میگذرونده و بنظرش سارا تنها دوست، رفیق و همنشین همیشگیش بوده که به لطف شاغل شدنش اونم از دست داده!🤦♀
ازش پرسیدم: فکر میکنی جایگاهت رو پیش سارا از دست دادی و برای همین عصبانی میشی؟ جوابش مثبت بود.😢
@aznobato_ir
🌿🌿🌿
از سارا میپرسم چه احساسی نسبت به توضیحات احسان داره و میگه: گیج شدم!
یعنی تو واقعاً فکر میکنی من دیگه دوستت ندارم یا از چشمم افتادی؟ من فقط حس میکردم تو یه مرد پرخاشگری که میخوای اذیتم کنی!😐
خب انگار خیلی چیزا داشت بین شون حل میشد!😅
احسان و سارا ترسای همو بیدار کرده بودن. سارا با بی توجهی ناخواسته و ناشی از عدم برنامهریزی درست به احسان باعث شده بود اون احساس تنهایی کنه و عصبانی باشه!
و
احسان با عصبانی شدن و خشمش باعث شده بود سارا حس کنه داره کنترل میشه و برای اینکه از تنش دوری کنه بیشتر از احسان فاصله گرفته!🤦♀
اونا توی یه مارپیچ منفی گیر کرده بودن و هیچ کدوم قصد نداشت احساس واقعی دیگری رو درک کنه!🙆♀
امیدوارم بعد این جلسه هر دو احساس امنیت دوباره تو رابطه رو تجربه کنند.
جلسه بعدی احسان و سارا رو براتون تعریف کنم؟😉
@aznobato_ir
از نو با تو | آمنه حبیبی🇮🇷
🌿🌿🌿 از سارا میپرسم چه احساسی نسبت به توضیحات احسان داره و میگه: گیج شدم! یعنی تو واقعاً فکر میک
دوستان دقت کنید که تجربیات اتاق درمان با تغییرات نام و داستان هست. گاهی یه تجربه که من اینجا براتون میفرستم حاصل دو سه جلسه گفتگو تو یه جلسه واقعیه!
میخوام بدونید که اطلاعات افراد پیش من امن هست و صرفا برای اگاهی بخشی و گفتن یه نکته، با تغییرات فراوان ممکنه یه مثال زده بشه.😊
@aznobato_ir
سلام از یه جمعه دل انگیز که روز خانواده است.😍
اما خب من دارم میرم کارگاه انتخاب مبتنی بر ارزش، دعا کنید یه جلسه فوق العاده باشه برای مجردامون.😊
ایلیا هم قراره با بابا و مامان بزرگش اینا بره گشت و گزار😊.
معتقدم هر بچهای نیاز داره به تایم های دونفره با بابا. این کمک میکنه به صمیمیتشون.
میشه ذخیره عاطفی برای روزای نوجوانی که همه چی قاطی پاتی میشه . اون زمان بابا میشه یه شخص امن براشون.😍
@aznobato_ir
🌿🌿🌿
راستی نیت امروزم اثرگذاری هست. روز بدون نیت که نمیشه😁
@aznobato_ir
حرف آخرم اینکه پیاما رو سعی میکنم جواب بدم همین یکی دو روز. ۶۰۰ پیام نخونده دارم😢