🌿🌿🌿
#تجربه_اتاق_درمان
#روایت_سارا_و_احسان
سارا و احسان بعد از ۱۳ سال زندگی موفق، در حالی که میگن ۳ سال آخر زندگیشون جهنم واقعی بوده اومدن پیش من و دارن مثل بولدوزر از روی شخصیت هم رد میشن و میکوبن همو!😐
داستان اینه:
از وقتی که سارا شاغل شده یعنی سه سال اخیر، احسان احساس میکنه سارا دیگه به زندگی شون توجهی نداره و معترضه!
میگه هر شب دیرتر از من میاد تو تخت خواب و اصلا براش مهم نیست که من منتظرشم تا با هم بخوابیم!🤦♀
بهشون میگم همیشه اینجوری به هم حمله و عین مسلسل حرف بار همدیگه میکنن؟ که سارا خیلی متین میگه نه معمولاً آرومم ولی از وقتی دیدم که احسان اصلا رعایت نمیکنه و مدام توهین میکنه تغییر موضع دادم و منم عین خودش، میتازونم!😐
اونا افتادن تو یه مارپیچ منفی که تموم مشکلاتشون از اول زندگی تا الآن رو توی همین مارپیچ جا دادن و هربار که به هر کدوم ازون مشکلات برخورد میکنن، میکوبنش توی صورت هم !🤦♀
سارا حق به جانب میگه: ما بیشتر اوقات روز با همیم، نمیفهمم اینکه من دیرتر بیام تو تختخواب چه مشکلی پیش میاره که اینقدر گیر دادی بهش! دلم نمیخواد زود بیام آقا جان کار دارم!😡
@aznobato_ir
🌿🌿🌿
از احسان پرسیدم دیر اومدن سارا به تخت خواب براش چه حسی داره؟ 🤔
گفت: عالیه خانم حیبیی اینکه ساعتها منتظر همسرت باشی و نیاد واقعاً عالیه!😕
آقا احسان، من احساس میکنم تو همین الانم که داری دربارهی این موضوع حرف میزنی، عصبانی و تلخی، واقعا چه احساسی داری از دیرتر اومدن سارا؟🤔
انگار یکم آروم میشه و میگه:« خب عصبانی میشم، درست میگید تلخه، انتظار چه حسی داره؟ واقعا زجر آوره خانم حبیبی، زجر آور!»😢
سارا متعجب میشه و با دهن باز احسانو نگاه میکنه!😄
احسان میگه:« حس میکنم عین تفاله چای ته نشین شدم تو لیوان زندگیه سارا، حس میکنم اصلأ منو نمیبینه، قبل از کار کردن سارا همیشه باهم بودیم، همیشه باهم به خواب میرفتیم؛ ولی الان انگار حوصلهی منو نداره، نمیخوادم، انگار تنها شدم!!!😔
یاد جلسات قبل افتادم که میگفت پدر و مادرش همیشه سفر میکردن و اون همیشه با مادربزرگ تنها زندگی میکرده یا در نهایت با پرستار میگذرونده و بنظرش سارا تنها دوست، رفیق و همنشین همیشگیش بوده که به لطف شاغل شدنش اونم از دست داده!🤦♀
ازش پرسیدم: فکر میکنی جایگاهت رو پیش سارا از دست دادی و برای همین عصبانی میشی؟ جوابش مثبت بود.😢
@aznobato_ir
🌿🌿🌿
از سارا میپرسم چه احساسی نسبت به توضیحات احسان داره و میگه: گیج شدم!
یعنی تو واقعاً فکر میکنی من دیگه دوستت ندارم یا از چشمم افتادی؟ من فقط حس میکردم تو یه مرد پرخاشگری که میخوای اذیتم کنی!😐
خب انگار خیلی چیزا داشت بین شون حل میشد!😅
احسان و سارا ترسای همو بیدار کرده بودن. سارا با بی توجهی ناخواسته و ناشی از عدم برنامهریزی درست به احسان باعث شده بود اون احساس تنهایی کنه و عصبانی باشه!
و
احسان با عصبانی شدن و خشمش باعث شده بود سارا حس کنه داره کنترل میشه و برای اینکه از تنش دوری کنه بیشتر از احسان فاصله گرفته!🤦♀
اونا توی یه مارپیچ منفی گیر کرده بودن و هیچ کدوم قصد نداشت احساس واقعی دیگری رو درک کنه!🙆♀
امیدوارم بعد این جلسه هر دو احساس امنیت دوباره تو رابطه رو تجربه کنند.
جلسه بعدی احسان و سارا رو براتون تعریف کنم؟😉
@aznobato_ir
از نو با تو | آمنه حبیبی🇮🇷
🌿🌿🌿 از سارا میپرسم چه احساسی نسبت به توضیحات احسان داره و میگه: گیج شدم! یعنی تو واقعاً فکر میک
دوستان دقت کنید که تجربیات اتاق درمان با تغییرات نام و داستان هست. گاهی یه تجربه که من اینجا براتون میفرستم حاصل دو سه جلسه گفتگو تو یه جلسه واقعیه!
میخوام بدونید که اطلاعات افراد پیش من امن هست و صرفا برای اگاهی بخشی و گفتن یه نکته، با تغییرات فراوان ممکنه یه مثال زده بشه.😊
@aznobato_ir
سلام از یه جمعه دل انگیز که روز خانواده است.😍
اما خب من دارم میرم کارگاه انتخاب مبتنی بر ارزش، دعا کنید یه جلسه فوق العاده باشه برای مجردامون.😊
ایلیا هم قراره با بابا و مامان بزرگش اینا بره گشت و گزار😊.
معتقدم هر بچهای نیاز داره به تایم های دونفره با بابا. این کمک میکنه به صمیمیتشون.
میشه ذخیره عاطفی برای روزای نوجوانی که همه چی قاطی پاتی میشه . اون زمان بابا میشه یه شخص امن براشون.😍
@aznobato_ir
🌿🌿🌿
راستی نیت امروزم اثرگذاری هست. روز بدون نیت که نمیشه😁
@aznobato_ir
حرف آخرم اینکه پیاما رو سعی میکنم جواب بدم همین یکی دو روز. ۶۰۰ پیام نخونده دارم😢
جلسه اول کارگاه تموم شد و بسی خوش گذشت😁
جالبه تو فضای کافه یه عالمه دختر و پسر اومده بودن برای آشنایی 😂.
@aznobato_ir
اینم اسامی برندههای قرعه کشی😍😍😍
الهی مبارکتون باشه😍
@aznobato_ir