صبح زود رسیدم جلسه رو. دیدم یه کافه کوچولو دو تا خیابون قبل مدرسه است. 😅
چون خیلی خوابم میومد یه نسکافه زدم بر بدن، بوی نسکافه سر ذوقم آورد.😍
و بعد سرحال رفتم به جلسه☺️.
میدونی چالش بیشتر مامانا چی بود با نوجوونشون؟!🤔
اینکه به حرفم گوش نمیده، همش تو اتاقه! 🤦♀
براشون توضیح دادم که اگه تو خونه تفریح نباشه دلگرمی نباشه معلومه که گوشی میشه تمام زندگی بچه ها و تنهایی تو اتاق زندگیشون میشه🙆♀.
@aznobato_ir
🌺نیت امروزم:
#زندگی_نیتمند
سلام علیکم. دیروز کمتر اینجا بودم چون خیلی خسته بودم.🙊
مهدی و ایلیا رفتن بیرون، نیت امروزم اینه یه نظمی ایجاد کنم که فردا جمعه بتونیم یه روز خانوادگی جذاب داشته باشیم.☺️
هستی با نیتم؟!
@aznobato_ir
🌿🌿🌿
#آمنه_نوشت
از صبح یه غم و کلافگی دارم. نگاه کردم به علتش ریشهاش رو کشف کردم.
و خب حالم بهتر شد. دیگه رفتار ایلیا حرصیم نکرد. دیدم مشکلم یه دل نگرانی و حتی دلتنگی بود.😢
و این باعث شد با احساسم همراه باشم. اما نیام سر بچه و مهدی خالیش کنم.🤦♀
@aznobato_ir
#چالش_زن_زیرک❤️🔥
💝روز چهارم
یادتونه گفتم مدل ابرار کلامی محبت به آقا و خانوم یه کم متفاوته؟! ☺️
مثلا خیلی خوبه از توانمندی آقا تعریف و تمجید بشه، بدونه که همسرش بهش افتخار میکنه.☺️
امروز یکی از دلایلی که به همسرت افتخار میکنی رو بهش بگو. کافیه بری بغلش کنی و بهش بگی مثلا 🙃
از اینکه تو جمع فامیل حواست بهم هست خیلی بهت دلگرمم و افتخار میکنم به داشتنت.☺️
از اینکه هیچوقت نذاشتی سختی مالی اذیتمون کنه تو این شرایط که خیلیا دارن اذیت میشن بهت افتخار میکنم.☺️
از اینکه مانع رشد من نشدی، هزینه میدی برم کلاس های هنری خیلی ازت ممنونم. 😉
#همسرداری
@aznobato_ir
سمیرا جون پیام داده که مخاطبا دوست دارن در مرود عقد بیشتر بگم.
موافقید؟! اگه آره یه ❤️بفرستید اینجا👇
@ameneh_habibi
هدایت شده از از نو با تو | آمنه حبیبی🇮🇷
🌿🌿🌿
دو سه ماه بود عقد کرده بودیم که مادرشوهرم اینا عروسی دعوت بودن رفتن کاشان. من با مهدی غروب رفتم خونشون که مثلا یه غذای خوشمزه بپزم، مادرشوهرم اومدن بگن واای چه عروس گلی، چه دختر دسته گلی.😂
با مهدی یه دستور مرغ سوخاری پیدا کردیم، از این غذا جینگولیا. آخه یکی نیست بگه دختر میخوای شیرین بازی دربیاری یه غذا بپز که بلدی.😂
خلاصه شروع کردیم با روغن سرخ کردنی سرخ کردنِ این مرغها! اما چی شد؟!😁
روغن همش کف میکرد میخواست سربره! هی کف روش رو برمیداشتیم! اما باز روغن کف میکرد. ما هم همش روغن رو عوض میکردیم.😂
خلاصه که یه قوطی روغن برای سرخ کردن این مرغ ها استفاده کردیم که مادرشوهرم زنگ زدن. به مهدی گفتم الان میگن یه قوطی روغن استفاده کردی! یه کاری بکن.🥺
واقعا داشت گریهام درمیومد. تصمیم گرفتیم قوطی رو از پنجره بندازیم بیرون که نبینن😂.
@aznobato_ir
هدایت شده از از نو با تو | آمنه حبیبی🇮🇷
🌿🌿🌿
اومدن غذا رو خوردن و گفتن خیلی خوشمزه است و به به و از این حرفا.( شایدم خوشمزه نبود آبروداری کردن 🤭)
اما میدونی اون لحظه چی تو ذهنم بود؟! اینکه نکنه راجع بهم بد فکر کنن.🙊
حالا بعد سالها فهمیدم که من نمیتونم فکر بقیه رو کنترل کنم. و از طرفی ذهن خوانی هم ندارم. نمیدونم اونا چی فکر میکنن.😁
اما فکر خودم رو میتونم مدیریت کنم که! کی گفته با یه بار غذا خراب شدن قراره من عروس بدی باشم؟! کی گفته ما قراره کامل باشیم.؟! خودِ خودت باش رفیق! خانواده همسرتم انسانن، درک میکنن بو خدااا.😊
@aznobato_ir
#تجربه_اتاق_درمان
#روایت_مریم_و_مهران
مریم: همیشه احساس میکردم دوست داشتنی نیستم. چون تپل بودم. هیکلم درشت بود. 😔
فکر میکردم موقعیت های ازدواجم کم خواهد بود. تا اینکه مهران اومد خواستگاریم. خوشتیپ بود. ☺️
تو ذهنم رویا پردازی کردم که وای همه کسایی که میگفتن من چاقم رژیم بگیرم و... تو کف میمونن.😅
همون لحظه اول تصمیم گرفتم زنش بشم. کارمند بود. خانواده به نامی داشت. خانواده منم به نام بود. اما خب همیشه احساس میکردم بخاطر خانوادم اومد با من ازدواج کرد.😢😔
بعد عقد وقتی خانوادش بهم احترام میذاشتن احساس کردم هستم. مهمم. نظرم مهمه. من کلا موندم خونه مادرشوهرم.🤦♀
کل عقد اونجا بودم. وقتی ام بابام اعتراض میکردن کلی گریه میکردم و به مهران از بدبختی هام تو بچگی میگفتم.😐
اینکه بابام همش سرکار بود، اینکه مامانم به ما اهمیت نمیداد.همش بیرون خونه بود. اونم کلی خانوادمو سرزنش میکرد که چرا انقد بی عاطفه بودن.😔
اما اشتباه میکردم... 🤦♀
من : چرا اشتباه میکردی؟! 🤔
مهران کم کم منو از خانوادم دور کرد. همش اشتباهاشون رو میزد تو سرم و بی عاطفه بودنشون رو به روم میاورد....😔
ادامه داره...
@aznobato_ir
🌿🌿🌿
#تجربه_اتاق_درمان
#روایت_مریم_و_مهران
واسه عروسی مهران همش بهم فشار میاورد که کامل جهیزیه رو بخرم. میگفت بعد ازدواج فشاری رومون نباشه.😢
منم تا تونستم خانوادمو اذیت کردم. بعد عروسی هم باز همون بساط بود. کمتر خانوادمو میدیدم، هر روز مهران از یکی از اعضای خانوادم ناراحت میشد😔
.
یه جوری شد که من الان خواهرمو دو سه ماه یه بار میبینم. حق ندارم براشون کاری کنم. اما خودش برای خانوادش جون میده.
من: الان مشکلت چیه؟! 🤔
مریم: فکر میکنم هیچ جایگاهی ندارم. حالم بده. من تمام این هشت سال رو داشتم به مهران و خانوادش سرویس میدادم. فقط برای اینکه دوستم داشته باشن.😭
الان فکر میکنم پس من چی؟! چرا همه زندگی اون چیزیه که مهران میخواد. من حتی حق ندارم به بچه خواهرم محبت کنم. اما به بچه خواهر و برادر مهران میتونم. 😔
انگار حق ندارم خانوادمو دوست داشته باشم.
من یادم رفته خودم چی میخوام. انگار تمام این مدت داشتم آرزوهای مهران رو زندگی میکردم. 😔
ادامه داره...
@aznobato_ir