eitaa logo
از نو با تو | آمنه حبیبی🇮🇷
22هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
420 ویدیو
42 فایل
ازنوباتو: همسرداری/فرزندپروری از نو با ما زندگی خانوادگیت رو بساز.😍 آمنه حبیبی (روانشناس ،زوج درمانگر) شماره پروانه تخصصی 10972 و تسهیلگر خانواده با مدرک QCB ایتالیا ارتباط با من @ameneh_habibi مشاوره حضوری و تلفنی
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿🌿🌿 از صبح یه غم و کلافگی دارم. نگاه کردم به علتش ریشه‌اش رو کشف کردم. و خب حالم بهتر شد. دیگه رفتار ایلیا حرصیم نکرد. دیدم مشکلم یه دل نگرانی و حتی دلتنگی بود.😢 و این باعث شد با احساسم همراه باشم. اما نیام سر بچه و مهدی خالیش کنم.🤦‍♀ @aznobato_ir
❤️‍🔥 💝روز چهارم یادتونه گفتم مدل ابرار کلامی محبت به آقا و خانوم یه کم متفاوته؟! ☺️ مثلا خیلی خوبه از توانمندی آقا تعریف و تمجید بشه، بدونه که همسرش بهش افتخار می‌کنه.☺️ امروز یکی از دلایلی که به همسرت افتخار میکنی رو بهش بگو. کافیه بری بغلش کنی و بهش بگی مثلا 🙃 از اینکه تو جمع فامیل حواست بهم هست خیلی بهت دلگرمم و افتخار می‌کنم به داشتنت.☺️ از اینکه هیچوقت نذاشتی سختی مالی اذیتمون کنه تو این شرایط که خیلیا دارن اذیت میشن بهت افتخار می‌کنم.☺️ از اینکه مانع رشد من نشدی، هزینه میدی برم کلاس های هنری خیلی ازت ممنونم. 😉 @aznobato_ir
میام میگم بهتون!☺️ الان میخوام ناهارم رو بپزم🥰 @aznobato_ir
سمیرا جون پیام داده که مخاطبا دوست دارن در مرود عقد بیشتر بگم. موافقید؟! اگه آره یه ❤️بفرستید اینجا👇 @ameneh_habibi
🌿🌿🌿 دو سه ماه بود عقد کرده بودیم که مادرشوهرم اینا عروسی دعوت بودن رفتن کاشان. من با مهدی غروب رفتم خونشون که مثلا یه غذای خوشمزه بپزم، مادرشوهرم اومدن بگن واای چه عروس گلی، چه دختر دسته گلی.😂 با مهدی یه دستور مرغ سوخاری پیدا کردیم، از این غذا جینگولیا. آخه یکی نیست بگه دختر میخوای شیرین بازی دربیاری یه غذا بپز که بلدی‌.😂 خلاصه شروع کردیم با روغن سرخ کردنی سرخ کردنِ این مرغ‌ها! اما چی شد؟!😁 روغن همش کف میکرد میخواست سربره! هی کف روش رو برمیداشتیم! اما باز روغن کف میکرد. ما هم همش روغن رو عوض میکردیم.😂 خلاصه که یه قوطی روغن برای سرخ کردن این مرغ ها استفاده کردیم که مادرشوهرم زنگ زدن. به مهدی گفتم الان میگن یه قوطی روغن استفاده کردی! یه کاری بکن.🥺 واقعا داشت گریه‌ام درمیومد. تصمیم گرفتیم قوطی رو از پنجره بندازیم بیرون که نبینن😂. @aznobato_ir
🌿🌿🌿 اومدن غذا رو خوردن و گفتن خیلی خوشمزه است و به به و از این حرفا.( شایدم خوشمزه نبود آبروداری کردن 🤭) اما میدونی اون لحظه چی تو ذهنم بود؟! اینکه نکنه راجع بهم بد فکر کنن.🙊 حالا بعد سالها فهمیدم که من نمیتونم فکر بقیه رو کنترل کنم. و از طرفی ذهن خوانی هم ندارم. نمیدونم اونا چی فکر میکنن.😁 اما فکر خودم رو میتونم مدیریت کنم که! کی گفته با یه بار غذا خراب شدن قراره من عروس بدی باشم؟! کی گفته ما قراره کامل باشیم.؟! خودِ خودت باش رفیق! خانواده همسرتم انسانن، درک میکنن بو خدااا.😊 @aznobato_ir
مریم: همیشه احساس می‌کردم دوست داشتنی نیستم. چون تپل بودم. هیکلم درشت بود. 😔 فکر میکردم موقعیت های ازدواجم کم خواهد بود. تا اینکه مهران اومد خواستگاریم. خوشتیپ بود. ☺️ تو ذهنم رویا پردازی کردم که وای همه کسایی که میگفتن من چاقم رژیم بگیرم و... تو کف میمونن.😅 همون لحظه اول تصمیم گرفتم زنش بشم. کارمند بود‌. خانواده به نامی داشت‌. خانواده منم به نام بود. اما خب همیشه احساس میکردم بخاطر خانوادم اومد با من ازدواج کرد.😢😔 بعد عقد وقتی خانوادش بهم احترام میذاشتن احساس کردم هستم. مهمم. نظرم مهمه. من کلا موندم خونه مادرشوهرم‌.🤦‍♀ کل عقد اونجا بودم. وقتی ام بابام اعتراض میکردن کلی گریه میکردم و به مهران از بدبختی هام تو بچگی میگفتم.😐 اینکه بابام همش سرکار بود، اینکه مامانم به ما اهمیت نمیداد.همش بیرون خونه بود. اونم کلی خانوادمو سرزنش می‌کرد که چرا انقد بی عاطفه بودن.😔 اما اشتباه می‌کردم... 🤦‍♀ من : چرا اشتباه می‌کردی؟! 🤔 مهران کم کم منو از خانوادم دور کرد. همش اشتباهاشون رو میزد تو سرم و بی عاطفه بودنشون رو به روم میاورد....😔 ادامه داره... @aznobato_ir
🌿🌿🌿 واسه عروسی مهران همش بهم فشار میاورد که کامل جهیزیه رو بخرم‌. میگفت بعد ازدواج فشاری رومون نباشه.😢 منم تا تونستم خانوادمو اذیت کردم. بعد عروسی هم باز همون بساط بود. کمتر خانوادمو میدیدم، هر روز مهران از یکی از اعضای خانوادم ناراحت میشد‌😔 . یه جوری شد که من الان خواهرمو دو سه ماه یه بار میبینم. حق ندارم براشون کاری کنم. اما خودش برای خانوادش جون میده‌. من: الان مشکلت چیه؟! 🤔 مریم: فکر میکنم هیچ جایگاهی ندارم. حالم بده. من تمام این هشت سال رو داشتم به مهران و خانوادش سرویس میدادم. فقط برای اینکه دوستم داشته باشن.😭 الان فکر میکنم پس من چی؟! چرا همه زندگی اون چیزیه که مهران میخواد. من حتی حق ندارم به بچه خواهرم محبت کنم. اما به بچه خواهر و برادر مهران میتونم. 😔 انگار حق ندارم خانوادمو دوست داشته باشم. من یادم رفته خودم چی میخوام. انگار تمام این مدت داشتم آرزوهای مهران رو زندگی میکردم. 😔 ادامه داره... @aznobato_ir
🌿🌿🌿 خاطره اولین تقلب زندگیم! این خاطره بر‌میگرده به کلاس اول!🤭‌ واژه (میم) رو یادگرفته بودیم. منم از این بچه درس خونا بودم که معلما خیلی دوسش دارن. ‌🤪 خانم مولایی اومد سر کلاس و شروع کرد به املا گفتن! رسید به کلمه مامان! و من یه لحظه تو ذهنم اومد که مامان که کتابی نیست! باید کتابیش رو بنویسم، نوشتم مادر!😂😂 زنگ تفریح شد، معلم دفترا رو جمع کرد،گذاشت رو میز و رفت دفتر. بچه ها نشستن حرف زدن که مامان چجوری نوشته میشد!🤭 منم خیلی با اعتماد بنفس گفتم مامان که کتابی نیست، باید مینوشتیم مادر! بچه ها هم همه گفتن نخیر ما نوشتیم مامان. کتابی نباشه! 🥴😟 بغض کردم، احساس خنگ بودن کردم، جلوی همه بچه های کلاس رفتم دفترم رو برداشتم، مادر رو پاک کردم و نوشتم به جاش مامان.😂 همه دعوام کردن،گفتن تقلب کردی منم گفتم من اشتباه متوجه شدم وگرنه مامان نوشتن که کاری نداره!🤭 خلاصه که تا خانم مولایی اومد سرکلاس بچه ها شروع کردن راپورت دادن! خانوم آمنه تقلب کرده! منم با بغض و کز کرده خودمو جمع کرده بودم روی نیمکت!🥺 خانم مولایی یه نگاه به من کرد و گفت نخیر من مطمئنم آمنه همچین کاری نکرده شما هم همتون ساکت بشید. 🥺😕 سرمو پایین انداختم،خجالت کشیدم. خانوم برگه ها رو صحیح کرد و مثل همیشه بهم بیست داد و مثل همیشه نوشت آفرین دختر قشنگم!😊🥺 و حالا بعد ۲۴ سال میخوام بگم خانوم قشنگم، خانوم مولایی نمیدونم کجایی الان اما اون روز روی اون نیمکت چوبی خشک، تو به من لطافت رو یاد دادی!🥰 یادم دادی گاهی وقتا نادیده گرفتن بزرگترین درس برای بچه است! یادم دادی خارج از چارچوب فکر کنم! نمیدونم چرا فکر میکردم توی مدرسه فقط باید کتابی نوشت اما اون روز یاد گرفتم شاید جور دیگه هم بشه نوشت بشه فکر کرد. 🤭 و من دارم فکر می‌کنم چقد معلم‌های من نقش داشتن تو زندگیم! اون معلمی که سوادش عالی بود اما نمیتونست خوب منتقل کنه بهم یاد داد مهمه چطور حرف بزنم که اثر گذار باشه! معلمی که شوخ طبع و مهربون بود یادم داد میشه جدی نبود اما کلاس درس پرباری داشت! معلم‌ها و اساتید زیادی رو تجربه کردم، هر کسی که به من یه کلمه یاد داده معلمه برام! از خانوم مولایی تا نعیم طهرانی، دکتر سمیه کشاورز، سوده جان شبیری که عشق واقعیه. ☺️ من مدیون تک تکتون هستم و دوستتون دارم. روزتون مبارک.🎉🎁 ✍آمنه حبیبی @aznobato_ir