🌿🌿🌿
#پیام_مخاطب 👇
سلام خانم حبیبی عزیز 🥰
من چندین ماهه که مخاطب شما هستم.
چند تا از دورههاتون (وسعت درون، خانه سبز، فرزندپروری) رو هم شرکت کردم.😎
و پاسخگویی و تعهدتون به دورهها واقعا جای خداقوت داره.😘
میدونم همهی این کارا، اونم با بچهی کوچیک قطعا انگیزهای فراتر از صرف مسائل مالی داره و دغدغهمندی شما رو نشون میده.🌱
اما بعنوان یک معلم تازهکار و (به قول شما) یک نو مامان که هنوز یک سال هم ازش نگذشته😍، خواستم برای چند مورد بطور وییییژژژه ازتون قدردانی کنم و بگم خدا ان شاءالله بهتون خیر دنیا و آخرت رو بده و همیشه بهتون توان بده که در مسیر خودش قدم بردارید. 🤩😘🥰😍
اونم برای کارگاههای رایگان مخصوصا قصهگویی و این وبینار جدید اضطراب جدایی و همچنین دورهی مشق که دارید روش کار میکنید.😍❤️
یعنی خدا میدونه بابت هر کدومش چقققددددررر ذوووق کردم وقتی دیدم یک متخصص متعهد، یک مادر و یک جوان مثل شما توی این موارد داره کار میکنه. 🥳
چون من با اینکه در دانشگاه فرهنگیان تحصیل کردم، اما در دو سال ابتدایی تدریس رسمیم در مدرسه، واااقعا با هر سه این موارد مواجه بودم:
👈نیاز به قصههای خلاقانه و مرتبط با مسائل بچهها
👈دانشآموزانی که دچار اضطراب جدایی هستند
👈مشق ننوشتن بعضی بچهها
با اینکه روشهای علمی و محتوای روانشناسی زیادی (خصوصا در دو مورد اول) در دانشگاه خونده بودیم، اما چون در عمل باهاش مواجه نشده بودم و بیشتر مطالب رو به صورت تئوری و در قالب کتابهای روانشناسی باهاشون برخورد داشتم، وقتی در مدرسه در موقعیتش قرار گرفتم اون مطالب زیاد در ذهنم نمونده بود. 😅😶🌫️
حداقل اونقدر پُر نبودم که بتونم اونجوری که دلم میخواد باخیال راحت و اطمینان خاطر و کامل به مامانا راهکار و مشورت بدم.🫠
البته از اینترنت و بعضی کانالها میشد مطالبی استخراج کرد، اما برام قابل استناد و معتبر نبودن. 🥲
و پیدا کردن منابع معتبر و خلاقانه و جذاب برای بچهها از طریق کتابهای مختلف یا افراد مطمئن در فضای مجازی، برام بسیار وقتگیر و سخت بود. 😬
اما همین که اینا رو در کانال شما دیدم کلی ذوق کردم. 🥳
تا یه بخشی از وبینار قصهگویی رو در دفترم نوشتم و شوق باقی مطالب رو دارم.🤓
این نکته که شما با وجود اینکه خودتون فرزند مدرسهای ندارید و فعلا هم مونده به مدرسهای شدن پسرتون، و با این همه مشغله، دارید وقت میذارید روی این مسائل و دغدغهی این مادران هم براتون اینقدر مهمه که دوتا از دورهها رو حتی رایگان در اختیار عموم قرار دادید، برای من به شخصه خییلی ارزشمنده و خواستم این شوق و قدردانیم رو بهتون ابراز کنم. 😍✨️
ببخشید که خیلی طولانی شد و وقتتون رو گرفت. 🙏
من اصولا آدمی هستم که خیلی به ندرت و موردی به ادمین کانالهایی که عضوم پیام و بازخورد میدم، اما خواستم به نوبهی خودم بهتون خداقوت بگم و تشکر کنم.✨️❤️
یاعلی💚
---------------------------
بسی ذوق کردم از بازخورد مامان معلم عزیزمون😍
@aznobato
🌺نیت امروزم:
دائم از خودت بپرس حالا اینجوری بشه مگه چیه؟!😁
یکی از هنرهای آرامش همین سواله، حالا خونه بهم بریزه مگه چی میشه؟ حالا دوماه دیرتر از پوشک بگیری مگه چی میشه؟ غذا کمتر بخوره مگه چی میشه؟☺️
بیا امروز رو رها باشیم😍
@aznobato
🌿🌿🌿
#آمنه_نوشت
امروز دو تا کابینت که مدتها مغزم رو درگیر کرده بود ( کابینت ادویه ها) رو تمیز و مرتب کردم. 😁
الان حس کوکب خانوم زن پاکیزهای بود رو دارم.😂
الانم منتظر مربی قرآنمون هستم. رفتم کلاس قرآن☺️
@aznobato
🌿🌿🌿
#آمنه_نوشت
از خواستگاری تا عقد یکسال طول کشید.👰
منو مهدی هم دانشگاهی بودیم. میگه اولین بار تو کتابخونه دانشگاه موقع امتحانای ترم منو دیده. اسمم رو گذاشته دختری با کتونی سفید.( چون کتونیم سفید بوده)😂
سه سال بعد وقتی دیگه داشتیم فارغ التحصیل میشدیم، به باباش میگه از یه دختر تو دانشگاه خوشم میاد و بعد اومدن خواستگاری. ☺️
فراز و فرود زیادی تو فرایند خواستگاری پیش اومد، حدودا ده ماه طول کشید.😅
۳۱ شهریور ۱۳۹۵ منو مهدی عقد کردیم.😍
باورم نمیشه نه سال میگذره از وقتی حلقه تو دست هم کردیم و شدیم یه خانواده دو نفره.😌
مهمترین درسی که تو این نه سال گرفتم اینه که بعد ازدواج اولویت اول هر کسی همون طور که خدا تو قرآن گفته باید همسرش باشه.☺️
من فهمیدم اگه صمیمیت بخوام باید حرف بزنم.🥸
اگه عشق میخوام باید درخواستش کنم.💞
فهمیدم که آدما نمیفهمن من چی میخوام مگر اینکه بهشون بگم.❤️🤦♀
و فهمیدم رابطه زوجی یه فرآیند بده بستونی هست ، اگه عشق بدم، عشق میگیرم، محبت بدم، محبت میگیرم، احترام بذارم، احترام میبینم. 😍
سالگرد عقدمون مبارک.
(یه چیز دیگه ام فهمیدم ، من خیلی خواب رو دوست دارم، ربطی نداشت ولی خب دلم خواست بگم.)
✍آمنه عاشق خسته😂
@aznobato
زمان:
حجم:
2.7M
🌿🌿🌿
پادکست اضطراب شروع مدرسه
📚قسمت سوم
ویژه تمام والدین
این پادکست رو برای همه مامانایی که میشناسی بفرست.
دعوتتون میکنم تو وبینار مشق نوشتن شرکت کنید تا با آرامش کودکتون رو به سمت انجام تکالیف ببرید.😉
@aznobato
🌺نیت امروزم:
#زندگی_نیتمند
سلام از مامانی که پشت در باشگاه نشسته تا پسرک ورزشش تموم بشه بریم خونه.😁
تازه شبم مهمون دارم.😎
امروز نیتم اینه قضاوت نکنم. قضاوت کردن تو رو از واقعیت دور میکنه. باعث میشه گاردت بسته بشه نسبت به زندگی.
@aznobato
🍂🍂🍂
شش ماه گذشت، شش ماهی که پر از تجربه بود، از خندهها و تولدهایی که سپری شد تا طبل جنگ، جنگ، جنگ! آخ چه گذشت بر ما.
اما گذشت، همه اون روزا گذشت و امروز اولین روز از مهر، میتونه شروع یه زندگی مهرورزانه باشه!
اگه شش ماه اول رو خوشایند نگذروندی. امروز ببین برنامهات واسه شش ماه دوم چیه!
نگران نباش، شش ماه دیگه مونده که تو میتونی ورق رو برگردونی و یه سال پر تلاش رو سپری کنی.🤗
پاییز مبارک.☺️🍁
@aznobato
🌿🌿🌿
#خاطرات_یک_نو_مامان
دیروز از کلاس تدبر در قرآن که میخواستم برگردم مطهره گفت ما میرسونیمت.
تو راه برگشت نرگس و ایلیا پیش من عقب نشستن و هر دو خسته. نرگس گریه که مامان منم عقل بشینه.🥴
گفتم بیاید تو گوشی براتون انیمیشن با بابام بذارم. یه ذره که گذشت و آروم بودن ایلیا گوشی رو کج میکرد که نرگس نبینه!
گفتم مامان جان نرگسم دوس داره ببینه، گفت آخه این انیمیشن مناسب سنش نیست.😂😂
از درون غش کرده بودم از خنده، اما صورتم سعی میکرد خنثی بودنش رو حفظ کنه.😂
دیدم الان جنگ جهانی میشه و اصرارم کنم بدتر دعوا میشه. یه بسته پفیلا دست نرگس بود.
از فرصت استفاده کردم وگفت ایلیا تو هم پفیلا میخوای، ایلیا گفت آره بهم بده. گفتم پفیلا مال نرگسه مامان، به نظرم بذار اونم انیمیشن ببینه تا نرگسم بهت پفیلا بده.😅
ایلیا گوشی رو سمت نرگس گرفت با هم ببینن و نرگسم پفیلا بهش داد.🙊
میخوام بگم، خیلی وقتا ماها اجازه میدیم فکرمون مدیریتمون کنه! فکرت اون لحظه میگه عجب بچه خودخواهی، چی میشه دوستشم ببینه! 😐
اما واقعیت اینه که بچه هستن و حداقل منِ بزرگتر نباید وارد لجبازی بشم. ☺️
تو اینجور مواقع خیلی مهمه به زور متوسل نشیم و سعی کنیم بدون خون و خونریزی قضیه رو رفع کنیم. 😁
همیشه هم اینجور مواقع یه اسباب بازی، یا خوراکی برای مبادله کالا به کالا هست.😂
پس یاواش یاواش مدیریت کن، قلدربازی درنیار والد محترم، تهدید نکن که قهر میشم و از این حرفا.😅
@aznobato
🌿🌿🌿
#آمنه_نوشت
امشب مهمون داشتم، مادرشوهر و خواهرشوهرم میومدن خونمون.☺️
از مادربزرگ و مامانم پرسیدم و شفته نخود درست کردم.😁
اعتماد به سقف رو ببین، برا بار اول این غذا رو پختم.😂
ولی خداییش نتیجه خوب بود. 😁
ایلیا و محمدحسن کلی بازی کردن، من مشغول پذیرایی بودم و حال بازی نداشتم.😅
اما جوونترها azul (یه مدل بازی کارتی) بازی کردن.
دارم فکر میکنم چقد این بازیها خوبه، حداقل وقت غیبت پیش نمیاد.☺️😅
@aznobato
🌿🌿🌿
#تجربه_اتاق_درمان
#روایت_فرزانه_و_هادی
اولین جلسه فرزانه و هادی بهمن سال پیش بود.
دو سال بود ازدواج کردن، و مشکل...
به نظرشون قابل حل نبود. اومده بودن برای مشاوره جدایی.( البته بیشتر لج بود و تهدید طرف مقابل)😐
فرزانه شبیه اسپند رو آتیش میگفت: خانم حبیبی تو این دو سال ما یه مسافرت جدا نداشتیم! همیشه خانوادش اولویتش هستن. دائم باید گزارش بدیم کجا میریم، کی میایم! احساس میکنم عروسک خیمه شب بازی خانوادشم.😭
هادی: تو کلا از آدم به دوری، مسافرت خوبه خانوادگی باشه، نمیتونم مامانمو بذارم کنار، تو از اول ذاتت خوب نبود، میخواستی منو خانوادمو از هم دور کنی. کمبود محبت داری.😡
اینجا احساس کردم باید وارد بشم، این حجم از تحقیر و حمله قطعا عواقب خوبی نداشت. توضیح دادم که هر کسی جملهاش رو با من شروع میکنه و از طرف خودش حرف میزنه، توهین ممنوع، اگه نظری داری قبلش بگو من فکر میکنم. چون فکر توئه، شاید غلط باشه. 😉
جلسه اولمون فقط تمرین حرف زدن بود.
جلسه بعدی رو خواستم فردی برگزار بشه و با هم وارد جلسه نشن.
فرزانه میگفت: خانم حبیبی من میترسم با شوهرم حرف بزنم، هر چی میشه برای مامانش میگه. وقتی هم میگم چرا، میگه خب مامانمه، ما مخفی کاری از هم نداریم.😕
هادی میگفت : من فرزانه رو دوس دارم اما نمیتونم دل مامانم رو بشکنم. وقتی یه چیزی میپرسه و نمیگم خیلی غصه میخوره.😢
هادی خیلی مستاصل بود، میگفت انگار تو باتلاق گیر کردم.
ادامه دارد....
@aznobato
سلام از یه مامان که دو روزه درگیر سرماخوردگی ایلیاست.😐
تازه دیشبم نخوابیدم،چون که پسرک نمیتونسته بخوابه.😐
سرم درد میکنه، خسته ام.
دو باری صدام رفته بالا سر اینکه دارو نمیخوره دوست عزیزمون ، از بوی بخور آویشن خوشش نمیاد، کاکائو میخواد.😢
تو اینحور مواقع که خیلی مستاصلم نیتم اینه که از هر گونه کار اضافی خودت رو رها کن.
بچه که بودم یه دکتر میرفتم هر وقت آمپول برام مینوشت، منشی بهم میگفت شل کن کمتر دردت میاد.😅
یه وقتا باید زندگی هم رها کنی تا کمتر دردت بیاد.
@aznobato