از نو با تو | آمنه حبیبی🇮🇷
اینم پیج اینستاگراممون هست که خب اونجا هم فعالیم.
اما بخاطر فیلترینگ ایتا هم کانال زدیم😍.البته خب مطالب قراره متفاوت باشه. مثلا اینجا پادکست زیاد میذاریم به زودی
کارگاه عشق به آدمیزاد
تو این کارگاه چی یاد میگیریم؟
نیازهای یک ازدواج موفق چیه؟
احساسات و نیازهای ما چه تاثیری روی زندگیمون دارن؟!
یاد میگیریم زبان عشق اصلا چی هست؟
چندتا زبان عشق ورزی داریم؟!
زبان عشق خودمون چیه؟!
زبان عشق همسرمون چیه ؟!
این کارگاه مناسب چه کسایی هست؟
تازه عروس و دومادها برای جلوگیری از مشکلات احتمالی و یه شروع پر قدرت
کسایی که حس میکنن ذخیره عاطفیشون پایینه و مدتهاست عشقی دریافت نمیکنن.
کسایی که مشکلی باهم ندارن اما میخوان زندگیشون رو پربارتر کنن و دل همسر رو بیشتر به دست بیارن
و خلاصه تمام متاهلهای عزیز، خانوم و آقا
هدیه: فایل پرینت چالشهای پنج زبان عشق
یک هفته پشتیبانی و پاسخگویی به سوالات در ایتا
تسهیلگر دوره: آمنه حبیبی کارشناس ارشد روانشناسی، زوج درمانگر
هزینه ثبت نام ۱۵۰تومن
ثبت نام گروهی(سه نفر یا بیشتر) ۲۰ درصد تخفیف
زمان کارگاه: حدود سه ساعت
تاریخ برگزاری ۳۰ آبان ماه ساعت ۱۶
کارگاه کاملا گفتگو محور هست.
همه افراد باید تصویرشون باز باشه
توجه توجه
اعضای کانال ایتا با پنجاه درصد تخفیف می تونن در کارگاه شرکت کنند.
#همسرداری
گاتمن میگه چیزی که باعث طلاق زن و شوهر میشه دعوا نیست. بلد نبودن دعوای محترمانه است. 🙆♀
وقتی همه تلاشت این باشه ثابت کنی حق با توئه. وقتی میخوای برنده باشی و همسرت بازنده بشه. شاید اولش دلت خنک بشه. شاید با خودت بگی آها مثل همیشه حق بامنه.یا شایدم بگی حقش بود با حرفام چزوندمش. اما در نهایت تو هم بازنده میشی.😕
آخه وقتی ازدواج میکنی سرنوشتت گره خورده به همسرت. وقتی دعوا نتیجه خوب داره واسه زندگی، که هر دو برنده بشید. یعنی به جای تمرکز روی برنده بودن تمرکز کنید روی حل اختلاف، روی رسیدن به یه نتیجه که هر دو رو راضی میکنه. روی حل مساله.😊
پیدا کردن مقصر راه حل نیست!!🙆♀
#همسرداری
وقتی میخوی ناراحتیتو بیان کنی نگو تو همیشه اینکارو میکنی.
با ضمیر من حرفتو شروع کن و
از کلماتی مثل هرگز، همیشه و... استفاده نکن.
#خاطرات_یک_نو_مامان
#آمنه_نوشت
#روایت_سوم_آذر_۱۴۰۰
چهارشنبه بود. یکسال پیش. چند ساعتی منتظر موندم تا آخرین سونوگرافی بارداریم رو بدم.
خسته بودم مثل تمام این هفته های اخیر که باید هر هفته سونوگرافی انجام میشد تا نگرانی دکتر برطرف بشه و مطمئن بشیم بچه حالش خوبه.
بالاخره نوبتم شد. خوابیدم رو تخت و منتظر موندم دکتر بگه و گفت!
-بنویس مایع آمنیوتیک کدر هست. من سریع پرسیدم .یعنی چی دکتر!!
گفتن یعنی مشکوکه به دفع مکونیوم. (همون بچه پی پی کرده خودمون🤣) .سریع با پزشکت تماس بگیر.
و من داشتم دق میکردم تو همون چند لحظه. سریع به مهدی گفتم و دنبال یه راه تماس با پزشکم. که نبود. خیلی از پزشکای زنان شمارشون رو به بیمار نمیدن و میگن مشکلی بود برو بیمارستان.
.
#ازنوباتو ( همسرداری/فرزندپروری) 👇👇👇
@aznobato
#خاطرات_یک_نو_مامان
#آمنه_نوشت
#روایت_سوم_آذر_۱۴۰۰
با ماما همراهم تماس گرفتم جواب نداد رفتم یه بیمارستان تو کرج. ماما گفتن سریع برو بیمارستان بستری شو. یعنی چی که شماره پزشکتو نداری. من حالم بد بود و نمیدونستم چیکار باید انجام بدم . تو راه ماما همراهم تماس گرفت و وقتی گفتم شرایطو گفت با پزشکم تماس میگیره. این اتفاقا حدود دو ساعت طول کشید.
چند دقیقه بعد بهم زنگ زد و گفت آمنه ساک بچه رو بردار و فورا برو بیمارستان. و من شوکه از اتفاقایی که رو دور تند بودن. آخه دو هفته دیگه قرار بود به دنیا بیاد جانکم.
ترس زایمان، ترس جون پسرم،همه و همه حالمو بهم ریخته بود. با مامانم تماس گرفتیم و مامان برام سریع لقمه گرفته بود و اومد. همه چی رو برداشتیم ورفتیم ، مامان اصرار میکرد که گرسنه نمونم.
تو راه دائم همه تماس میگرفتن و من فقط قرآن میخوندم.
اون شب بعد بررسی گفتن باید بستری بشی اما ضربان قلب بچه خوبه.همراهم نمیشد بمونه چون کار خاصی نداشتم.
من موندم، مامان و مهدی رفتن.و ضربان قلب پسرم مرتب چک میشد.
ادامه فردا شب...
.
#ازنوباتو (همسرداری/فرزندپروری)👇👇👇
@aznobato
#خاطرات_یک_نو_مامان
#آمنه_نوشت
#روایت_چهارم_آذر۱۴۰۰
شب قبل رو تو بیمارستان خوابیدم، به مهدی پیام دادم نوشتم دوستت دارم.
بغض داشتم. مضطرب بودم. برای ایلیا نوشتم و خوابیدم. (البته به سختی چون بیمار بغلیم با فریاد خُرخُر میکرد.🤣)صبح ساعت شش صدام کردن تا ضربان قلب ایلیا رو چک کنن. تکون نمیخورد بچه و من داشتم خل میشدم.
گریه کردم گفتم به دکترم بگید سزارین بشم. اصلا من نمیخوام بیشتر صبر کنم.ماما میگفت عزیزم نگران نباش با پزشکت تماس میگیریم. چند نفری اومدن بالای سرم. آبمیوه خوردم. پسرم شروع کرد به حرکت و من نفسی از آسودگی کشیدم. اما گفتن آماده شو بریم زایشگاه.
و من بدون همراه.
سریع تماس گرفتم با مهدی و مامانم. و با کمک همراه تخت بغلیم رفتیم.نگم براتون که به توصیه یه ماما که پیشش ورزش میکردم یه سبد خوراکی داشتم و هییییچ کدوم به کارم نیومد. اما اونجا بهم میگفتن مگه اومدی پیک نیک🤣.
#ازنوباتو (همسرداری/فرزندپروری)
@aznobato
#خاطرات_یک_نو_مامان
#آمنه_نوشت
#روایت_چهارم_آذر۱۴۰۰
خلاصه که چندساعتی اونجا بودم ،مامانم و مهدی اومدن. آرامشم رو پیدا کرده بودم که گفتن دکترت گفته نمیتونه بیاد و شما رو سپرده به همکارش.
و من که فقط به خاطر پزشکم از کرج رفته بودم تهران زایمان کنم دوباره یه شوک بهم وارد شد و گریه کردم . حتی گفتم من رو مرخص کنید میخوام برم. مامای زایشگاه که دید داغونم تماس گرفت با دکترم و گفت هر طور شده بیا که آمنه با این حال نمیتونه زایمان کنه.مهدی اومد همین که دیدمش کلی گریه کردم و دلداریم داد یه کم آروم شدم و برگشتم.
پزشکم وقتی دید ناراحتم خودش رو رسوند. و با توجه به شرایطم گفتن بریم اتاق عمل سزارین. از زیر قرآن رد کردن منو. باهام شوخی میکردن تا آروم بشم و خیلی کادر بیمارستان رو دوس داشتم.
#ازنوباتو (همسرداری/فرزندپروری)
@aznobato
#خاطرات_یک_نو_مامان
#آمنه_نوشت
#روایت_چهارم_آذر۱۴۰۰
اما مثل دستگاه ویبره میلرزیدم و دندونام بهم میخورد. نمیدونم بابت اضطراب هایی بود که کشیدم،یا ترس از جراحی یا سلامت پسرم. هر چی که بود تو اتاق عمل تصمیم گرفتن برام آرام بخش بزنن اما تاثیر نداشت و من تا دکترم میخواست کاری انجام بده میگفت سِر نشدم. اونم میگفت آمنه جان من هنوز شروع نکردم. خلاصه که جراخی شروع شد و من همچنان عضلاتم منقبض بود و مضطرب بودم و صداهای دکتر و بقیه رو از پشت پرده میشنیدم. یهو گفتن وای چقدر مو داره و یهو صدای گریه بچه ام رو شنیدم. دکتر بچه رو آورد بهم نشون داد و صورتشو گذاشت روی صورتم و من انگار آرامش دنیا و آخرت نصیبم شد.و دیگه چیزی نفهمیدم و گویا آرامبخش تازه اثر کرد.
پسرم ساعت چهار نیم عصر به دنیا اومد و شد دنیای ما.
و چه زود یکسال گذشت و من وارد دنیای پر چالش مادری شدم. چالش ها کی تمام میشه؟ هیچوقت ، شاید حتی وقتی با این دنیا خداحافظی کنم هم از دنیای ابدی نگاهم به فرزندم باشه. پس هیچوقت حتی یک لحظه دیگه دنیای قبل رو تجربه نمیکنم. من یه نو مامانم با کلی جذابیت.کلی سختی و کلی شیرینی. طعم مادری چیه؟
ترش،شیرین، تلخ ،شور، دلچسب، گوارا و میتونم بگم متناقض ترین حس ها تو مادری تجربه میشه.
دوسدارم به قبل از مادری برگردم؟
بله وقتایی که خسته میشم.اما هرگز دنیای بدون پسرم رو تصورم نمیکنم. اینم یه حس متناقض مادریه. و من میگم مادری پر از پارادوکس هست.
#ازنوباتو (همسرداری/فرزندپروری)
@aznobato