eitaa logo
به دنبال ستاره ها...
3.8هزار دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
1.1هزار ویدیو
27 فایل
🌿 اینجا رمان های واقعی رو نه تنها بخونید که زندگی کنید #اعترافات_یک_زن_از_جهاد_نکاح... #ناخواسته_بود... #مثل_یک_مرد #چهارشنبه_ها... #رابطه #مزد_خون #پازل #سم_مهلک انتشار رمان ها بدون دستکاری متن بلامانع🌹🌹🌹 آیدی_ نویسنده🔻 @sadat_bahador
مشاهده در ایتا
دانلود
_آغااااااا سلام😐 _من هنوز با خودم درگیرم هاااا! _هر چی حساب می کنم قدرت انتخاب اصلا توی زندگی من مفهومی نداره! _من از همون اول بدبخت بودم این همه خانواده ی خوب! این همه همسر خوب! این همه محله ی خوب! خُوب چی می شد لااقل تو یکیش شانس می آوردم😫 _ تازه من زیادم نمی خوام حداقل یکیش! _نه هر چی فک می کنم انتخاب برا من مثل تمام اینایی گفتم یه رویاست! اصلا مگه میشه با شرایط من چیزی رو هم خودم انتخاب کنم!☹️ _فقط یه چیزی بگید شدنی باشه....🤨 سلاااااااام عزیزم😊 قبل از اینکه چیزی بگم اول این متن رو بخون بعد باهات کار دارم👇👇👇
❗️سرنوشت در دست‌های شماست مسیرتان را درست انتخاب کنید👌 روزی فردی را به جرم دزدی و قتل دستگیر می‌کنند؛ در دادگاه، قاضی از متهم سؤال می‌کند تو که دزدی کردی، دیگر برای چه آدم کشته‌ای؟ متهم شروع به تعریف می‌کند: من در خانواده‌ای بزرگ شدم که پدرم دزد و معتاد بود؛ مادرم هم در خانه مردم کار می‌کرد و لباس می‌شست؛ یک برادر داشتم که اصلاً کاری به هم نداشتیم تا زمانی که یادم می‌آید خانه ما پاتوق موادفروش‌ها بود؛ حتی پدرم من را مجبور کرده بود تا مواد بفروشم، چند بار هم خودم مواد مصرف کردم و معتاد شده بودم تا اینکه یک‌بار هنگام فروش مواد دستگیر شدم و به زندان افتادم. آنجا هم تمام تکنیک‌های دزدی را یاد گرفتم و چون معتاد بودم بعد از آزادی به سراغ دزدی رفتم و خلاصه در آخرین دزدی با صاحب ماشین درگیر شدم؛ باور کنید قصد کشتنش را نداشتم ولی خُب دیگر اتفاق افتاد! شما خود قضاوت کنید! من در محیطی بزرگ‌شده‌ام که از همان روز اول مجبور بودم خلاف‌کار باشم. قاضی از حضار سؤال می‌کند و می‌گوید: « به نظر شما این مرد گناه‌کار است یا بی‌گناه؟» بیشتر کسانی که در دادگاه حضور داشتند گفتند: «این‌ مرد که تقصیری نداشته است، در محیطی زندگی کرده که ناخواسته به این راه کشیده شده است.» پس‌ازاینکه همه نظرشان را می‌گویند قاضی دستور می‌دهد تا وکیل متهم صحبت کند؛ قاضی رو به وکیل می‌کند و می‌گوید: «داستان موکل شمارا گوش کردیم؛ گویا شما هم داستانی داشتید که می‌خواستید تعریف کنید.» وکیل جوان و آراسته بلند می‌شود و شروع به تعریف می‌کند: من در خانواده‌ای بزرگ‌شده‌ام که پدرم دزد و معتاد بود و مادرم هم در خانه مردم کار می‌کرد و لباس می‌شست؛ یک برادر هم داشتم که اصلاً کاری به هم نداشتیم تا زمانی که یادم می‌آید خانه ما پاتوق موادفروش‌ها بود، حتی پدرم من را هم مجبور کرده بود تا مواد بفروشم، بااینکه پدر و مادرم را با همان وضعیت وحشتناک دوست داشتم اما اصلاً دلم نمی‌خواست مثل هیچ‌کدام از آن‌ها باشم، پدرم پول می‌خواست و من هم تصمیم گرفتم به‌جای فروش مواد، کارکنم، شب تا صبح کار می‌کردم و صبح تا شب درس می‌خواندم تا اینکه بعد از مدتی در شهری دیگر دانشگاه قبول شدم. همان‌جا هم مشغول به کار شدم و کم‌کم وضعم خوب شد و وکیل شدم، برگشتم تا برادرم و خانواده‌ام را با خودم ببرم ولی متوجه شدم که برادرم زندانی‌شده است، به‌سختی وثیقه‌ای پیدا کردم و برادرم را آزاد کردم؛ اما هرچه با او صحبت کردم حرفم را قبول نکرد و گفت: «من تازه راه پول درآوردن را پیدا کردم» شش ماه بعد باخبر شدم که برادرم را به جرم قتل دستگیر کرده‌اند و الآن وکیلش شده‌ام. قاضی رو به حضار که همه مات و مبهوت نشسته بودند، کرد و گفت: «حالا شما حکم را صادر کنید آیا بازهم می‌گویید که مقصر نیست؟» ❗️قدرت انتخاب را دست کم نگیرید در هر شرایطی که هستید👌 https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
... وقت گذشته بود و من باید می رفتم خونه... گفتم: لیلا این شماره جدید منه، من منتظر تماست هستم! هنوزم شمارتو حفظم خانم ثنایی که چهار شماره آخرت از روی فامیلیت راحت میشه حفظ کرد سه -نه- یک - یک! با لبخند گفتم: یادته لیلا... لبخندی زد و سکوت کرد... خداحافظی کردیم... همون‌طور که ازش جدا میشدم گفتم: یادت نره منتظرت هستم! چیزی نگفت و رفت... از روز بعد مدام گوشیم رو چک میکردم چند روزی گذشت و خبری نشد! شاید تصمیمی برای تغییر نگرفته بود! شاید... سه شنبه بود حوالی ظهر مشغول کارهای خونه بودم که صدای پیامک گوشیم اومد تقریبا دیگه مطمئن بودم خبری از لیلا نمیشه تا اینکه پیامک رو باز کردم! چهار شماره آخر فرستنده سه -نه - یک - یک-... با عجله پیام را خوندم! لیلا نوشت بود: یعنی هنوز فرصتی هست... لبخند روی لبم نشست و سرعت تایپ کردن حروف روی گوشیم به سرعت نور رسید! انگار تمام وجودم می خواست زودتر این پیغام را براش بفرسته که تا نفس می کشیم فرصت هست... بعد هم نوشتم چهارشنبه عصر بوستان نجمه ساعت شش منتظرتم... تیک ارسال که خورد نفسم رها شد و قلبم کمی آروم گرفت حالا نوبت لیلا بود تا با قدرت انتخابش دوباره فرصتی که خدا بهش داده را درست استفاده کنه! چهارشنبه از اول صبح استرس داشتم! با خودم می گفتم یعنی میاد! یعنی می‌تونه به ناامیدیش غلبه کنه! لیلا... لیلا... کمی زودتر لباسهام رو پوشیدم و راه افتادم ساعت دم دمای شش بود و دلم بی قرار و آشوب !چه انتظار سختی! خانم حسینی هم چون در جریان قرار داده بودم متوجه بی قراری من شده بود اما همچنان ساکت بود... فاطمه حسنی با مژگان اومدن کمی حالم رو عوض کنند اما امان از فکری که درگیر است و چشمی که منتظر! چون به نتیجه دلخواه نرسیدن سری تکون دادن و به خانم مقدم که مشغول چیدن میز بود با اشاره به من گفتند: حدیث حاضر غائب شنیده ای! نازنین در جمع و دلش جای دیگر است! خانم مقدم لبخندی زد و با اصطلاح همیشگیش گفت: نازنین از اعماق تَهم دعا می کنم برسه اونی که منتظرشی! تقریبا همه بچه ها فهمیده بودن من منتظر شخص خاصی هستم! زهرا محمدی آروم اومد کنارم گفت: نازی واقعا منتظر اون خانمه ای که هفته قبل دیدیم! من هنوز برام حل نشده یعنی واقعا میاد! اصلا به قیافش نمی‌خورد جمع ما را بپذیره! چیزی نگفتم و فقط امیدوار بودم که بیاد... ساعت از شش گذشت و خبری نشد! شش و ده دقیقه! انگار دقیقه ها نیت کرده بودن به اندازه گذشت یک عمر کُند شوند... که دیدم خانمی به سمت ما می اومد... لیلا بود خودش بود ... و فقط خدا می داند حال من رو در اون لحظات ... انگار دنیا را به من داده اند دوستم برگشته بود... همان لیلایی که یک روز مرا به دنیا باز گرداند... اما خوب همون قدر از دیدنش خوشحال شدم همون قدر هم شوکه شدم! نوع پوشش یه شال قرمز با یه مانتو تنگ زرشکی باموهای بلوندش که کمی بیرون بود و چادر مشکی که انداخته بود روی سرش! خیلی توی چشم میزد و متناقض بود! همزمان خانم حسینی هم اومد به لیلا خوش اومد بگه من کلی ذوق کرده بودم اما خوب نتونستم تعجبم رو هم پنهون کنم! جلوی خانم حسینی بغلش کردم و باشیطنت گفتم: لیلی چقدر چادر بهت میاد چقدر زود رفتی سراغ گزینه ی نهایی! لبخندی زد گفت: به خاطر دل دوستم! بعد سرش را انداخت پایین و گفت: نازی تو منو بخشیدی این برام خیلی ارزش داشت منم با این کارم خواستم خوش‌حالت کنم... یاد خودم افتادم روز اولی چادر پوشیده بودم و خواستم خانم حسینی رو خوشحال کنم! اومدم قیافه ی خانم حسینی رو به خودم بگیرم و بگم که امروز برای من پوشیدی فردا من نباشم درش میاری! که خانم حسینی مجال نداد حرف بزنم! دستش را گرفت خیلی مهربون گفت: آفرین لیلا جان! چقدر تو قدر شناسی! بعد نگاهی به من کرد و گفت: قدر دوستت رو بدون چون ادبش بر پوشش همیشگیش سبقت گرفت! من همون طور متعجب... نویسنده: هر گونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست. ادامه‌ی داستان در کانال به دنبال ستاره ها👇 https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿دلتنگیم حاجی...
🌿گاه علی(ع) فاطمه(س) را اینگونه خطاب میکرد «ای همه آرزوی من...»
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿چه فرقی می کند کدام روایت! کدام روز! چه مثل امروزی! چه بیست روز دیگر! مهم اینست... میان کوچه ها... بین در و دیوار... جلوی چشم بچه ها... مادر ما را زدند... مهم اینست... همه آرزوی علی (ع) پرکشید... 🥀 🥀 https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286