چشم...😔
البته اجرای این برای علی خیلی سخت بود
چرا؟!
حضرت زهرا سلام الله چندتا بچه داشت؟!
چهارتا حالا دوتاش امام بودن، اما دوتا دخترن زینب و ام کلثوم وقتی حضرت زهرا از دنیا میره زینب کبری پنج سالشه، ام کلثوم چهار سالش،
اونوقت اینا بچه هایی بودن که زهرای مرضیه اصلا به کسی اجازه نمیداد کار اینا رو انجام بده
همه کارا رو خودش انجام میداد
وقتی که مادری با تمام وجود درخدمت بچه باشه بچه همه ی علاقه اش میره سراغ مادر...
تنها زمانی که زهرای مرضیه به این بچه ها خدمت رسانی نکرد کی بود؟! موقعی بود که تو خونه افتاد
چرا؟! خب یه دستش شکسته بود دیگه
کمر و ...
حضرت نمیتونست تکون بخوره و این یکی دستشو اصلا تکون نمیداد...
حالا براتون میگم چرا تکون نمیداد دستشو...
وقتی بچه ها دور بستر مادر می چرخیدن هی نگاه میکردن ببینن حالش خوب میشه؟! نمیشه؟!
این چند وقته فضه کار میکرد اون روز آخر
حضرت زهرا فرمود فضه شونه و آب بیار امروز من سر اینا رو شونه کنم
حضرت نمیتونست بلند بشه بشینه همون خوابیده یکی یکی بچه ها اومدن کنار مادر نشستن حضرت فقط یه دست رو دراورد احساس کردن مادر داره حالش خوب میشه...
خب این سر شانه شد...
علی ابن ابیطالب، بچه ها رو صدا کرد...
زینب، ام کلثوم، حسن، حسین بیاین
چیه بابا؟!
مادرتون از دنیا رفت...😔
خب حالا حساب کنید اینا چه وضعیتی دارن؟!
فرمود امشب به وصیت مادرتون ما باید پیکر مادرتون رو بشوریم شما امشب سرو صدا نباید بکنید تا کسی نفهمه...
اینا خاله ندارن، چون حضرت زهرا خواهر نداشت
اینا دایی ندارن...
عمو دارن، اما عموشون با اوناست
بنابراین خانه ی زهرا اصلا فامیل نداره...
خب یکی بیاد، تنهای تنهان دیگه...
شما امشب نباید گریه کنید باید ساکت باشید
من پیکر رو بشورم دفن کنیم
خب حضرت نیمه ی شب میخواد بشوره که کسی نفهمه دیگه
باید همه ی مدینه بخوابن خوابها سنگین بشه
بابا اینام الان مادر رو از دست دادن...
امیرالمومنین فرمود: حسن جان برو سلمان رو بگو بیاد
سلمان پیر مرد آمد حضرت فرمود سلمان تو این اتاق بشین با اینا صحبت کن، سرشون رو گرم کن
من پیکر زهرا رو بشورم...
سلمان علم اولین و اخرین داره با زینب صحبت میکنه با ام کلثوم خاطره بگه که اینا ...
نمیتونستن گریه نکنن آستین ها رو کرده بودن تو دهنشون که حداقل گریه شون بیاد صدای جیغشون نره هوا😔
علی ابن ابیطالب هم آروم آروم ...
بعد یهو سلمان دید علی زد زیر گریه...
ای دل غافل
گفت: اقا من بچه ها رو به زور ساکت نگه داشتم...
فرمود سلمان به من نگفته بود دستش تو اون ضربه ها شکسته...😔
چرا؟!
چون وقتی علی ابن ابیطالب اومد بشوره دستشو که بلند کرد دید عه...😔
این خیلیه ها...!!😔
یعنی آقا ما این بزرگوارا الگوهامونن شیعه نازنازی نیست که...
پونزده روز ...
شما نمیدونی من چی میگم باید دستت بشکنه تا بفهمی یعنی چی
پونزده روز زهرا دسته رو تکون نداده تا مولا نفهمه😔
دلیل هم داشتا نگید چرا؟!
دلیلشم این بود که حضرت زهرا اگر میگفت دست من شکسته علی باید میرفت بیرون پزشک میاورد
علی اگه میرفت بیرون اینا همه رو از کمک به علی ممنوع کرده بودن، علی بره بیرون باید به اینا خواهش کنه...
میگن بیعت کن تا بهت بدیم!!
زهرا برای اینکه به اینا مبتلا نشه به علی نگفت که دستم شکسته تا علی بیرون نره...
#ادامه_دارد...
11.73M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🥀 ناحله جسم یعنی....
صلی الله علیک یا فاطمه الزهرا سلام الله علیها🖤
#نفوذ
#دشمن_شناسی
خب آقا جنازه رو شست، کفن کرد نگاه کرد دید که بچه ها دارن از دنیا میرن😔
چرا؟! نمیتونن گریه کنن...
دهن رو گرفتن به پیکر نگاه میکنن الانه که زینب بمیره
حضرت فرمود حالا بیاین خداحافظی کنین ولی ساکت!!
اومدن خودشون رو انداختن رو مادر آروم آروما
آقا امام حسن مجتبی این صورتشو چسبونده بود به کف پای مادر آرام آرام میگفت مادر من حسن توام😔
خب این وضعیت وداع چیز عجیب غریبیه
امیر المومنین میگه یهو دیدم بندهای کفن باز شد فاطمه دست ها رو دراورد بچه ها رو بغل کرد تو سینه اش...😔
نجات داد دیگه...!!
علی ایستاده داره نگاه میکنه یهو جبرئیل آمد
علی بچه ها رو بلند کن...
چیه؟!
ملائک نمیتونن ببینن اونجا غوغائیه...
من سوالم اینه این علی چطوری تحمل میکرد؟!😔
البته براتون بگما علی اون شب پیر شد...🥀
خب برداشت بچه ها رو، حالا میخواد نماز بخونه نماز میت دیگه پیش نماز علیِ حسن حسین زینب ام کلثوم سلمان ایستاد جلوی اینا
الله اکبر ...
اَللهُمَّ اِنا لا نَعلَمُ مِنهُ اِلا خیرًا...
ای خدا...
من به شما بگم حدس من اینه که علی ابن ابیطالب ممکن بود سر قبر از دنیا بره...
علی مایه ی تسکین بچه ها بود حالا علی رو کی تسکین بده؟! علی تنهای تنها بود... 😔
پیکر رو گذاشت لب قبر خودش رفت تو قبر پیکر رو بلند کرد بذاره یهو رسول الله امد...
علی بده به من زهرا رو...
حضرت نشست تو قبر السلام علیک یا رسول الله
رسول الله نمیدونی بعد از تو چه کردن...😔
هی گفت گفت گفت...
فرمود یا رسول الله من این ودیعه ای که بهم دادی برگردوندم، امانتیت رو برگردوندم
اما اقا فرصت نیست برات بگم چی شد
خودت بپرس چی شد...
قبر رو پوشوند... بچه ها پاشین بریم
چرا؟!
الان مردم بیدار میشن میفهمن...!!
رفت تو خونه....
صبح اومدن...
اومدن تشییع...
تو خونه بچه ها گریه میکنن علی فرمود دفن کردیم...
کِی دفن کردین؟!
دیشب!!
دختر پیغمبرو تو نیمه شب دفن کردین؟!
کی به تو گفت؟!
به چه مجوزی؟!
خودش گفت، اینم وصیت نامه...
این حرفا قبول نیست...
قبرستان عمومی مدینه بقیعِ گفت بریم بقیع...
چی کار میکنید؟!
برید جنازه رو دربیارید...
اومدن دیدن عه چهل نفر دیشب دفن شدن...
قبر... قبر... قبر... همه تازه
فهمیدن کار علیِ ...
گفت: باز کنید در قبر ها رو
یهو دیدن علی ابن ابیطالب با شمشیر داره میاد
رفت بالا سر قبرها نشست
فرمود به خدا قسم اگر کلنگتون به یکی از این قبر ها بخوره قبرستان رو با خونتون رنگی میکنم...
عه علی جان تو برای زهرا شمشیر نکشیدی برای قبرش شمشیر کشیدی؟!
بله!!
چرا؟!
به دو دلیل:
اول اگر این قبر باز بشه همه ی زحمت های زهرا رفته هوا یه عزاداری میکنن و یه گنبد و بارگاه تمام شد...
دوم این شمشیر به جنگ نمیکشید چرا؟!
علی علیه السلام فرمود که اقا چرا میخواین در قبرو باز کنید؟!
شما در قران میگید هر کس وصیت کرد به وصیتش عمل کنید اگه به وصیت عمل نکردید شما کافرین...
یه مسلمون از دنیا رفته، زهرا دختر پیغمبر، نه!!
همسر من، نه!!
مسلمون، که بود!!
بابا یه مسلمون از دنیا رفته یه وصیت نامه نوشته ایناهاش...
تو این وصیت نامه نوشته که قبر منو کسی نفهمه
چرا میخواین خلاف این وصیت نامه عمل کنید؟!
همه برگشتن گفتن ابوبکر چرا میخوای بر خلاف وصیت نامه عمل کنی؟!
ابوبکر موند!!
اگه بگه پنهان بودن این قبر یعنی چی ماهیتش لو میره، اگه نگه مردم میگن چرا؟!
دلیلی نداشت گفت خب اگه وصیت کرده هیچی دیگه...
چی شد؟! شمشیره به جنگ نکشید...
رفتن، قبر پنهان موند ...
حالا گفت و گوی مدینه شد قبر ...
چرا زهرا قبرش مخفیه؟!🤔
چرا اینجوری شد؟!
این به اون بگو اون به این بگو ...
جو مسجد خراب شد ابوبکر دید کار داره از دستش میره چه کنیم؟!
عباس عموی پیغمبر با اینا بود...
رفت پیش عباس بهش گفت برو پیش علی بهش بگو علی من فعلاً رئیسم فعلاً اینا منو جانشین پیغمبر میدونن تو بخوایی یا نخوایی این وضعیتی که الان هست داره کارو از دست من بیرون میکنه...
از دست من بره بیرون به تو نمیرسه...
چی میشه؟! همه چی به هم میریزه بگو اگه میخوای اوضاع بهم نریزه از خونه بیا بیرون
عباس اومد گفت حضرت فرمود برو بهش بگو من به خانه شما حمله کردم یا شما به خانه ی من حمله کردین؟!
من اگه اینجور از خونه بیام بیرون مردم چی میگن؟!
نمیگن این مثلا خیلی بی غیرته و ایناس...
عباس گفت: چرا میگن
راهش چیه؟!
فرمود راهش اینه این دونفر بیان از من معذرت خواهی کنن رسماً از من دعوت کنن از خونه بیام بیرون
عباس رفت بهشون گفت
گفتن باشه میایم معذرت خواهی میکنیم
رسماً ابوبکر و عمر اومدن خانه ی علی...
علی ببخشین اینجوری شد
چیو ببخشم ؟!
اومدیم حمله کردیم زهرا...
فرمود: اما مسئله ی زهرا موکول به خدا
خدا میدونه باهاتون چی کار کنه، تو این دنیا باهاتون کاری نداره
صاحب خونِ دیگه صاحب دمِ
اما اینکه بیام از خونه بیرون میام ولی یه شرط داره!
شرطش چیه؟!
باهاتون بیعت نمیکنم، تو حکومتتون دخالت نمیکنم...
گفتن علی تو از خونه بیا بیرون بیعت نکن...
علی از خونه رفت بیرون ...
نتیجه چی شد؟!
کشته نشد، از خونه هم اومد بیرون، بیعت هم نکرد