🪴
و از دیشب، مردی جایی روی مبل زهوار در رفتهی خود نشسته و چشمش پیِ چوبیست که پرتاب کرده.
#صهیونیست_چند_قدم_مانده_تا_تمام_شدن
۲۷/دی/۱۴۰۳
🔰@baahaarnaranj
🪴
چیزی نیست. وارد فاز بازنویسی کتاب شدهام و صحنهی شکستن قفلِ PLC دستگاهِ CIP-SIP خوب درنیامده بوده. باز خدا پدر هکر محترم را بیامرزد که فیلم شکستن قفل را گذاشته توی آپارات.
دیروز با زینب حرف میزدم. میگفت این روزهای آخر تحویل پروژه، دارد معتاد درونش را نصیحت میکند و حالا هر سوال درمورد انواع مواد مخدر و نحوه مصرفشان را میتواند با رسم شکل توضیح بدهد. پروژهای که دستش است، روایت نجاتیافتههای اعتیاد است و سرِ به ثمر رساندش عرقریزانِ روح داشته حسابی.
#اندر_مصائب_نویسندگی
#نویسندگی_فقط_اسمش_باکلاسه
#الحمدلله_برای_مسیری_که_تویش_افتادهام
۳۰/دی/۱۴۰۳
🔰@baahaarnaranj
هدایت شده از مجموعه روایت به قلم طیبه فرید
« آرزوی های گُم نشده ننهٔ جهان»🌿
✍️به قلم طیبه فرید
پا گذاشته بود توی هفتادسالگی. زلف هاش عین دخترهای پانزده ساله هنوز مشکی بود.نه غالبا مشکی ،نهجو گندمی.یکدست مشکی پر کلاغی.وسط کله اش یک خط صاف بود عینجاده ابریشم که می رفت و توی افق روسری حریرش محو می شد.طرح همه بلوزهاش گل و بوته بود.خانم جان اگر این روزها بود می گفت « خجالت نمی کشی.آدم اسرار زن عفیفه رو جار نمی زنه!»اما حالا که خانم جان نیست.من هم که نگفتم می خواهم درباره ننهٔ جهان حرف بزنم.ازین ها گذشته همه زن ها مو دارند یکی کوتاه تر و یکی بلندتر...همه زن ها شبیه همند.روی سرشان یک جاده ی ابریشم است و پیرهن تنشان گلزار و دشت. ننه جهان ننه ای بود،عین ننه همه آدم ها.
دهاتی ها می گفتند جوانیهاش وقتی رخت و لباسش را می شسته پهن نمی کرده توی ایوان بَرِ آفتاب.مبادا چشم عابرهای پیاده بیفتد به قد و بالای لباس هاش و ملتفت گل و مرغ روی پیرهن و اندازه دور کمر دامنش بشوند.تنهاعکس سه در چهار زندگیش را بعد انقلاب توی آتلیه خیابان شمس گرفته بود.با چادر مشکی دوگوزن که خط تاش از روی عکس هم پیدا بود. پنج تا پسر داشت.بچه که بودم یادمست سه تایشان را با بابای جهان راهی جبهه کرده بود.آن دوتایی هم که مانده بودند یکیشان تازه دست وپا درآورده بود و آن یکی هم اولک مدرسه رفتنش بود.بزرگ که شدموسط زندگی تکراری و روزمرگی هام می دیدمش.می دیدمش که زن است اما نه عین بقیه زن ها.بچه دارد اما نه مثل بقیه بچه دارها.جنگ تمام شده بود بابای جهان و پسرهاش برگشته بودند.زلزله و سیل می آمد،مسجد و مدرسه ای در کنجی از شهر می خواست ساخته شود ننه جهان هر چی طلا و وسایل قیمتی داشت همه را می داد.هر وقت پای حرف دلش می نشستم غصه می خورد که ما قابل نبودیم برای خدا و امام حسین خون بدهیم.
آخرین باری که تلفنی باهم حرف زدیم،چهارشنبه صبح بود.من قم بودم و او روی تخت بیمارستان توی کُما.دکترها گفته بودند تا عصر دوام نمی آورد.زنگ زدم به گوشی ننه جهان.یکی از پسرهاش برداشت.گفتم «گوشی را می گذارید بغل گوشش.»مرد اولش مکثی کرد.انگار به عقل من شک کرده بود اما بدون اینکه حرفی بزند گوشی را گذاشت نزدیکش.
صدام داشت می لرزید،جدی جدی داشت می رفت با آرزوئی که به دلش مانده بود
«سلام حاج خانوم....می گن عجله داری؟انگار دیگه نمی بینمت.فقط می خواستم بگم ظاهر بعضی حسرتا اینه که به دل آدممی مونه .مطمئن باش پیش خدا گم نمیشه.»
صدای هق هق مردانه ای از آن طرف خط می آمد!
بعد از رفتن ننه جهان خاطراتش فراموشم شد.دو روز پیش یکی زنگزد.اولش نشناختمش.اما بعد فهمیدم برادر جهانست.همان که توی جنگ تازه دست و پا درآورده بود.فکر می کرد من آدم جایی هستم.
مثلا ستاد بازسازی اولین قبله مسلمین!
یا شهرداری غزه.
با التماس می گفت «توروخدا اگه جایی میشناسی منو معرفی کن.من تو کار تأسیساتم تو فارس همه منو میشناسن.تو فقط به اینا که میرن بگو یکی اینجوری هس.ما که قابل نبودیم برای امام و انقلاب خون بدیم،در حد تأسیسات که کار ازمون بر میاد...»
بهش گفتم «برو با بچههای جهادی که میرناونور حرف بزن...من نمی دونم کی به کیه!»
جوهر صداش برام آشنا بود!شبیه صدای کسی که هر وقت پای حرف دلش می نشستم می گفت«ما که قابل نبودیم ،ما که برای امامو انقلاب شهید ندادیم ما که.....»
ننه جهان خودش نبود اما اموال و أنفسش هنوز نگران انقلاب بود.نگران امام.لبنان و فلسطین....
آرزوهاش پیش خدا گم نشده بود!
#انقلاب
#لبنان
#غزه
#امام
https://eitaa.com/tayebefarid
🪴
سلام بر تو؛
به تعداد نسلِ دخترانی که از گور رهانیدی؛ تا ابد...
#تکنیک_آبرنگ_دیجیتال
#وقتی_میگن_نوشتن_میشه_کل_زندگیت_راس_میگن
#ولی_من_بالاخره_اون_قلم_نوری_رو_دوباره_از_گنجه_درمیارم :/
۸/بهمن/۱۴۰۳
🔰@baahaarnaranj
🪴
پیام زهرا را باز کردم. با شرمنده و ببخشید و اینها گفت «از این به بعد روی جملات زائد داستانهایی که میفرستیم برای ویرایش، خط نکش. بعضی نویسندهها ناراحت شدهاند.»
شال و کلاه کردم. رفتم قهوه گذر. ۲٠٠ گرم ۴٠-۶٠ عربیکا خریدم و دوباره نشستم پای چند قصهی باقیمانده. اوضاع همینطور پیش برود باید ۱٠٠ روبوستا بخرم.
#چون_روز_ملی_ویراستاره
#بیایید_با_ویراستاران_مهربان_باشیم
#باور_کنیم_آنها_گونهای_از_خونآشام_نیستند
#بلکه_آدماند :/
۱۱/بهمن/۱۴۰۳
🔰@baahaarnaranj
🪴
سلام آقای امام خمینی، آقای مـــَرد؛
ممنون که پای کار ایـــــران ایـــستادی.
از طرف یک تاریخِانقلاببازِ حرفهایِ عاشقِ وقایعِ دهه شصت که مطمئن است یک روز روایت خمینی را برای بچههای وطن مینویسد.
۱۲/بهمن/۱۴۰۳
🔰@baahaarnaranj
🪴
اسپرسو با اسم رمز یوریکا
ذهنم را زیر و رو میکنم. به سبک دوره روایت استاد جوان از خودم سوال میپرسم: «چه اتفاقی توی دوره پهلوی افتاده که تو الان میگی آخیش خوب شد که انقلاب شد؟»...
۱۳/بهمن/۱۴۰۳
🔰 @baahaarnaranj
| بهارنارنج | فاطمه افضلی |
🪴 اسپرسو با اسم رمز یوریکا ذهنم را زیر و رو میکنم. به سبک دوره روایت استاد جوان از خودم سوال میپر
🪴
اسپرسو با اسم رمز یوریکا
🔆بــِســـمـِ الـلّـــهـ وَ هُــوَ الـــمُـــصَـوِّر🔆
قهوه فسفس میکند و از لوله موکاپات میریزد توی مخزن. روز اول دهه فجر شده و هنوز چیزی ننوشتهام. اگر سالی بیاید و توی این ده روز چیزی ننویسم حالم طوری میشود انگار ۱۲ بهمن ۵۷ خواب مانده باشم و به مراسم استقبال امام (ره) نرسم.
ذهنم را زیر و رو میکنم. به سبک دوره روایت استاد جوان از خودم سوال میپرسم: «چه اتفاقی توی دوره پهلوی افتاده که تو الان میگی آخیش خوب شد که انقلاب شد؟» چند دقیقهای طول کشید تا ذهنم قلاب انداخت و جواب را کشید بالا؛ ۶ تا ۹ آذر ۱۳۲۲، سفارت شوروی، نشست با اسم رمز یوریکا. گوگل را باز میکنم تا عکس کذاییِ معروف را ذخیره کنم و بچسبانمش بیخ متنم.
توی فیلم فـِیس آف، بعد از موفقیتآمیز بودن عمل جراحی تغییر چهره و عوض شدن جای پلیس و تروریست، سکانسی هست که وسط زندان، جان تراولتای پلیسنما سرش را میآورد دم گوش نیکلاس کیجِ تروریستنما و میگوید «چه همسر زیبایی داری و چقدر خوب که تشخیص نداده مَردش عوض شده و اصلا چه اتاق خواب دلبازی ...». آنجا نیکلاس کیج با سلولسلولِ اجزای صورتش و تنفسش و صدایش تماما میشود ملغمهای از خشم، تحقیر، استیصال و یأس.
۸۱سال و ۲ماه و ۴روز از لحظهای که عکاس دکمهی شاتر را زده و این عکس مفتضح ثبت شده میگذرد و من هروقت میبینمش، میشوم نیکلاس کیجِ سکانس زندان؛ دقیقا با همان احساسات.
هرطور حساب میکنم یک چیزهایی توی این عکس با یک چیزهای دیگر نمیخواند. مثلا نگاه بالا به پایین استالین، گردنِ کشیدهی روزولت و مدل لم دادن چرچیل، با خاک و هویت و عزت من همخوانی ندارد. اصلا همین ناهمگونیِ توی عکس اذیتم میکند. میشود تیشه و یک حفره عمیق وسط قلبم میکَند و حقارت راه میکشد توی وجودم.
کار موکاپات تمام شده. مثل همیشه اسپرسو بدون کِرما تحویل داده. قهوه را خیلی نرم طوری که صدایش را بشنوم سرریز میکنم توی فنجان. ترجیح میدهم تلخیاش را داغداغ سر بکشم.
دوباره زیرچشمی به عکس نگاه میکنم. دوست داشتم محمدرضا پهلوی توی این عکس نشسته باشد و لبخند یکوری زده باشد و از اینکه ایران در پیچِ تاریخیِ بعد از جنگ جهانی دوم دارد نقش بازی میکند سرش بالا باشد. اما خب شاه مملکت اصلا از وجود این نشست خبردار نشده بود. اصل اصلش از ورود و حضور این سه نفر هم خبر نداشت. انگار حضرات آمده باشند توی حیاط پشتی نه، توی انباری خانهشان وسط یک مشت خرت و پرت جلسه گرفته باشند.
شکلات تلخ باراکا را میچپانم گوشه لپم و یک قلپ قهوه هورت میکشم. با صدا و حرص. بعد انگار دلم طعم جدیدتر بخواهد میروم سراغ یخچال. چند قطره شیر که ته بطری مانده را میریزم توی فنجان.
ریحان سرش را کرده توی گوشی. میپرسد «این آقاهه کیه؟» صورت استالین زیر انگشت دست راست ریحان له شده. یادم آمد جایی خواندم چند روز بعد از کنفرانس، تَقَش در آمد که استالین گاوش را بارِ هواپیما کرده و آورده بوده و بعدها آقا سید روحالله گفته بود «...مبادا خدای نخواسته این شیر گاو نباشد و مبتلا بشود به شیرِ گاو ایران!». چرچیل هم تولدش حوالی همان سه روز بوده و جشن تولدی گرفته و شمعی فوت کرده و اعلیحضرت را در حد یک مهمان ساده تولد هم به حساب نیاورده.
میخواهم حواس خودم را پرت کنم. اصلا خاک بریزم روی حفرهی توی قلبم. ریحان هنوز دارد با انگشتش میکوبد توی سر افراد حاضر در عکس. میخندم:
«این آقاهه استالینه. کشورش از هم پاشیده. یعنی ترکیده. اون وسطی هم روزولته کشورش قبلا عقاب بوده. همون پرندهه که عکسش توی کتاب رنگیرنگیت هست. اما حالا شده یه مشت پر عقاب. سمت راستی هم چرچیله یه زمانی اسم کشورش بریتانیای کبیر بوده یعنی بزرگ. حالا شده صغیر یعنی ریزهمیزه.»
برای اینکه این همه تلخی را بشورم ببرم و ریحان هم از گیجی در بیاید دوباره گوگل را باز میکنم. «درخت تناور جمهوری اسلامی ایران» را که مینویسم تصویر آقا سید علی میپاشد بالا تا پایین صفحه. یکی از نماهنگها را باز میکنم:
«غلط میکند کسی که فکر کَندن درخت تناور جمهوری اسلامی ایران را بکُند».
ریحان میخندد و «سلام فرمانده» که تازه توی کلاسشان یاد گرفته را میخواند.
۱۳/بهمن/۱۴۰۳
🔰@baahaarnaranj
هدایت شده از عصر روایت
📚سلسله جلسات عصر روایت |گلستان خوانی
🌿نقد اثر «محل تولد دو نقطه نامشخص»
با حضور نویسنده متن سرکار خانم «فاطمه افضلی»
همراه با:
🌿 گلستان خوانی
با حضور«حجت الاسلام طبیب زاده»
◾زمان:دوشنبه؛۱۵ بهمن ۱۴۰۳،ساعت ۱۶
◾مکان:حوزه هنری فارس ،دفتر روایت
🌱حضور برای عموم آزاد است
https://eitaa.com/asrerevayat
🪴
اِنّی اُحِبُّ هرچه که دارد هوای تو؛
آقای حسین (ع) پسر علی (ع) و زهرا (س)
🔰 @baahaarnaranj