°روایت°
مرگ بر ترامپ!
از ۲۲ دی که این شعار تقریباً در فضای شهر ما جان گرفته برام سوال است که آیا درست است یا نه
و هر راهپیمایی و تجمع بیشتر برام این سوال را پررنگ میکرد. تا رسیدم به یک روایت
روایتی از سید مرتضی آوینی.
آقای یامینپور گفتند که زمانی ما شعار مرگ بر شوروی میدادیم و وقتی شوروی از هم پاشید نمیدانستیم سر صف چه شعاری باید داد.
آنقدر که شوروی را پررنگتر از هر دشمن دیگر، کرده بودیم.
اما آوینی حواسش بود همیشه مرگ بر شوروی را آهستهتر از مرگ بر آمریکا میگفت. او میدانست اصل و اساس دشمنی ما در نهایت با کیست.
حالا میدانم که باید مرگ بر آمریکا را بلند بلند تکرار کرد. چون اگر ترامپ به درک واصل شود؛ لزوماً ایدئولوژی او از بین نمیرود. ما مرگ را برای شخصیتی به نام ترامپ میخواهیم اما مهمتر از شخصیت او ایدئولوژی اوست و آن را باید بلندتر و بیشتر فریاد کشید.
✍🏻 زهره جهانتیغ
بَیِّنٰات || @baayyenatt ||
°روایت°
بزرگ شدیم:)
داشتم فکر میکردم که ما کی آنقدر نترس شدیم؟ کی فرصت کردیم بزرگ شویم، آنقدر که در کمتر از یک ماه چنین داغهایی بس عمیق و عظیم ببینیم؟ موشک و بدنها را ببینیم در شهرمان ؟ داغ دخترکان مدرسه میناب و ناو دنا و شهر هامان را ببینیم؟
و زنده باشیم که هیچ ، با افتخار و با غرور و اقتدار به خیابانهایی بیاییم که حالا از آسمانش برف و باران که نه جدی جدی موشک میبارد؟
ما کی فرصت کردیم بزرگتر از این غصهها بشویم، آنها را هضم کنیم و برای آیندهای نزدیک و رسیدن به قله، سر از پا نشناسیم؟!
عجیب مردمی هستیم ، عجیب امتی و خدا را هزاران بار شکر بابت این نعمت...
اما خودم متوجه نشدم چه شد که از این همهههههههه غصه و قصه بزرگتر شدم.
بچهها تصاویر خانه مورد اصابت را نشانم دادند. خون پاشیده بر دیوار، گفتن دست قطع شده بوده، من دنبال دست بریده بودم در تصویر... عجیب است که خون هم عادی میشود.
صدای اصابت آمد ، سرم بالا رفت به سمت صدا. رفتم و لحظهای فرار به ذهنم نیامد. الان بعد از ۱۲ ساعت که به آن لحظه فکر میکنم میبینم انگار مرگ بازیچه روزها و شبهایمان شده و فقط پیامکهای نگرانی از عزیزانمان تنها واکنش ما نسبت به موشک شده... عجیب است که موشک هم عادی میشود.
تشیع و پیکر شهید و حاجت گرفتن از او و دفن شهید و شهید و شهید، داریم عادت میکنیم به دیدن این صحنهها و نزدیکتر شدن به این انسانهای والامقام ، به آنها که نظر میکنند به وجهالله. عجیب است که این روزها مدام داریم برای شهدا کار میسازیم... عجیب است که شهید هم عادی میشود.
ولی صبر کنید؛ نه نه هیچ چیزی عادی نشده. این ماییم که دیگر به آن بچه های بیست روز پیش شبیه نیستیم
این ماییم که بزرگ شدیم به مدد بودن در دل جهاد. شرایط عادی نشده، این ماییم که به انسان.هایی مافوق بشر عاقل مادیگرا تبدیل شدیم و دیگر عادی نیستیم. ما عادی نیستیم و نخواهیم شد چون خون دادیم و غمی عظیم را تجربه کردیم و زیر موشک قدم زدیم و برای شهیدان کار کردیم.
خدارا شکر بابت همه این روزها...
✍🏻ایمان کردی
بَیِّنٰات || @baayyenatt ||
°نگاره°
کوهی از صلابت...
آیتالله سیدمجتبی حسینی خامنهای (دام ظله):
«من این توفیق را داشتم که پیکر ایشان را بعد از شهادت زیارت کنم؛ آنچه دیدم کوهی از صلابت بود و شنیدم که مشت دست سالمش را گره کرده بود.»
🖌️ حانیه محمدرضایی/ زهرا شفیعی
بَیِّنٰات || @baayyenatt ||
*°روایت°*
بسم رب القلم
حالا که دارم می نویسم صفحه موبایلم از قطرات باران خیس شده و امشب، فکر میکنم شانزدهمین شبی است که به خیابان آمدیم. آمارش از دستم در رفته!
صدای شعارهای مختلف در گوشم میپیچد. دیگر تقریبا تمام شعارها و نماهنگها و مداحیها را از بر شدهام. چه ماه رمضان عجیبی بود امسال! چه کسی فکرش را میکرد جایگزین مناجاتهای سحرگاهی حاج مهدی، بشود این راهپیماییهای شبانهای که ترک نمیشود.
دختر بچهای که دارد شعار میدهد صدای خیلی نازکی دارد. شیرین زبانی میکند و لبخند را به صورت اطرافیانش هدیه میدهد.
گمان میکنم همسن همان دختری است که دیروز تشییع کردیم...
غرق در نوشتن بودم که به خودم آمدم و دیدم به چهارراه رسیدهایم و از بلندگوها صدای دعای فرج پخش میشود...
سرم را که بالا آوردم، شکوفههای درخت در آسمانِ تاریک بالای سرم درخشیدند و اشکی توامان با قطره باران روی صورتم سرازیر شد.
ترکیب بوی باران، دیدن شکوفهها و صدای دعای فرج، دلم را گرم میکند و شعری در ذهنم مرور میشود:
باران حضورِ گرمِ تورا مژده میدهد
مارا که گفته است که تنها گذاشتی؟ :)
اگر کسی چشم دلش را باز کند، در تک تک این قشنگیهای کوچکِ دنیای بزرگ، حضور تورا حس میکند. فکر میکنم آیهای هم در این باره دیده بودم که بخاطر ندارم.
سرِ شب که از خانه راه افتادیم، با اینکه چتر برداشتیم اما آنقدری باران لطیف و نُقلی بود که استفاده از چتر، فقط محروم کردنِ خودمان از رحمت الهی بود. آخر دیوانگان را با چتر چه کار؟!
خیلی جالب است حتی بارانی که این شب ها میبارد، نه تنها آزاردهنده نیست، بلکه حالمان را تبدیل میکند به احسنالحال...
گویی خدا اینجا هم مراعات حال بندههایش را میکند تا مبادا کسی در میانِ این خیابانها اذیت شود :)
واقعا چه سرّی در باران است که اینگونه لحظات را برای ما متفاوت رقم میزند؟
و درست میگویند که همیشه "ماجراها زیر باران ماندنیتر میشوند...(:"
حالا چند دقیقهای میشود که گوشه چهارراهی نشستهام که دیگر از جمعیت خالی شده.
برنامه تمام شده و من همچنان به زمینِ خیسِ مقابلم خیره شدهام.
نمیدانم تا کی قرار است روزانه با اینجا تجدید دیدار کنیم اما، تازگی به این فکر میکنم که
ماهها بعد ممکن است افرادی از این مکانها گذر کنند، که فراموش کنند این خیابانها چه صحنههایی را به خودشان دیدهاند.
من که یادم نمیرود ماشین آمبولانسی را که دیروز، دقیقا همینجا ، جلوی پایم ترمز کرد و تابوت دختر ۷ سالهای از آن خارج شد و دست به دست مردم به سکو رسید...
حتی اگر من هم یادم برود، آسمان و زمین و در و دیوار اینجا یادشان نمیرود چه زجههایی از اینجا بلند شد و به گوش آسمانیان رسید...
یادشان نمیرود چه آدمهایی خالصانه قدم بر روی چشمِ زمین گذاشتهاند و اشک ریختند و دعا کردند و رقیقترین لحظههای انسانی خودشان را تجربه کردند...
حقا که صحنههایی کربلایی درحال شکل گرفتن است و حالا خیابانمان، حال و هوای فکه و شلمچه را برایمان زنده میکند.
حالا دیگر این زمین مقدس است و من...بیشتر از هر وقت دیگری امید دارم به آیندهای که قرار است به دست این ملت مخلص، و دست خدای رحمانِ بالاسرشان رقم بخورد...(:
● یکشنبه ، ۲۴ اسفند
✍🏻زهرا شفیعی
بَیِّنٰات || @baayyenatt ||
°چکامه°
صدای بمب میرسد
خانهها میلرزند
شیشهها میتابند
به کجا باید رفت؟
با این همه شوقی که همه ترکشها
به بغل کردن آدم دارند...؟
حکمتی شاید هست
چون شبیه همهٔ مردم شهر
عاقبت ممکن بود،
من هم آنجا باشم...
چقدر ممکن بود؟
اینکه آن دخترکان و پسران در آن روز
همه سرما بخورند
همه دلدرد شوند
کسی از جای خودش جم نخورد
کوله ای زیر کتکهای بتن گم نشود...
مادران میمیرند
ناگهان نه، کم کم
و دعاشان هرشب:
آن زمانی که ملائک ثمرم را ببرند
ای خداوندا کاش
من هم آنجا باشم...
ساعتی کاش روی موشک و ترکش بزنند
یا روی بینیِ آن جنگنده
تا بداند که دگر نیمهٔ شب
وقت مهمانی نیست.
مردمِ ایرانی،
همه معروف و شهیرند به مهمانداری
سفرهها پهن که شد
وقت افطار و سحرهای مبارک ای کاش
در کنار شهدایی که دعا میخوانند
من هم آنجا باشم...
من هم اینجا هستم
همهٔ شهر به سر شوق شهادت دارند
خاک ایران همهاش پر ز شهیدان شده است
«شهدا» هم دیگر
نام یک میدان نیست
«شهدا» نام همین مردم پر امید است
من هم اینجا هستم
دیدهام مشت گره کردهٔ این مردم را
روزگاری نزدیک
آتش کینه اگر خانهٔ من مهمان شد،
چیزی از این تنِ بیجان که نماند
یادتان باشد کاش
«من هم آنجا بودم...»
• دوشنبه ۲۵ اسفند
✍🏻مهدیار محامد
بَیِّنٰات || @baayyenatt ||
°روایت°
بقیه ایران را نمیدانم اما، هوای تهران این شبها غالباً بارانیست. درست یادم هست که در شهادت سید ابراهیم هم، هوا بارانی بود، برایش متن نوشتم زیر یک بارانِ بهاری. اما امشب نتوانستم زیر باران درست بنویسم، فقط یک لحظه در خیابان یادم افتاد که چند شب است که آسمان میبارد، و انگار اون هم آنطور که شایسته است، به احترام حضور این مردم زیر سقفش، به عزا ننشستهست. ماهم همینطور آسمان، ماهم همینطور. من این شبها در خیابان رجز میخوانم و شوق ذخیره میکنم و بعد که به خانه برگشتم یک گوشه زانوهایم را بغل میکنم، به فیلم و عکسهایِ او خیره میشوم و هی یادم میآید. مثلا یادم میآید که اون همیشه بعد از افطار برایمان حکمت میگفت و صدا و لحنش موقع گفتن "یا اباذّر" در سرم تکرار میشود. و یا مثلا اینکه دلم میخواست عقدم را او بخواند و برایش کارت دعوت جشن بفرستم. یاد خندیدنش میافتم به وقت شعر خواندنِ ناصر فیض و به یاد حرفهایش درباره رزق لا یحتسب. تازگی فهمیده بودم که باید حرفهایش را بهتر گوش کنم و کلماتش را دقیقتر بخوانم. خیلی چیزها درباره او به یاد میآورم هادی اما همه را کنار میزنم. مثل چند شبِ اول که حتی نمیخواستم باور کنم و سمت این فکرها نمیرفتم که گویی انگار نه انگار اتفاقی افتاده، همه چیز آرام است و او حتما برای نماز عید فطر خواهد آمد. ولی کمکم دارد باورم میشود، چقدر ترسناک است.. من ترجیح میدهم با همان خیال قبل زندگی کنم. اگر همینطور بنشینم و فکر کنم تمام میشوم. نمیدانم کی، اما یک روزی که دیگر خیابانها و جاهای دیگر به حضورم نیاز نداشته باشند، آنقدر غصهاش را خواهم خورد تا تمام شوم، اما الان وقت ندارم، و همه آنبارهایی که به دوش او بود، حالا تقسیم شده و رویِ دوش ماست. بارها سنگیناند و من فکر میکنم اون تنها همه این بارها را به دوش داشت؟ و ما اصلا حواسمان به هیچ چیز نبود؟ دوباره به آسمان نگاه کردم و باران روی صورتم نشست اما بنظرم دیگر آنقدرها بارانهم به جانم نمیچسبد، اصلا دیگر هیچ چیز مزه قبل را ندارد. مثلا یکهو به خودم آمدم دیدم پنج روز دیگر عید است، عیدی که من همیشه برای دیدنش، روزها را میشمُردم. قبل از این هم ما امامِ غائبی داشتیم که باید نبودنش دنیا را برایمان تلخ میکرد و با سر برایش میدویدیم که حساب روزها از دستمان در برود، اما حواسمان نبود، حواسم نبود... باید آقا را از دست میدادم یا تلخی دنیا زیر زبانم مزه کند و یادم بیاورد قبل از این هم نباید اینقدر زندگی را دوست میداشتم و قبل از این هم قرار بود با سر بدویم اما کاهلی کردیم.
غیر از اینها فقط میدانم که، دلم برایش تنگ شده است، دلم برای آقا به اندازه دانههای بارانِ امشب، تنگ شده است.
● [ شبِ ۲۴ اسفندماهِ چهارصد و چهار/ خیابانِ هیفده شهریور ]
✍🏻حانیه محمدرضایی
بَیِّنٰات || @baayyenatt ||
°روایت°
بالاخره امروز توانستم صدای پرواز جنگندهها را از میان غِرغرِ ماشین همسایه که به سختی از سراشیبی پارکینگشان بالا میرفت، بشنوم. همه میگویند چند روزی هست که بالای سرمان گشت میزنند و رفتوآمد دارند. فاطمه پیام داده بود و نوشته بود داییاش میگوید صدای جنگندهها طوری است که به نظر میآید خیلی نزدیکند در حالی که فاصلهی زیادی از ما دارند. ظاهرا خالهاش هم گفته بود خلبانِ بعضی از جنگندهها، زنان بلوندِ آمریکاییاند و خیلی دوست دارد بداند آنها چطور جوگیر نمیشوند و انگشتشان را بر دکمهی بمباران نمیفشارند و همه جا را به خاک و خون نمیکشند، چون اگر خودش بود همینکار را میکرد. بابا میگفت معلوم نیست صدا مربوط به جنگندههای آنهاست یا پرندههای گشتزنِ خودی. یک نفر دیگر شاکی از این که چرا تنِ ملت را در خانههایشان اینطور میلرزانند، معتقد بود همهاش تقصیر سیاستهای غلط دولتمردانِ خودیست که جنگ را تمام نمیکنند. دیگری میگوید صدایی که میشنویم درواقع صدای شکم آسمان است که همچنان گرسنهی فتاحها و سجیلهای ماست تا آنها را ببلعد و به سوی اسرائیل روانه کند.
من اما از تنها چیزی که مطمئنم، این است که همهی این آدمها را فارغ از تصوراتشان، اگر امشب در تجمع و کف خیابان نبینم، فردا شب حتما در کاروان خودرویی در حالی که پرچم کوچکی را از پنجرهی ماشین بیرون گرفتهاند، خواهم دید. مطمئنم، چون میدانم ملتی که این روزها را از سر گذرانده و میگذراند، بلد نیست یک جا بنشیند و فقط نظارهگرِ اتفاقات باشد. میدانم چون به قولِ حافظ:
مشکل توان نشستن، در اینچنین دیاری.
● دوشنبه؛ ۲۵ اسفند ۱۴۰۴
✍🏻انسیه صفایی
بَیِّنٰات || @baayyenatt ||
°نگاره°
میون همه سرصداهای دنیا،
صدای ناشی از رعد و برق دیشب
یادمون آورد دنیا دستِ کیه
خدایِ بزرگتر از تصورات ما...!
🖌زهرا شفیعی
بَیِّنٰات || @baayyenatt ||
بیّنات
°چکامه° صدای بمب میرسد خانهها میلرزند شیشهها میتابند به کجا باید رفت؟ با این همه شوقی که همه
°چکامه°
آری آری «تو هم آنجا بودی»
در میان همهی مردم شهر
که خودت میدانی
چقدر عطر خدایی دارند
و خودت میخوانی
از امید و رجز و شور که در مشت همه است
و چه زیبا گفتی
«شهدا نام همین مردم پر امید است»
و چه توفیق بزرگی است چنین گفتنها
و چنین دیدنها...
نشود قسمت هرکس... تو خودت می دانی
هرچه توفیق نصیب تو و ما گردیده
همه تاثیر همین بودنهاست
بودن رفتگری، که تبسم دارد
از وطن میخواند
با وجود بدنی... که پر از خستگی است
و همین بودن مادر که به فرزند خودش میگوید
همچو عباس فدایی حسینت بکنم
یا همان بودن فرزند در آغوش پدر
زیر آن موشکها
که به سمت «شهدا» میآیند
تا نباشید آنجا
تا نمانید به میدان حضور
ولی آنجا هستی...
نه فقط تو، همه آنجا هستند
نه فقط در «شهدا»
شرق تا غرب پر از بودنهاست
همهی شهر پر از بوی خداست
که «غزلخوان و صراحی در دست»
همه جا در قُرق آدمهاست
چقدر غبطهبرانگیز شده شهر شما:)
کاشکی قسمت من هم بشود
دمی آنجا باشم
درمیان «شهدا»،
لحظهای در بغل حضرت زهرا باشم
کاش میشد که من آنجا بودم
سر در دانشگاه
صبح یکشنبهی تلخی که گذشت
میشنیدم از دل، خطبهی زینب را
کاشکی باز شود چشمانم
تا ببینم روی زیبای علی اکبر را
که سر کوچهیتان باز اذان میگوید
کاشکی باز به گوشم برسد
نغمهی دلکش آوای مناجات سحر
با همان سوز که از نای علی می آید
در سکوت شب کهف الشهدا
کاشکی باز شود دیدهی من
تا ببیند نظری
ماه زیبای بنیهاشم را
که در آغوش کشیده است بسیجیها را
کاشکی باز شود راه دلم
برساند من را
بر در خیمه ی آن دوست که اکنون وسط شهر شماست
زیر این موشکها
چه بگویم من از این حسرتها؟!
خوش به حال تو که آنجا بودی
خوش به حالت که تو آنجا هستی
خوش به حال همهی میدان ها
خوش به حال «شهدا»...
•سهشنبه ۲۶ اسفند
✍🏻محمدحسن نصیری
بَیِّنٰات || @baayyenatt ||
°روایت°
سوار ماشین شدم. تا مقصد راه طولانی در پیش است. البته اینجا طولانی معنی دیگری دارد. در شهرهای کوچک مسیر طولانی با مسیر کوتاه شهرهای بزرگ برابری میکند.
در این فرصت پیش آمده مشغول مطالعه کتاب میشوم تا اندکی از کارهای عقب ماندهام جبران شوند.
زمان میگذرد. من غرق میشوم. قلم نویسنده زیباست. قلم نویسنده است که مرا غرق میکند.
در ماشین کتاب خواندن هم حسنهایی دارد. در پیچ و خم جادهها و دست اندازها ناگاه به خودت می آیی.
از دل اقیانوس کتاب بیرون آمدم. به بیرون نگریستم. و دوباره غرق شدم اما این بار در افکارم.
من از زیباییها در کتاب میخواندم اما منظره بیرون خودش زیبا بود. من میخواندم و خیال میکردم اما درک نه.
شاید اکنون نیز درک نکنم.
شاید تنها اگر در میان زمینهای کشاورزی اطراف جاده گذر میکردم، آن هوا را نفس میکشیدم، آنقدر میایستادم و نگاه میکردم تا جز جز آن را به خاطر بسپرم؛ آنگاه میتوانستم درک کنم.
چقدر سخت است درک نکردن.
چقدر دردناک است نفهمیدن.
چقدر سخت است تصوری از جنگ نداشتن. دردناک است که نمیدانم فرق صدای پهباد و جنگنده چیست و در فاصله چند صد کیلومتری ما شهرهایی هستند که در دودی سیاه فرو رفتند و لالایی شبهای کودکان با صداهای مهیب و ترسناک در آمیخته شده.
شهرهایی که مردمش هم وطنان ما هستند. و دردناک است هموطن درد بکشد و تو ندانی این درد چگونه دردی است.
مردم زیر آوار باشند و تو جز تصویری از گوشهای از آوار ندیده باشی.
هوا بوی خون بدهد و تو ندانی بوی خون چیست.
کمکهای مردم به هم خالصانه باشند و تو جز وصف این اخلاص نشنیده باشی.
همدلی به اوج ظهور خود برسد و تو جز پرتویی از آن نصیبت نشود.
درمان این درد چیست و چه باید کرد؟
درد اینکه میدانی دیگری درد میکشد اما نمیتوانی عمق آن را درک کنی؟
به مقصد رسیدم. رشته افکارم پاره شد و سوالم بی جواب ماند. شاید روزی به جواب برسم.
امیدوارم به جواب برسم!
✍🏻مهدیه باقری
بَیِّنٰات || @baayyenatt ||
°روایت°
برونگرایی که اجتماعی شد: سفری از خلوت تا عشق به وطن
شاید عجیب به نظر برسد، اما بنده «برونگرایی هستم که از آدمهای آشنا میگریزد». پرانرژی، پرشور، و سرشار از زندگی؛ اما در عین حال، ترجیح میدهم گاهی حتی صدای تلفنِ کسی که کارش دارم را نشنوم! این وصفِ حالِ من بود، تا همین اواخر.
اما این روزها، خیابانها برایم معنای دیگری یافتهاند. دخترانِ اربعین، همسفرانِ راهیانِ پیشرفت و راهیان نور، مسئول بسیج دانشگاه، فعالان فرهنگی شهر، و حتی چهرههای ناآشنایی که تنها سلامی رد و بدل میکنیم؛ همه و همه، آشنایانِ تازهای شدهاند.
هر لبخند، هر قبول باشه، هر دستفشردن و دعای خیری که در خیابانهای شهر رد و بدل میشود، لذتی وصفناپذیر به من میبخشد. دوست دارم تمام شهر را بشناسم، همهجا آشنا ببینم و بدانم که آشنایانم، مردان و زنانی آدمحسابی هستند؛ کسانی که پای وطن ایستادهاند، حق را میشناسند و برایش جان فدا میکنند.
گویی جهاد در من، این برونگرایِ غیر اجتماعی را به عاشقی دلبسته به اجتماع بدل کرده است. این دگرگونی، مرا به تأمل وامیدارد:
جز این، دیگر ویژگیهایم در تبوتابِ این روزها تغییر کرده است؟
✍🏻زهره جهانتیغ
بَیِّنٰات || @baayyenatt ||
°روایت°
«بسم رب القلم»
گویی که وسط یک سریالِ پر تعلیقِ جذاب گیر افتاده باشی، این روزهایمان اینگونه میگذرد. بعضی از روزها، چندین قسمت را به خود اختصاص میدهند و بعضی هفته ها در یک قسمت تمام میشوند.
سحرِ شهادت آقا، چند قسمت بود؛ قسمتهایی که هیچ وقت نوشته نشد. و تا ابد در ذهنم باقی ماند.
جزء به جزء و لحظه به لحظهاش...
بعضی روزها آنقدری طولانی و پر اتفاق میگذرند که به آدم امانِ فکر کردن هم نمیدهد. چه برسد به غصه خوردن و نوشتن درباره آنها...
خودمانیم اما ، ای کاش خدا یک پیام بازرگانی میداد تا بفهمیم چه بلایی سرمان آمده ست. البته همهاش را بلا نمیگویم. ناشکری است... در اوجِ روزهای تلخمان، عمیقترین احوالات خوب و بد را تجربه میکنیم. غصه و شادیهای واقعی.
و گاهی نمیدانم دلم میخواهد برگردم به زمانِ قبل از این جنگ یا نه...
آخر این روزها برکتهای زیادی دارد. در نقطه اوج قصه هستیم و سرعت اتفاقات بالا رفته.
اما خب کارگردان را میشناسیم؛ او کارش را خوب بلد است...
امشب هم یکی از آن شبهای طولانی بود.
گفته بودند از قبل افطار به میادین بیایید تا نکند دشمنِ فرصت طلب، به بهانه چهارشنبهسوری دست از پا خطا کند.
حالا که دارم مینویسم الحمدالله این مرحله هم با موفقیت رد کردیم و حضور همیشگی ملت، باز هم غافلگیرمان کرد.
وسط چهارراه بودیم که نورِ قرمز معروفِ پدافند از وسط آسمان به همه مان چشمک زد. دستی برایمان تکان داد؛ سلام کرد و رفت. چند ثانیه بعد صدایش هم بلند شد.
زیر آسمان خدا...
درست بالای سرمان...
مشاهدهگرِ نبردِ تن به تنِ حق و باطل بودیم.
صدای الله اکبر ملت بلند شد.
الحق که مردم باغیرتی داریم.
جواب سلامِ پدافند را خوب دادند و من...
میدیدم که چگونه نجوای نام الله به آسمان ها میرود و میرسد به آنجایی که باید...
این روزها بیشتر به اثرات این جمعها پی میبرم.
اگر بنا بود این لحظهها را تنها بگذرانم، معلوم نبود در چه وضعیتی بودم. دلم نمیخواهد زمان زیادی را در خانه بمانم. دیدن شجاعت مردم، گویی ما را هم بیدارتر میکند.
درست مثل همان صدای اللهاکبری که بعد از سروصداهای دشمن بلند شد. و من؟ به خودم آمدم و دیدم قطرهای از دریای کسانی هستم که تورا صدا میکنند.
این من نبودم. این آدمها بودند که صدای الله اکبر را به زبان من جاری میکردند.
وگرنه من که ترسیده بودم.
ترسیده بودم و ماتم برده بود از این قصهای که برعکس همه قصهها، پایانش مشخص است :) یکی نیست بگوید دیگر نگران چه هستی؟!
و چقدر درست گفتی آقای شهید، که خدا مردم را مبعوث میکند...
خدا مردم را مبعوث کرد که امشب، از شبهای قبل یکدلتر بودند.
به هم لبخند میزند و علامت پیروزی را از پنجره ماشینها مقابل هم میگرفتند...
و این ، معجزهی "محبت" بود.
شبیه مدینه فاضله بود چند ساعتی که در خیابان بودیم :)
یا شاید...اسپویلِ یک سکانس از جامعه مهدوی :)
آخر قصه را لو نمیدهم...
این تازه پرده اول فیلم است. تازه تمام روزمرگیهایی که این همه سال داشتیم تمام شده و از اینجا به بعد ماجرای اصلی آغاز میشود.
همه ما آخر قصه را میدانیم...
همه ماهایی که هم بازیگر این قصهایم و هم مخاطب؛
به کارگردان هم اعتماد داریم
اما اینکه تا کجای این قصه "هستیم" ، نامعلوم است...
معلوم نیست سرنوشت هر یک از ما چگونه رقم میخورد و همین بخش تعلیقدار ماجراست :)
عجب قصهی پیچیدهای نوشتی خدا؛
خوب شد خودت کارگردانش هستی!
•سه شنبه ۲۶ اسفند
✍🏻زهرا شفیعی
بَیِّنٰات || @baayyenatt ||