eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
89 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/HAMEDHANGIM/20363 نگران نباشید یکم صبور باشید تموم میشه🤍😂✨
تو همونی هستی که کل شب خیالتو بغل میگیرم...🫂🫀 و با تصور چشات لبخند میزنم شبتون بخیر🤍🌑
سلام چطورین؟ بلاخره بدترین سال تحصیلیم رو تموم کردم و خوشحال ترین و غمگین ترین فرد جهانم🙂❤️‍🩹
https://eitaa.com/HamedmoonAhangi/5721 به روی چشممم✨🤍
هدایت شده از ~𝐇𝐚𝐦𝐣𝐢𝐝☆𝐒𝐭𝐨𝐫𝐲~
حامد ( و البته من ) در جایگاه دوم 🙈😂
https://eitaa.com/hamjid_story/16622 اونجا رو دیدی که دوربین روشون نبود ولی داشتن خیییلی آروم حرف میزدم بعد صدای خنده هاشون اومد؟! خنده هاشون عین هم بود من اونجا مردمممممم😭😭😭💙🧡
https://eitaa.com/hamjid_story/16624 ارهههههه😭✨ نگاهاشون ، خنده هاشون ، حرف زدناشون... یعنی بعد دیدنش آب قند لازم میشی😭🤍
۱: پنج شیش تا بزارم؟ چشم💙 ۲:راستش من تلگرام ندارم نمیدونم ۳:انشاالله
۱:سلام عزیزم❤️ ، خب ما بخاطر هوای گرمی که داری زود امتحانات رو شروع میکنن و زود تموم میشه، شما هم امیدوارم موفق باشید✨ ۲:والا چی بگم... من در حال حاضر چه مادری چه پدری از همه متنفرم😂💔 ۳:ولی خوش به حال شما هم میشه دیگه چون میتونم براتون پارت بزارم😉
ایمان وقتی اون پسره نچسب رفت بیرون خنده ای کردم که نازی متعجب شد. نازی؛ "چرا میخندی؟" ایمان؛ "نبودی ببینی چجوری پوزش رو مالیدم به خاک، پسره نچسب" نازی؛ "زدیش؟" ایمان؛ "آره" نازی؛ "ایمان درسته ازش بدم میاد ولی نباید میزدیش بنده خدا من رو اورد بیمارستان" ایمان؛ "نگا تروخدا من بخاطر تو زدمش" نازی؛ "حالا ولش کن" ایمان؛ "من برم دنبال آیناز" نازی؛ "باشه، مراقب خودت باش خدافظ" ایمان؛ "تو هم همینطور خدافظ" از بیمارستان زدم بیرون و گاز دادم سمت دانشگاه که دیدم آیناز با یه لیوان وایساده بیرون، سوار شد. آیناز؛ "سلام" ایمان؛ "سلام این چیه؟" آیناز؛ "دایی گفت بیارم میگه نازی باهاش شیک خورده نمیدونم برا چی میخواد" ایمان؛ "شاید همین شیک باعث این شده" آیناز؛ "باعث چی؟میشه بگی چی شده؟" خلاصه ای از ماجرا رو براش گفتم. آیناز؛ "الان خوبه؟" ایمان؛ "آره بهتره" آیناز؛ "حالا زود گاز بده برسیم" رسیدیم و با سرعت رفتیم داخل بیمارستان، دایی و بابا رو پیدا کردیم و رفتیم پیششون خداروشکر اون پسره نچسب و باباش نبودن. آیناز؛ "سلام" مجید؛ "سلام، تو از کجا فهمیدی؟" حامد؛ "من گفتم بیاد چون لازم بود، لیوان رو بده" آیناز لیوان رو داد دست دایی و اونم سریع رفت پیش دکتر نازی. حامد لیوان رو بردم دادم به خانم قاسمی و اونم یکم از شیکی که ته لیوان بود برداشت و برد توی آزمایشگاه و با میکروسکوپ کمی بررسیش کرد. حامد؛ "چی شد؟" قاسمی؛ "ببینید آقا حاتمی، همون اول هم گفته بودم یک ماده شیمیایی وارد معده دخترتون شده الان با چیزی که من دیدم و تشخیص میدم، چیزی که داخل اون شیک دیده میشه ذراتی از یک قرصِ که ازش برای کشتن حشرات و موجوداتی مثل سوسک عنکبوت و از این نوع حشرات استفاده میشه، این قرص کشنده نیست نگران نباشید ولی فعلا باید چندتا دارو برای معدشون استفاده کنن که نسخه رو مینویسم میدم خدمتتون" نفسی از روی آسودگی بیرون دادم. حامد؛ "بله، خیلی ممنون" قاسمی؛ "خواهش میکنم" رفتم پیش مجید و بقیه. مجید؛ "چی شد؟" براشون همه چیز رو گفتم. ایمان؛ "خب پس خداروشکر میشه مرخص بشه؟" حامد؛ "آره، ولی من فقط بفهمم اون آدم بی شرفی که اون قرص کوفتی رو ریخته تو شیک بچم کی بوده روزگارش رو سیاه میکنم" مجید؛ "حالا آروم باش انقدر حرص و جوش نخور خداروشکر حالش خوبه" اشکان صداهاشون رو از دور میشنیدم و متوجه اتفاقی که برای نازی افتاد شدم و با بابا رفتیم توی اتاقش. اشکان؛ "همین رو میخواستی؟ بیشتر گند خورد توش که" آرش؛ "مگه همین رو نمیخواستی؟ بلاخره فهمیدیم پدرش کیه راحت تر میریم خواستگاری" اشکان؛ "الان بیشتر اون پسره دراز رفت تو دلش نه منی که اوردمش بیمارستان" آرش؛ "تازه اگه بفهمه کاره توئه که سرت رو از تنت جدا میکنه اگرم اون کاری نکنه حامد حتما میکنه، اون سر دخترش با هیچکس شوخی نداره" اشکان؛ "مرسی از دلگرمیت پدر عزیز" در رو باز کردم و از بیمارستان زدم بیرون.