#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۷۹
ایمان
وقتی اون پسره نچسب رفت بیرون خنده ای کردم که نازی متعجب شد.
نازی؛ "چرا میخندی؟"
ایمان؛ "نبودی ببینی چجوری پوزش رو مالیدم به خاک، پسره نچسب"
نازی؛ "زدیش؟"
ایمان؛ "آره"
نازی؛ "ایمان درسته ازش بدم میاد ولی نباید میزدیش بنده خدا من رو اورد بیمارستان"
ایمان؛ "نگا تروخدا من بخاطر تو زدمش"
نازی؛ "حالا ولش کن"
ایمان؛ "من برم دنبال آیناز"
نازی؛ "باشه، مراقب خودت باش خدافظ"
ایمان؛ "تو هم همینطور خدافظ"
از بیمارستان زدم بیرون و گاز دادم سمت دانشگاه که دیدم آیناز با یه لیوان وایساده بیرون، سوار شد.
آیناز؛ "سلام"
ایمان؛ "سلام این چیه؟"
آیناز؛ "دایی گفت بیارم میگه نازی باهاش شیک خورده نمیدونم برا چی میخواد"
ایمان؛ "شاید همین شیک باعث این شده"
آیناز؛ "باعث چی؟میشه بگی چی شده؟"
خلاصه ای از ماجرا رو براش گفتم.
آیناز؛ "الان خوبه؟"
ایمان؛ "آره بهتره"
آیناز؛ "حالا زود گاز بده برسیم"
رسیدیم و با سرعت رفتیم داخل بیمارستان، دایی و بابا رو پیدا کردیم و رفتیم پیششون خداروشکر اون پسره نچسب و باباش نبودن.
آیناز؛ "سلام"
مجید؛ "سلام، تو از کجا فهمیدی؟"
حامد؛ "من گفتم بیاد چون لازم بود، لیوان رو بده"
آیناز لیوان رو داد دست دایی و اونم سریع رفت پیش دکتر نازی.
حامد
لیوان رو بردم دادم به خانم قاسمی و اونم یکم از شیکی که ته لیوان بود برداشت و برد توی آزمایشگاه و با میکروسکوپ کمی بررسیش کرد.
حامد؛ "چی شد؟"
قاسمی؛ "ببینید آقا حاتمی، همون اول هم گفته بودم یک ماده شیمیایی وارد معده دخترتون شده الان با چیزی که من دیدم و تشخیص میدم، چیزی که داخل اون شیک دیده میشه ذراتی از یک قرصِ که ازش برای کشتن حشرات و موجوداتی مثل سوسک عنکبوت و از این نوع حشرات استفاده میشه، این قرص کشنده نیست نگران نباشید ولی فعلا باید چندتا دارو برای معدشون استفاده کنن که نسخه رو مینویسم میدم خدمتتون"
نفسی از روی آسودگی بیرون دادم.
حامد؛ "بله، خیلی ممنون"
قاسمی؛ "خواهش میکنم"
رفتم پیش مجید و بقیه.
مجید؛ "چی شد؟"
براشون همه چیز رو گفتم.
ایمان؛ "خب پس خداروشکر میشه مرخص بشه؟"
حامد؛ "آره، ولی من فقط بفهمم اون آدم بی شرفی که اون قرص کوفتی رو ریخته تو شیک بچم کی بوده روزگارش رو سیاه میکنم"
مجید؛ "حالا آروم باش انقدر حرص و جوش نخور خداروشکر حالش خوبه"
اشکان
صداهاشون رو از دور میشنیدم و متوجه اتفاقی که برای نازی افتاد شدم و با بابا رفتیم توی اتاقش.
اشکان؛ "همین رو میخواستی؟ بیشتر گند خورد توش که"
آرش؛ "مگه همین رو نمیخواستی؟ بلاخره فهمیدیم پدرش کیه راحت تر میریم خواستگاری"
اشکان؛ "الان بیشتر اون پسره دراز رفت تو دلش نه منی که اوردمش بیمارستان"
آرش؛ "تازه اگه بفهمه کاره توئه که سرت رو از تنت جدا میکنه اگرم اون کاری نکنه حامد حتما میکنه، اون سر دخترش با هیچکس شوخی نداره"
اشکان؛ "مرسی از دلگرمیت پدر عزیز"
در رو باز کردم و از بیمارستان زدم بیرون.
هدایت شده از - 𝘈𝘩𝘢𝘯𝘨𝘪 𝘚𝘪𝘭𝘭𝘢𝘨ꫀ𝄄࣭࣭࣪ܰᩘ ᷎᷃ꪳᩬْ࣪
ما رو حمایت میکنید از این امار در بیایم؟💙🙏✨
https://rubika.ir/Hamedahangi_naznin
شاید باور نکنید ولی من تا الان خواب بودم🥱
هر چقدر موقع مدارس نخوابیدم ، الان دارم تلافی میکنم😂