eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
89 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/hamjid_story/16650 منننننننننننننن
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
https://eitaa.com/hamjid_story/16650 منننننننننننننن
بهار تروخدا پارت بزار من از فصل اول تا الان منتظر عروسیه تو و مجیدم😭😂
https://eitaa.com/morningNEPlove/9996 اره واقعااا🥲❤️✨
از من به تو 🍒𓏲ᬊ‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مرسی قربونت برم❤️🍒
هدایت شده از -خزعبلآتیکمهرمآهی-
فقد کافیه رو کسی کراش بزنی دیگه اسمشو همه جا میبینی فقد کم مونده اسم مدرسه ات همون بشه
حامد خانما و بچه ها رفتن سمت میز و آشپز خونه منم رفتم پیش مجید نشستم و دهنم رو به گوشش نزدیک کردم. حامد؛ "رفیقمی، داداشمی،نیمه ای از وجودمی...ولی حق نداری سر مونای من داد بزنی" مجید؛ "خواهر خودمه به تو چه؟" حامد؛ "خواهرت هست که هست، زنه منم هست" مجید؛ "به اطلاعتون برسونم جناب حاتمی که قبل از این که زن شما بشه خواهر من بوده" حامد؛ "من به ایناش کاری ندارم، فقط خواستم بدونی مونا نقطه ضعفِ منه" مجید؛ "تو چقدر نقطه ضعف داری!" حامد؛ "میشه گفت نقطه ضعف اصلیم خانوادمن" مجید؛ "پس منم هستم!؟" حامد؛ "آره" حانیه؛ "نگاه اون دوتا رو...پاشید بیاید پرو پرو نشستن همه چی رو ما بچینیم بعد بیان بخورن" هر دو خندیدیم و بلند شدیم رفتیم نشستیم سر میز و مشغول خوردن شدیم. حمید دیگه از این وضعیت خسته شدم دو سالِ که دارم احساساتم رو مخفی میکنم و هیچی نمیگم اما دیگه نمیتونم باید به مهتاب میگفتم تنها کسیم که میتونست کمکم کنه حامد بود چون اون از همه چی خبر داشت، گوشیم رو از روی میز برداشتم و شمارش رو گرفتم. حمید؛ "الو سلام داداش" مثل همیشه خوش مشرب جوابم رو داد. حامد؛ "به سلام آقای وکیل، یادی از ما کردی داداش کوچیکه" حمید؛ "این چه حرفیه من همیشه به یادتم" حامد؛ "میدونم شوخی کردم، کارم داشتی؟" حمید؛ "آره راستش ولی فکر کنم بد موقع زنگ زدم، داری ناهار میخوری؟" حامد؛ "آره ولی عیبی نداره بگو" حمید؛ "حامد میخواستم درمورد مهتاب باهات حرف بزنم" حامد وقتی این رو گفت نگاهی به همه انداختم و از روی صندلی بلند شدم و رفتم توی یکی از اتاقا. حمید؛ "الو داداش چی شد؟" حامد؛ "هیچی، گفتی مهتاب؟" حمید؛ "آره حامد تو که میدونی دوستش دارم، خستم شد دیگه تو این دو سال دیوونه شدم" حامد؛ "میفهمم چی میگی داداش ولی من که قبلا بهت گفته بودم خودتم خوب یادته چند بار با مامان و بابا خدابیامرز رفتیم خواستگاری مونا، پدر اینا کلا با خانواده ما مشکل داره با تنها کسی که مشکل نداره حانیس" حمید؛ "مگه میشه با همه مشکل داشته باشه؟! شاید با تو فقط مشکل داره!" حامد؛ "نه عزیزم منم میخواستم برم خواستگاری مونا همینجوری فکر میکردم، تازه قبلا فقط از من بدش میومد الان از نازیم..." حمید؛ "نازیم؟!" حامد؛ "بله پس چی؟ میدونستی الان چند ساله که نازی نمیره خونشون فقط وقتایی که مهتاب باهاش کار داره میره؟ خودش فهمیده که اون آقا، ایمان و آیناز رو بیشتر از اون دوست داره" حمید؛ "چند سالشه؟" حامد؛ "۸۰ اینطورا" حمید؛ "چرا نمیمیره راحت شیم همه؟!" حامد؛ "عه حمید درسته از ما متنفره و به زور بهمون دختر میده و آدم خوبی نیست، ولی اینجوری نگو گناه داره" حمید؛ "حامد قبول کن یه سری آدما توی دنیا واقعا اضافین باید حذف بشن تا بقیه راحت زندگی کنن اینم از اون نوع آدماس" حامد؛ "خیله خب دیگه بسه انقدر این دادگاه اون دادگاه رفتی مغزت خسته شده داری چرت و پرت میگی" حمید؛ "داداش من دیگه حالیم نیست شده به زور باید مهتاب زنم بشه" حامد؛ "خیله خب باشه با مونا حرف میزنم بهت خبر میدم" حمید؛ "دمت گرم، خدافظ" حامد؛ "خدافظ"
حواسم هستاااا ناشناس خالیه...🙂
هدایت شده از 𝑨𝒉𝒂𝒏𝒈𝒊 𝒔𝒘𝒆𝒆𝒕:)
خبر مهمممم🎉 به گفته ی آقای اهنگی ضبط شباهنگی 4 از ماه دیکه شروع میشه و قراره ماه بعد روی ماهشو دوباره روی بک استیج شباهنگی ببینیم🎀🥹✨😭 که با کلی تغییرات و سوپرایز های جدید به همراهه ایندفعه پر قدرت تر از همیشه❤️‍🔥🤟🏻 خفن تر😎🤌🏻 با مهمونای جذاب تررر🫠💘🤏🏻 و آقای اهنگی پر انرژی تررررر😭🫱🏻‍🫲🏻 و منی که دیشب پیام دادم🥲 منبع روبیکا @HamedmoonAhangi