˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
و من، به جُرمِ خواستنات، سالها با جهان درافتادم..#تاسیان
ولی قشنگیه شیرین و خسرو🥲🤍✨
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
امروز برای من خیلی مهمه🎀 میتونید حدس بزنید چرا...؟! https://daigo.ir/secret/61076129541
فقط یه نفر حدس زده...
که البته درست بود🤍🎀
سه سال از حامجید فن شدنم گذشت💙🧡
ولی امسال یکم برام فرق میکنه🙃
چون کنار شما بودم و دوستای خوبی مثل شما پیدا کردم🫂🫀
داشتن شما و حامجید فن بودن خیلی برای من ارزشمنده🤍
مهدیه
زینب
بهار
نرگس.الناز
مهدیس و اکیپ قشنگش
زهرا
نازنین
فاطمه
و....
خیلی دوستتون دارم🎀❤️
(ببخشید اگه کسی رو از قلم انداختم ، تک تک شما فنای آهنگی و حامجید تو قلبم جا دارید🥲)
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۸۵
حامد
شب با مونا رفتیم خونه احمد آقا اینا حقیقتا دلم نمیخواست برم چون مطمئن بودم پدرش هر جور شده ذوق امروز رو تو چشمم کور میکنه، همه نشسته بودیم دور هم حانیه و مجید و ایمان هم بودن خاله پری هم چایی اورد و اومد نشست.
پری؛ "خب بگید ببینم چه خبر؟"
مونا؛ "امروز رفتیم سونوگرافی"
حانیه؛ "من و مجید هم رفتیم"
پری؛ "خب بگید ببینم نوه های خوشگلم پسرن یا دختر؟"
حامد؛ "بچه ما دختره اسمشم گذاشتیم نازنین"
مونا؛ "نه اسمش هنوز معلوم نیست ولی حامد میگه نازنین"
احمد؛ "خب بچه شما چی؟"
مجید؛ "دختر"
احمد؛ "الهی من فداش بشم"
چی شد؟ فداش بشششم؟ چرا از فعل مفرد استفاده کرد؟ یعنی اصلا از اینکه ما دختر دار شدیم خوشحال نشد؟
مونا؛ "شما اسم انتخاب کردین؟"
حانیه؛ "میخوایم یه اسمی بزاریم که به ایمان بیاد، باید با الف شروع بشه"
مجید؛ "من میگم آناهیتا"
حانیه؛ "نه مجید آناهیتا قشنگ نیست، آیدا خوبه"
احمد؛ "من پیشنهاد میکنم بزارید آیناز"
پری؛ "آره آیناز خیلی قشنگه یعنی ماهِ زیبا"
حانیه؛ "آره مجید آیناز بزاریم خیلی قشنگه"
مجید؛ "آره به نظرم قشنگه، ایمان و آیناز"
حامد؛ "نظرتون درمورد نازنین چیه؟"
مجید؛ "من که میگم عالیه"
مونا؛ "چرا گیر دادی به نازنین؟"
حامد؛ "قشنگه خب تازه میتونیم صداش کنیم نازی هم خوش آواس هم معنیش قشنگه"
پری؛ "راست میگه نازنین بزارید"
احمد آقا اصلا اظهار نظر نمیکرد درمورد دخترمون و اسمی که قرار بود روش بزاریم.
حامد؛ "احمد آقا شما نظری ندارید؟"
احمد؛ "مطمئنید بچتون دختره، پسر نیست؟"
چی شد الان؟ منظورش چیه؟ داره غیر مستقیم میگه بچمون باید پسر میشد؟!
حامد؛ "بله رفتیم سنو گفتن دختره، چطور؟!"
احمد؛ "هیچی ولی کاشکی پسر بود، بچه اول باید همیشه پسر باشه اینجوری هم بچه دومتون راحته هم نسلتون ادامه داره"
حالا نه اینکه خودش ۱۰ تا پسر داره یدونه دختر!
حامد؛ "من مخالفم با این موضوع، جنسیت بچه فرقی نمیکنه از نظر من"
احمد؛ "ولی برای من فرق میکنه، از مجید یاد بگیر بچه اولش پسر بود"
خیلی دوست دارم بدونم مغزش از چی ساخته شده چون واقعا آدم نفهمی بود، آخه...هوففف چیکار کنم که دختر شده؟! اصلا مگه بچه توئه؟ بچه منه دوست داشتم دختر باشه.
حامد؛ "ببخشید احمد آقا ولی بچه منه و من خوشحالم از این که دختره"
احمد؛ "آره درسته بچه توئه دختر توئه ولی حداقل یه اسم درست و حسابی براش بزار"
دیگه داشتم جوش میوردم اون لحظه فقط دلم میخواست تو یه اتاق تاریک و تنها باشم و داد بزنم و گریه کنم، آره گریه! مسخرس ولی گریه خالیم میکرد.
حامد؛ "ببخشید مگه نازنین چشه؟"
احمد؛ "چیزیش نیست ولی...نازنین حاتمی آخه؟ شاید اگه نازنین کیانی بود قشنگ میشد ولی خب نیست و نمیشه کاریش کرد"
اون الان داشت هم به اسم دخترم و هم به فامیلم توهین میکرد، از سر جام بلند شدم و سوئیچ ماشین رو برداشتم و دست مونا رو گرفتم با همه خداحافظی کردیم و دوتایی رفتیم، توی ماشین نشستیم با مشت میزدم به فرمون اینم از همون ذوق قشنگ اول صبح که به لطف احمد آقای کیانی کور شد.
مونا؛ "حامد آروم باش جون من آروم باش تروخدا جون نازنین"
دستام شل شد و سرم رو گذاشتم روی فرمون که دستی رو روی سرم حس کردم بعدم صدای آرامش بخشش پیچید تو گوشم.
مونا؛ "قبلا میگفتم جون من میگفتی قسم نخور جونت برام عزیزه و این حرفا الان هنوز دخترمون نیومده جونش عزیز تر از من شد؟"
حامد؛ "مونا"
مونا؛ "جانِ مونا؟"
حامد؛ "دیدی؟ دیدی بابات چجوری رفتار کرد؟ دیدی از همین الان از نازنین متنفره؟!"
مونا؛ "این رو نگو حامد، صبر کن به دنیا بیاد قول میدم از ایمان و آینازم بیشتر ازش خوشش میاد"
حامد؛ "این چیزی که من دیدم این رو نمیگفت"
مونا؛ "بهش فکر نکن روشن کن بریم خونه"
حامد؛ "خیله خب باشه"
ماشین رو روشن کردم و راه افتادم.
مونا؛ "حامد"
حامد؛ "جانم؟"
مونا؛ "هوس پیتزا کردم"
حامد؛ "آخ من دوره بچم بگردم که گشنشه"
مونا؛ "من گشنمه هاا!"
حامد؛ "من دوره جفتتون میگردم"
[پایان فلش بک]
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۸۶
حامد؛ "نه بزار ادامش رو بگم تازه این اولش بو..."
مجید؛ "بسه دیگهههه تمومش کنیییید، این چه بحث مسخره ایه راه انداختین؟! قرار بود حمید و مهتاب رو بهم برسونیم نه اینکه یه خانواده از هم بپاشه"
نازی؛ "نه دایی خانواده ما سر جاشه، حالا چیکار کنیم برای راضی کردنِ...باباجون؟"
حامد
وقتی حرف میزد صداش پر از بغض بود، من نمیخواستم بگم که احمد آقا از خانواده ما بدش میاد و وقتی نازی به دنیا اومد دوست داشته پسر باشه ولی مونا نزاشت، همه ساکت بودن کسی جرئت حرف زدن نداشت ولی ایمان این سکوت رو شکست.
ایمان؛ "به نظرم اول از خوده مهتاب بپرسیم ببینیم از دایی خوشش میاد بعد اقدام کنیم"
آیناز؛ "این کار رو بسپارید به من و نازی"
حامد؛ "خیله خب پس ما دیگه بریم ببخشید مزاحمتون شدیم"
مجید؛ "مراحمین، خدافظ"
همه خداحافظی کردیم و ما سه تا بدون هیچ حرفی رفتیم پایین و سوار ماشین شدیم، بی رحمانه گاز میدادم سمت خونه تمام عصبانیتم رو سرِ ماشین خالی کردم مثل همون شب کذایی که امروز بعد از سال ها دوباره به یاد اوردمش، رسیدیم ماشین رو خاموش کردم و رفتیم توی خونه هر کی رفت یه طرف نازی رفت توی اتاقش و در رو بست من رفتم توی اتاق لباسام رو عوض کردن و مونا هم رو تخت گرفت خوابید پتو رو تا بالا سرش کشید، بعد از عوض کردن لباسام رفتم سمت اتاق نازی و در زدم و با "بله" ای که نازی گفت در رو باز کردم و وارد اتاقش شدم، چهارزانو نشسته بود روی تختش و بالشت روی پاهاش بود و کتاب روی بالشت و سرش تو کتاب بود و نگاهی به من نکرد و داشت درس میخوند منم برای اینکه سر صحبت رو باز کنم یه سوال الکی پرسیدم.
حامد؛ "داری درس میخونی؟"
سرش رو به نشونه بله تکون داد.
حامد؛ "مگه فردا امتحان داری؟"
و دوباره به جای حرف زدن سرش رو به نشونه بله تکون داد، سکوتش رو دوست نداشتم.
حامد؛ "چه امتحانی داری؟"
نازی؛ "جامعه شناسی"
حامد؛ "آها...نمیخوای استراحت کنی؟"
نازی؛ "نه"
حامد؛ "آخه امروز صبح دانشگاه بودی بعدشم که بیمارستان یکم استراحت کن عصری درس بخون"
نازی؛ "خوابم نمیاد"
حامد؛ "خیله خب هر جور راحتی...نازی؟"
بلاخره سرش رو از کتاب بیرون اورد و نگاهم کرد.
نازی؛ "جانم؟"
حامد؛ "هیچی"
نازی؛ "وا! مگه میشه هیچی؟ پس چرا صدام کردی؟"
حامد؛ "خواستم ببینم نگاهی به این پدر پیرت میکنی؟"
یکم خندید.
نازی؛ "پدر پیر؟! شما که از منم جوون تری بابا"
حامد؛ "اینجوری نگام نکنااا یکم دیگه میرم تو ۴۶"
نازی؛ "از ۴۶ خوشم نمیاد تا ۴۵ خوبه ولی بعدش یه جوریه"
حامد؛ "چه جوریه؟!"
نازی؛ "ول کن بابا بزار درس بخونم"
حامد؛ "نخیر بگیر بخواب عصری با هم درس میخونیم"
نازی؛ "با هم؟ مگه بلدی؟"
حامد؛ "ربطی نداره، شما میخونی بعدش ازت میپرسم"
نازی؛ "بابا مگه کلاس اولیم که میخوای بپرسی"
کتاب رو سریع از روی بالشت برداشتم و گذاشتم روی میزش.
نازی؛ "عههه بابا دارم میخونم"
حامد؛ "فعلا درس تعطیل بگیر بخواب"
نازی؛ "ای خدا، باشه"
حامد؛ "آفرین، ظهر بخیر"
نازی؛ "ظهر بخیر"
چراغا رو خاموش کردم و از اتاقش رفتم بیرون و رفتم توی اتاق خودمون و خوابیدم.