˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
𝓨𝓸𝓾 𝓪𝓻𝓮 𝓶𝔂 𝓶𝓸𝓼𝓽 𝓫𝓮𝓪𝓾𝓽𝓲𝓯𝓾𝓵 𝓹𝓸𝓼𝓼𝓮𝓼𝓼𝓲𝓸𝓷...:) 𝓗𝓪𝓶𝓳𝓲𝓭 ᥫ᭡♫♪♬ 𝓗𝓪𝓶𝓮𝓭 𝓪𝓷𝓭 𝓜𝓪𝓳𝓲𝓭🤍🌑 •𝓗𝓪𝓶𝓳𝓲𝓭'𝓼 𝓯𝓻𝓲𝓮𝓷𝓭𝓼𝓱𝓲𝓹 𝓲𝓼 𝓪𝓷
وای لعنت بهت نازی این چرا اینقد خوشگلهههههه😭😭✨💔
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۸۸
مونا
گفتن این موضوع به بابا یکم برام سخت بود واسه همین ترجیح دادم سکوت کنم و این کار رو به عهده مجید و مهتاب بزارم.
احمد؛ "چیزی شده بچه ها؟"
مجید؛ "نه بابا ولی یه مسئله ای هست باید بگیم بهتون"
احمد؛ "بگید"
مهتاب با صدای لرزون شروع کرد حرف زدن.
مهتاب؛ "بابا شما مریض شدین"
احمد؛ "همین؟"
مجید؛ "نه همین نیست...شما...سرطان دارین"
بابا سکوت کرد و هیچی نگفت فقط به ما نگاه میکرد.
مجید؛ "ولی ا...اصلا نگران نباشید خودم میبرمتون پیشه یه متخصص خوب قول میدم خوب بشین"
احمد؛ "پس باید امشب وصیت نامم رو بنویسم"
مونا؛ "نه بابا قربونت برم این چه حرفیه، مجید که گفت نگران نباشید خوب میشید"
احمد؛ "گوش بدین، مرگ حقه پس خواهشا وقتی مردم خودتون رو اذیت نکنید، مجید بابا حواست به خواهرات باشه"
مجید؛ "بابا!"
احمد؛ "مهتاب بعد از مرگ من خواهشا با یه آدم خوب که لیاقتت رو داشته باشه ازدواج کن"
مهتاب زد زیر گریه.
مهتاب؛ "بابا شما قرار نیست بمیرییییی"
و بلند شد و رفت تو اتاق.
مجید؛ "بابا فردا میام دنبالت بریم بیمارستان..."
احمد؛ "مجید ما همه این کارا رو برای مادرتون کردیم فایده نداشت"
مجید؛ "خب منم نمیخوام مثل مامان جلو چشمم آب بشین پس خواهشا به حرفام گوش بدین"
احمد؛ "خیله خب، ساعت چند؟"
مجید؛ "با مهتاب هماهنگ میکنم"
مجید بلند شد و رفت سمت اتاق مهتاب
منم باهاش رفتم، مهتاب به دیوار تیکه داده بود و داشت گریه میکرد که ما رو که دید سریع اشکاش رو پاک کرد.
مهتاب؛ "چی شد؟"
مونا؛ "قرار شد فردا با مجید بره بیمارستان"
مهتاب؛ "مونا اگه بابا چیزیش بشه من دق میکنم"
و دوباره زد زیر گریه و نشست روز زمین که ما هم نشستیم.
مجید؛ "چیزیش نمیشه من قول میدم"
مونا؛ "مجید راست میگه آروم باش همچی خوبه الانم که حالِ بابا خوبه"
مجید؛ "مونا سوئیچ رو گذاشتم روی میز بردار برو تو ماشین تا من بیام"
مونا؛ "باشه"
بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون از بابا خداحافظی کردم و سوئیچ رو برداشتم و رفتم توی ماشین نشستم.
مجید
راستش مهتاب تقصیری نداشت خودش از همه بیشتر ناراحت بود، بعد از مرگ مامان مهتاب به بابا خیلی وابسته شد و کلِ زندگیش شد بابا.
مجید؛ "مهتاب"
مهتاب؛ "بله؟"
مجید؛ "از من ناراحتی؟"
مهتاب؛ "نه"
مجید؛ "ببخشید سرت داد زدم پشت تلفن"
مهتاب؛ "حق داشتی، من باید بهتون میگفتم"
مجید؛ "حالا فراموشش کن من امیدوارم بابا حالش خوب میشه"
هر دوتامون بلند شدیم که سفت بغلش کردم اونم گریه میکرد.
مجید؛ "داداش قربونت بره گریه نکن دیگه جیگرم آتیش میگیره"
از بغلم بیرون اومد.
مجید؛ "خوبی الان؟ من برم؟ مونا منتظره"
مهتاب؛ "آره داداش خوبم برو بسلامت"
مجید؛ "مراقب خودت و بابا باش، خدافظ"
مهتاب؛ "خدافظ"
از اتاق اومدم بیرون و از بابا خداحافظی کردم و رفتم توی ماشین نشستم.
مونا؛ "چی شد؟"
مجید؛ "هیچی یکم آرومش کردم"
مونا؛ "مجید مطمئنی حالش خوب میشه؟!"
مجید؛ "نمیدونم"
ماشین رو روشن کردم و حرکت کردم.