˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
من ندیدم دعا کنین تنبلی رو بزارم کنار تابستون ببینم 🤣
من یادمه وقتی تموم شد نشستم کلی فکر کردم که فصل بعدی چجوری ساخته بشه و حتی به امیر سهیلی (بلبل خان) پیام دادم که ایدمو بگم ولی خب از اون جایی که بد شانسم ندید😂💔
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
من یادمه وقتی تموم شد نشستم کلی فکر کردم که فصل بعدی چجوری ساخته بشه و حتی به امیر سهیلی (بلبل خان)
البته اولش که سلام کردم و اینا جواب داد بعد تا اومدم بگم یه ایده دارم برای بچه محل دیگه رفت و ندید🙂😂
هدایت شده از ʿسکانس𝑺𝒆𝒌𝒂𝒏𝒔|💘 ʾ
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه رفیق مثل امیریل که هواتوداشته باشه! #سالهای_دورازخانه
ִֶָ ִֶָ ִֶָ ִֶָ ִֶָ ִֶָ ִֶָ ִֶָ ִֶָ
·• 𝗝𝗢𝗜𝗡@SekanseBartarr
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
یه رفیق مثل امیریل که هواتوداشته باشه! #سالهای_دورازخانه ִֶָ ִֶָ ִֶָ ִֶָ ִֶָ ִֶָ
چون خودم به شخصه معتاد این سریالم و به نظرم یکی از بهترین سریالای کمدی ای هست که دیدم دلم نیومد نزارم🥲❤️✨
بچه ها واقعا خیلی ذوق کردم وقتی دیدم اینجوری از ادیتام خوشتون میاد✨
مرسی که کنارمین🥲🤍
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۹۰
نازی
امروز دانشگاه خیلی شلوغ بود دلیلش رو نمیدونستم پس توجهی نکردم و رفتم توی کلاس که چند تا از بچه ها اومده بودن رفتم پیششون قیافه هاشون پر از ذوق بود و مشخص بود خوشحال بودن اما برای چی رو نمیدونستم.
نازی؛ "سلام، چی شده؟ چرا راه رو انقدر شلوغ بود؟ اینا کی بودن اومده بودن؟"
سارا؛ "سلام، نمیدونیییی؟!"
نازی؛ "میدونستم ازتون سوال میپرسیدم؟"
رها؛ "ولش کن این الان ذوق داره مغزش رو از دست داده"
سارا؛ "عههه فرزاد ببین چی میگن"
فرزاد؛ "انقدر اذیتش نکنید دیگه"
نازی؛ "واقعا چندشین"
سارا چشماش رو تو حدقه چرخوند.
سارا؛ "خیلی ممنون"
نازی؛ "حالا نمیخواید به سوالم جواب بدین؟"
رها؛ "اومدن از بچه های رشته بازیگری تست بگیرن برای یه فیلمی"
حس و حالم بعد از حرفش قابل توصیف نبود واقعا.
نازی؛ "جدی میگیییی؟"
رها؛ "آرهههه"
و پریدم بغل رها و حسابی ذوق کردیم سارا واقعا حق داشت مغزش رو از دست بده، کم کم بقیه بچه ها هم اومدن و اشکان هم اومد و سریع اومد پیش ما.
اشکان؛ "سلام خوبین؟ حالتون بهتره؟"
نازی؛ "سلام مرسی شما خوبین، بله خداروشکر خوبم واقعا ببخشید دیروز فرصت نشد ازتون تشکر کنم"
اشکان؛ "تشکر نیاز نیست وظیفه بود"
نازی؛ "خیلی ممنون"
اشکان؛ "خبر تست بازیگری رو شنیدین؟ میرین برای تست؟"
نازی؛ "آره مگه میشه نرم سالهاست منتظره همچین موقعیتیم"
اشکان؛ "بچه ها میگفتن فیلمش سینماییه بازیگرای خیلی خوبی داخلش بازی میکنن"
رها؛ "نازیی"
نازی؛ "ببخشید من باید برم"
رفتم پیشه رها نشستم.
نازی؛ "جانم؟"
رها؛ "میبینم با این پسره نرم شدی"
نازی؛ "زشته بابا بیچاره دیروز زحمت کشید من رو برد بیمارستان"
رها؛ "حالا یه بیمارستان بردتت مواظب باش نبرتت محضر"
نازی؛ "من بهش گفتم قراره با ایمان ازدواج کنم"
رها؛ "پس چرا هنوز کَنَس؟"
نازی؛ "داری میگی دیگه کنس"
هر دو خندیدیم که استاد اومد.
استاد؛ "سلام بچه ها، خوب گوش کنید بعد از امتحان هر کدومتون که خواستید میتونید داوطلبانه برید و تست بدید و بعد گروه کارگردانی به ما میگن که کدوماتون انتخاب شدید و ما به شما اطلاع میدیدم و بعدم وارد تیمشون میشین"
امتحان شروع شد و منم از ذوق زیاد خیلی سریع امتحانم رو دادم و برگه رو تحویل استاد دادم و اسمم رو نوشتم و گفتم که میرم برای تست و بعدا از اینکه از کلاس اومدم بیرون مستقیم رفتم سراغ یکی از کلاسا که برای تست بود و در زدم، وقتی وارد شدم بغضی از سر خوشحالی خِر گلوم رو گرفت با دیدن کارگردان
اره خودش بود...