eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
88 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
۱:مرسییی از نظرت عزیزم❤️✨ ۲:قربونت🎀 ۳:💙🧡✨ ۴:🥲🤍✨ ۵:مرسی دورت بگردم🫂🤍
۱:🥺💙🧡 ۲:نظر لطفته عزیزدلم🥲🤍 ۳:دقیقا🙂💙🧡 ۴:پس یه حامجیدیه واقعی هستی❤️🙂
۱:قربونت برم❤️😭 ۲:نه آشتیشون دادن😂 ۳:مرسییییی عزیزمممم😭🫂🤍
بچه ها واقعا خیلی ذوق کردم وقتی دیدم اینجوری از ادیتام خوشتون میاد✨ مرسی که کنارمین🥲🤍
حالا بریم سراغ پارت🙃
نازی امروز دانشگاه خیلی شلوغ بود دلیلش رو نمیدونستم پس توجهی نکردم و رفتم توی کلاس که چند تا از بچه ها اومده بودن رفتم پیششون قیافه هاشون پر از ذوق بود و مشخص بود خوشحال بودن اما برای چی رو نمیدونستم. نازی؛ "سلام، چی شده؟ چرا راه رو انقدر شلوغ بود؟ اینا کی بودن اومده بودن؟" سارا؛ "سلام، نمیدونیییی؟!" نازی؛ "میدونستم ازتون سوال میپرسیدم؟" رها؛ "ولش کن این الان ذوق داره مغزش رو از دست داده" سارا؛ "عههه فرزاد ببین چی میگن" فرزاد؛ "انقدر اذیتش نکنید دیگه" نازی؛ "واقعا چندشین" سارا چشماش رو تو حدقه چرخوند. سارا؛ "خیلی ممنون" نازی؛ "حالا نمیخواید به سوالم جواب بدین؟" رها؛ "اومدن از بچه های رشته بازیگری تست بگیرن برای یه فیلمی" حس و حالم بعد از حرفش قابل توصیف نبود واقعا. نازی؛ "جدی میگیییی؟" رها؛ "آرهههه" و پریدم بغل رها و حسابی ذوق کردیم سارا واقعا حق داشت مغزش رو از دست بده، کم کم بقیه بچه ها هم اومدن و اشکان هم اومد و سریع اومد پیش ما. اشکان؛ "سلام خوبین؟ حالتون بهتره؟" نازی؛ "سلام مرسی شما خوبین، بله خداروشکر خوبم واقعا ببخشید دیروز فرصت نشد ازتون تشکر کنم" اشکان؛ "تشکر نیاز نیست وظیفه بود" نازی؛ "خیلی ممنون" اشکان؛ "خبر تست بازیگری رو شنیدین؟ میرین برای تست؟" نازی؛ "آره مگه میشه نرم سالهاست منتظره همچین موقعیتیم" اشکان؛ "بچه ها میگفتن فیلمش سینماییه بازیگرای خیلی خوبی داخلش بازی میکنن" رها؛ "نازیی" نازی؛ "ببخشید من باید برم" رفتم پیشه رها نشستم. نازی؛ "جانم؟" رها؛ "میبینم با این پسره نرم شدی" نازی؛ "زشته بابا بیچاره دیروز زحمت کشید من رو برد بیمارستان" رها؛ "حالا یه بیمارستان بردتت مواظب باش نبرتت محضر" نازی؛ "من بهش گفتم قراره با ایمان ازدواج کنم" رها؛ "پس چرا هنوز کَنَس؟" نازی؛ "داری میگی دیگه کنس" هر دو خندیدیم که استاد اومد. استاد؛ "سلام بچه ها، خوب گوش کنید بعد از امتحان هر کدومتون که خواستید میتونید داوطلبانه برید و تست بدید و بعد گروه کارگردانی به ما میگن که کدوماتون انتخاب شدید و ما به شما اطلاع میدیدم و بعدم وارد تیمشون میشین" امتحان شروع شد و منم از ذوق زیاد خیلی سریع امتحانم رو دادم و برگه رو تحویل استاد دادم و اسمم رو نوشتم و گفتم که میرم برای تست و بعدا از اینکه از کلاس اومدم بیرون مستقیم رفتم سراغ یکی از کلاسا که برای تست بود و در زدم، وقتی وارد شدم بغضی از سر خوشحالی خِر گلوم رو گرفت با دیدن کارگردان اره خودش بود...
نازی مسعود اطیابی، کسی که همیشه دوست داشتم توی فیلماش بازی کنم، کسی که وقتی فیلماش رو میدیدم حسابی میخندیدم، اون یکی از بهترین کارگردانای ایران بود، بغضم رو قورت دادم و رفتم جلو به همه سلام کردم آقای اطیابی ازم خواست که بشینم و نشستم. اطیابی؛ "ترم اولی هستی؟" نازی؛ "نه ترم دومم" اطیابی؛ "خیلیم خوب، به نظر خودت کدوم ژانر رو بهتر میتونی بازی کنی؟" نازی؛ "راستش به نظرم همشون رو اگه بخوام میتونم ولی بیشتر از همه کمدی" اطیابی؛ "خوبه، یکم بخند" خندیدم. اطیابی؛ "گریه؟" تمرکز کردم و از تکنیک همیشگیم استفاده کردم و گریه کردم. اطیابی؛ "خوبه کافیه، بریم سراغ اتود؟" اشکام رو پاک کردم و لبخند زدم. نازی؛ "بله بریم" طبقِ چیزی که آقای اطیابی گفت اتود زدم. اطیابی؛ "خیله خب عالی بودی، اسمت چی بود؟" نازی؛ "نازنین حاتمی هستم" همونطور که داشت یه سری یادداشت مینوشت لب زد. اطیابی؛ "با دکتر حاتمی نسبت داری؟" نازی؛ "حامد حاتمی؟" اطیابی؛ "بله" نازی؛ "بله دخترشونم" اطیابی؛ "به چه عالی ارادتمند ایشونیم ما بهش سلام برسون" لبخند بزرگی نشست رو لبام. نازی؛ "حتما بزرگیتون رو میرسونم" از سر جام بلند شدم. اطیابی؛ "بیا شمارت رو اینجا بنویس" رفتم سمت میز و با دستای لرزون شمارم رو نوشتم و خداحافظی کردم و اومدم بیرون که دیدم رها و سارا و فرزاد و بقیه بچه ها وایسادن بیرون. رها؛ "چی شد؟ قبول شدی؟" نازی؛ "هنوز مشخص نیست" سارا؛ "من مطمئنم قبول میشی" نازی؛ "مرسی بچه ها، من دیگه برم خدافظ" با بچه ها خداحافظی کردم و از دانشگاه زدم بیرون که دیدم حامد خانِ عزیز اومده دنبالم، با ذوق رفتم سمت ماشین و سوار شدم. نازی؛ "سلااااممم آقا حامد خوشگله منننن" بابا خندید و با تعجب داشت بهم نگاه میکرد. حامد؛ "سلام، چی شده؟ چه خرابکاری ای کردی باز؟" خندم ماسید. نازی؛ "من خرابکاری میکنم؟" حامد؛ "همیشه" نازی؛ "باشه اما این دفع گل کاشتم ولی نمیگم" حامد؛ "لوس نشو بگو" نازی؛ "اول بریم یه شیرینی فروشی من یکم نون خامه ای و چند مدل رولت و ناپلئونی بخرم بریم خونه همزمان به مامانم بگم" حامد؛ "ماشالله، همه اینا رو خودت میخوای بخوری؟" نازی؛ "نه دیگه با هم میخوریم" رفتیم سمت یه شیرین فروشی و تندی رفتم داخل و شیرینی های دلخواهم رو گرفتم و اومدم بیرون سوار ماشین شدم، سریع در جعبه رو باز کردم و یه رولت برداشتم و گذاشتم تو دهنم و بخاطر شیرینیش و خامه ای که آب شد توی دهنم چشمام رو بستم و رفتم تو یه دنیای دیگه، از بچگی عاشق شیرینی خامه ای بودم اینکه رولت بود یا نون خامه ای یا هر چی فرقی نداشت مهم همون خامش بود که من روانیش بودم، با صدای بابا به خودم اومدم. حامد؛ "چه با لذتم میخوره پدرسوخته" نازی؛ "عههه با بابام چیکار داری؟" حامد؛ "یدونه به منم بده" نازی؛ "نخیر" حامد؛ "چطور تو بخوری من نخورم؟!" نازی؛ "اولا که شما داری رانندگی میکنی، دومن بزار برسیم خونه خبر رو که گفتم اون موقع میخوری" حامد؛ "خیله خب باشه ولی تلافی میکنم" خندیدم. نازی؛ "وای بابا چقدر خوشمزس" حامد؛ "عه خوشمزس؟ باشه" بابا سرعت ماشین رو زیاد کرد که نزدیک بود جعبه از دستم بیوفته، خیلی سریع رسیدیم خونه. نازی؛ "یواش تر از اینم میشد رانندگی کرداا" حامد؛ "اگه یواش میروندم که شیرینیا توسط آبنبات خانم خورده میشد" با خنده از ماشین پیاده شدیم و رفتیم داخل خونه.
هدایت شده از بهترین‌خاطرات .
یه‌نفر‌دیگه‌به‌ما‌بدید‌تمومه*
نازی این اطیابی چقد آشناعه. کی بود؟!؟
نازی ایشالا قبول میشی دیگه😂🔪
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
نازی شکموی من😂
خدایی هر چی درمورد شیرینی خامه ای گفتم راست گفتم😂 معتادشم واقعا😂