eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
90 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
؟؟؟؟؟؟
https://eitaa.com/HamedmoonAhangi/6080 قربونت برمممم مننننن مرسییییی😭✨🤍🎀
𝑯𝒂𝒑𝒑𝒚 𝟖𝟎 🤍🎀
هدایت شده از 𝐤𝐚𝐥𝐛𝐢𝐦𝐝𝐞★
پیام راتاا💘 خدااایا شکر حاال اقای اهنگی هم خوبه😭
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به امید این سکانس ک فک ‌کنم با خودمون به گور ببریم😂🤍 ִֶָ     ִֶָ     ִֶָ     ִֶָ     ִֶָ     ִֶָ     ִֶָ     ִֶָ     ִֶָ ·• 𝗝𝗢𝗜𝗡@SekanseBartarr
۱:سلام عزیزم، عیبی نداره، انشالله هممون سالم میمونیم🤍✨ حالا چه فکری میکردی؟ 😂😉 ۲:قربونت برم عزیزم❤️🤍💚
نازی؛ "سلاممممم" نازی مامان با ترس از اتاق اومد بیرون. مونا؛ "سلام، چه خبره ترسیدم" حامد؛ "سلام" مامان اومد جلو و جعبه شیرینی رو که دید لبخند زد و نگاهی به بابا کرد. مونا؛ "جریان چیه؟" حامد؛ "منم نمیدونم والا" جعبه رو گذاشتم روی اپن آشپز خونه و برگشتم سمتشون. نازی؛ "امروز توی دانشگاه یه گروه اومدن برای تست، قرار شد هر کی قبول شد توی اون فیلم بازی کنه منم تست دادم" مونا؛ "پس حتما قبولی" نازی؛ "خداکنه، راستی بابا آقای اطیابی سلام رسوندن" حامد؛ "عه کارگردانش اون بود؟" نازی؛ "آره تعریف شما رو هم داد آقای دکتر" خندیدیم و جعبه رو برداشتم و درش رو باز کردم. نازی؛ "حالا دهنتون رو شیرین کنید چون دخترتون بلاخره بازیگر شد" بابا کف دستاشو به هم چسبوند و اورد بالا. حامد؛ "خانم حاتمی میتونم باهاتون عکس بگیرم؟ من یکی از طرفدارای شمام" قیافه ای گرفتم. نازی؛ "با مدیر برنامه هام هماهنگ کنید، فعلا وقتم پره" قیافه بابا کش اومد و زدیم زیر خنده. مونا؛ "خب دیگه بسه، نازی خانم انقدر نخور سیر میشی دیگه نمیتونی ناهار بخوری" نازی؛ "من حاضرم سه وعده غذایم رو شیرینی خامه ای بخورم" مونا؛ "لازم نکرده، برید لباساتون رو عوض کنید بیاید ناهار" حامد؛ "چشم" مجید حرفای دکتر هی توی سرم اکو میشد اون لحظه دلم میخواست به یه خواب طولانی برم که همه این فکرای مزخرف توی ذهنم ناپدید بشن، بابا رو اوردم خونه و خودمم رفتم داخل بابا رفت توی اتاق و منم دارو هاش رو گذاشتم روی اپن آشپز خونه که مهتاب سریع از اتاقش اومد بیرون و اومد توی آشپز خونه پیش من. مهتاب؛ "سلام سلام، چی شد؟" مجید؛ "سلام آروم باش چیزی نشد" مهتاب؛ "یعنی چی؟ دکتر چی گفت؟" مجید؛ "گفت این دارو ها رو مصرف کنه فعلا، قده تو کمرشم رشد کرده و اگه پیشگیری نکنیم اوضاع بد میشه" مهتاب؛ "الان خوبه یا نه؟" مجید؛ "نمیدونم مهتاب ولی روزای سختی در پیش داریم" مهتاب؛ "مجید...یوقت مثل مامان..." مجید؛ "نمیشه! یعنی من نمیزارم" مهتاب؛ "مرسی که هستی داداش" مجید؛ "قربونت برم، من دیگه برم خونه خیلی خستم کاری نداری؟" مهتاب؛ "نه مرسی" مجید؛ "راستی، حواست به تایم دارو های بابا باشه سر وقت بده بخوره یه برگه هم داخل کیسه گذاشتم لیست غذاهاییه که نباید بخوره، مراقب باش" مهتاب؛ "خیالت راحت، خدافظ" مجید؛ "خدافظ، بابااا خدافظظظ" بابا که توی اتاق بود داد زد. احمد؛ "بسلامتتتت" رفتم بیرون سوار ماشین شدم و رفتم سمت خونه.
اشکان؛ "بابا فکر کنم نقشت جواب داد" آرش دراز کشیده بودم جلوی تلویزیون و تخمه میخوردم. آرش؛ "کدوم نقشه؟" اشکان؛ "همون نقشه دیگه، سم شیک نازنین" آرش؛ "آهااا، جدی؟" اشکان؛ "آره امروز تو دانشگاه خیلی مهربون شده بود کلیم تشکر کرد برای اینکه بردمش بیمارستان، قبلا از کنارش رد میشدم بد نگاهم میکرد" آرش؛ "خوبه پس، راستی حالا که فهمیدیم باباش رفیقمه میخوای یه زنگ بهش بزنم؟" اشکان؛ "آرهههه" گوشیم رو برداشتم و شماره حامد رو گرفتم و گذاشتم روی پخش. آرش؛ "تو چیزی نمیگیاا" اشکان دستش رو آروم گذاشتم رو دهنش به نشون اینکه حرفی نمیزنه. حامد داشتیم ظرفای ناهار رو میزاشتیم توی ظرف شویی که گوشیم زنگ خورد، همونجا گوشیم رو برداشتم و جواب دادم. آرش؛ "سلام حامد چطوری؟" حامد؛ "سلام خوبم تو چطوری؟" آرش؛ "خوبم، راستش میخواستم درمورد یه موضوعی باهات حرف بزنم" مونا و نازی داشتن نگاهم میکردن و مونا علامت میداد و بی صدا میپرسید "کیه" منم همونجوری مثل خودش جواب دادم "آرش راد" . حامد؛ "جانم در خدمتشم" آرش؛ "خدمت از ماست، میخواستم درمورد یه عمر خیر صحبت کنم...راجع به پسرم" نگاهی به نازی کردم که خیره شده بود به من. حامد؛ "میشنوم" آرش؛ "اشکانِ من رو که دیدی؟" حامد؛ "آره دیدم، راستش اون روز انقدر استرس داشتم و نگران نازی بودم که فراموش کردم تشکر کنم ازش، بابت اون دعوایی هم که شد ببخشید ایمان پسر خواهرمه یکم رو دختر داییش حساسه شرمنده" آرش؛ "نه مشکلی نیست میدونم حالش خوب نبود، راستش اشکان عاشق شده" دوزاریم افتاد و فهمیدم منظورش نازیه ولی بازم پرسیدم. حامد؛ "به به چه خوب، عاشق کی؟" آرش؛ "اگه اجازه بدی مزاحمتون بشیم میگم" دوباره نگاهی به مونا که در حال شستن ظرفا بود و نازی هم که کنارش رو به من وایساده کردم. حامد؛ "من با همسرم و خوده نازنین حرف میزنم خبرش رو بهت میدم" آرش؛ "ممنون، خدافظ" حامد؛ "خدافظ" گوشی رو قطع کردم. مونا؛ "جریان بیمارستان و دعوا و ایمان چیه؟" وای خدا چرا همه بلا ها با هم نازل میشه؟! نازی؛ "هیچی مامان اون روز که رفتیم خونه دایی قبلش تو دانشگاه مسموم شدم حالم بد شد اشکانِ...راد پسر رئیس بیمارستان بابا من رو برد بیمارستان بعدم ایمان اومد، مثل اینکه دعواشون شده بود" مونا؛ "چرا به من چیزی نگفتین؟" حامد؛ "الان مسئله چیزه دیگه ایه آرش واسه یه چیز دیگه زنگ زد بهم" مونا؛ "خب چیه؟ بگو" حامد؛ "اینطور که گفت فکر کنم میخوان بیان خواستگاری" نازی؛ "چییییی؟" مونا؛ "واسه نازی؟" حامد؛ "آره" مونا؛ "خب این که خوبه که باید خوشحال باشید" نازی؛ "این واقعا خوشحالی داره؟ بابا گفته باشمااا من جواب مثبت نمیدم" حامد؛ "کسیم نگفت تو حتما باید جواب مثبت بدی" مونا؛ "چرا خب؟ مگه پسر بدیه؟" حامد؛ "نه ولی این خانم خانما دلش جای دیگه ای گیره" مونا نگاهی به نازی کرد. مونا؛ "راست میگه؟" نازی سرش رو انداخت پایین و لبخند محوی زد. حامد؛ "خیله خب حالا فضا رو خجالتی نکنید، بهشون بگم بیان؟" نازی؛ "نمیشه نیان؟"
اینم دوتا پارت✨ شبم شاید گذاشتم ولی به شرط اینکه ناشناس پر باشه🙃
هدایت شده از آی‌سو دیلیت شده.
- میدونم ″ مراقب خودت باش ″ کلیشه‌ای ترین جملهٔ این روزاست. اما من حتی از نزدیک نمیتونم اینو بهت بگم. تو دلم هواتو دارم و همش با خودم زمزمه میکنم: مراقبِ خودت باش جونِ‌دلم.