#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۹۳
اشکان؛ "بابا فکر کنم نقشت جواب داد"
آرش
دراز کشیده بودم جلوی تلویزیون و تخمه میخوردم.
آرش؛ "کدوم نقشه؟"
اشکان؛ "همون نقشه دیگه، سم شیک نازنین"
آرش؛ "آهااا، جدی؟"
اشکان؛ "آره امروز تو دانشگاه خیلی مهربون شده بود کلیم تشکر کرد برای اینکه بردمش بیمارستان، قبلا از کنارش رد میشدم بد نگاهم میکرد"
آرش؛ "خوبه پس، راستی حالا که فهمیدیم باباش رفیقمه میخوای یه زنگ بهش بزنم؟"
اشکان؛ "آرهههه"
گوشیم رو برداشتم و شماره حامد رو گرفتم و گذاشتم روی پخش.
آرش؛ "تو چیزی نمیگیاا"
اشکان دستش رو آروم گذاشتم رو دهنش به نشون اینکه حرفی نمیزنه.
حامد
داشتیم ظرفای ناهار رو میزاشتیم توی ظرف شویی که گوشیم زنگ خورد، همونجا گوشیم رو برداشتم و جواب دادم.
آرش؛ "سلام حامد چطوری؟"
حامد؛ "سلام خوبم تو چطوری؟"
آرش؛ "خوبم، راستش میخواستم درمورد یه موضوعی باهات حرف بزنم"
مونا و نازی داشتن نگاهم میکردن و مونا علامت میداد و بی صدا میپرسید "کیه" منم همونجوری مثل خودش جواب دادم "آرش راد" .
حامد؛ "جانم در خدمتشم"
آرش؛ "خدمت از ماست، میخواستم درمورد یه عمر خیر صحبت کنم...راجع به پسرم"
نگاهی به نازی کردم که خیره شده بود به من.
حامد؛ "میشنوم"
آرش؛ "اشکانِ من رو که دیدی؟"
حامد؛ "آره دیدم، راستش اون روز انقدر استرس داشتم و نگران نازی بودم که فراموش کردم تشکر کنم ازش، بابت اون دعوایی هم که شد ببخشید ایمان پسر خواهرمه یکم رو دختر داییش حساسه شرمنده"
آرش؛ "نه مشکلی نیست میدونم حالش خوب نبود، راستش اشکان عاشق شده"
دوزاریم افتاد و فهمیدم منظورش نازیه ولی بازم پرسیدم.
حامد؛ "به به چه خوب، عاشق کی؟"
آرش؛ "اگه اجازه بدی مزاحمتون بشیم میگم"
دوباره نگاهی به مونا که در حال شستن ظرفا بود و نازی هم که کنارش رو به من وایساده کردم.
حامد؛ "من با همسرم و خوده نازنین حرف میزنم خبرش رو بهت میدم"
آرش؛ "ممنون، خدافظ"
حامد؛ "خدافظ"
گوشی رو قطع کردم.
مونا؛ "جریان بیمارستان و دعوا و ایمان چیه؟"
وای خدا چرا همه بلا ها با هم نازل میشه؟!
نازی؛ "هیچی مامان اون روز که رفتیم خونه دایی قبلش تو دانشگاه مسموم شدم حالم بد شد اشکانِ...راد پسر رئیس بیمارستان بابا من رو برد بیمارستان بعدم ایمان اومد، مثل اینکه دعواشون شده بود"
مونا؛ "چرا به من چیزی نگفتین؟"
حامد؛ "الان مسئله چیزه دیگه ایه آرش واسه یه چیز دیگه زنگ زد بهم"
مونا؛ "خب چیه؟ بگو"
حامد؛ "اینطور که گفت فکر کنم میخوان بیان خواستگاری"
نازی؛ "چییییی؟"
مونا؛ "واسه نازی؟"
حامد؛ "آره"
مونا؛ "خب این که خوبه که باید خوشحال باشید"
نازی؛ "این واقعا خوشحالی داره؟ بابا گفته باشمااا من جواب مثبت نمیدم"
حامد؛ "کسیم نگفت تو حتما باید جواب مثبت بدی"
مونا؛ "چرا خب؟ مگه پسر بدیه؟"
حامد؛ "نه ولی این خانم خانما دلش جای دیگه ای گیره"
مونا نگاهی به نازی کرد.
مونا؛ "راست میگه؟"
نازی سرش رو انداخت پایین و لبخند محوی زد.
حامد؛ "خیله خب حالا فضا رو خجالتی نکنید، بهشون بگم بیان؟"
نازی؛ "نمیشه نیان؟"
هدایت شده از آیسو دیلیت شده.
- میدونم ″ مراقب خودت باش ″
کلیشهای ترین جملهٔ این روزاست. اما من حتی از نزدیک نمیتونم اینو بهت بگم. تو دلم هواتو دارم و همش با خودم زمزمه میکنم:
مراقبِ خودت باش جونِدلم.
_جایی برای خاطره سازی و مورد علاقه
هام
به وایب شیرین
آلبوم عکس پدر و مادر و خانواده «نورمآه» 🪴
چنلمون_
@noormahedit
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
_جایی برای خاطره سازی و مورد علاقه هام به وایب شیرین آلبوم عکس پدر و مادر و خانواد
وایب این چنل بی نظیره
حتما برید🥲💙🌑