eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
90 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
https://daigo.ir/secret/61076129541 بچه ها بیاید ناشناس هر سوالیییی که دوست داشتید بپرسید😍✨
۱:الان میخوام برم خونه مامانبزرگم وقت نمیکنم بنویسم ولی بعد میخوام برم خونه خالم اونجا رفتم مینویسم میزارم🤍 ۲:عید تو هم مبارک قشنگممم❤️ ۳:حامد آهنگی🧡مجید واشقانی💙 ۱۵:۴سالمه ۵:مرسی 😂😂
نازی کلاس تموم شد و رفتیم توی محوطه دانشگاه نشستیم رو نیمکت تا ایمان بیاد. آیناز؛ "خب بگو" نازی؛ "چی رو؟ آیناز؛ "اینکه چی تو گوشیت بود که نیشت باز بود" نازی؛ "هیچی نبود" آیناز؛ "نمیگی دیگه؟ " نازی؛ "چیزی نبود که بگم " آیناز؛ "خیله خب " ایمان اومد و ما هم رفتیم سوار شدیم و سلام کردیم. ایمان؛ "دانشگاه چطور بود؟ " نازی؛ "عالی" آیناز؛ "میشه بریم؟ " ایمان؛ "خیله خب حالا چرا انقدر عصبانی ای " ایمان نگاهم کرد و به آیناز اشاره داد و اروم لب زد. ایمان؛ "چشه؟ " منم آروم لب زدم. نازی؛ "بعد بهت میگم" رسیدم خونه و خدافظی کردم و رفتم تو خونه. مجید کلافه بودم از اینکه آرش نزاشته بود که من و حامد تایم کاریمون با هم باشه، مریض توی اتاقم بود و داشتم معاینش میکردم که یهو یکی در زد و اومد داخل. حامد؛ "ببخشید جناب کیانی اگه میشه یکم دیگه تشریف بیارید اتاقم" از لحن جدی و مودبانش داشت خندم میگرفت که جلوشو گرفتم. مجید؛ "بله حتما " بعد از تموم شدن کارای مریض از اتاق رفتم بیرون و رفتم توی اتاق حامد. مجید؛ "جانم حامد چیشده؟ " حامد؛ "هیچی فقط خواستم بگم دوباره رفتم پیشه این رادِ عوضی ولی قبول نکرد" مجید؛ "رادِ عوضی؟ از تو بعیده از این حرفا بزنی اونم درمورد راد، چیکار کرده که اینجوری میگی؟ " حامد؛ "هیچی ولش کن، ببخشید مجید" مجید؛ "خب بگو چی گفته چی کار کرده؟ " حامد؛ "هیچی بابا بهم گفت حامدم یکم بهم ریختم همین، چیز خاصی نیست برو به مریضات برس" مجید؛ "غلط کرد، کسی جز من حق نداره اینجوری صدات کنه فهمیدی، همونطور که فقط تو میتونی بهم بگی مجیدم" حاله حامد اصلا خوب نبود واسه همین بغلش کردم. حامد؛ "مجید ببخشید همش تقصیر منه" مجید؛ "حامدم هیچی تقصیر تو نیست، نگران نباش خودم آدمش میکنم" حامد یهو از بغلم اومد بیرون. حامد؛ "مجید تروخدا کاری نکیا" مجید؛ "نگران نباش، یه کاری میکنیم که خودش مجبور بشه تایم رو تغییر بده" حامد؛ "انجام بدیم؟ " مجید؛ "ببین حامد ما باید هر روز با هم بریم و بیایم، یعنی هم تو ساعت کاریه من میای بیمارستان هم من ساعت کاریه تو میام، فهمیدی؟" حامد؛ "اره خوبه، فقط راد..." مجید؛ "ولش کن بابا" حامد؛ "خیله خب برو چون هم من مریض دارم هم تو" مجید؛ "باشه مراقب خودت باش، فعلا" حامد؛ "تو هم همینطور، فعلا" وقتی از اتاق رفتم بیرون راد جلو راهم سبز شد. آرش؛ "آقای کیانی شما مگه بیمار ندارین؟" مجید؛ "بله دارم ولی آقا حاتمی کارم داشتن اومدم پیششون" آرش؛ "میتونم بپرسم چه کاری که از بیمار هایی که منتظرن واجبه؟ " مجید؛ "متاسفم ولی کارِ شخصی بود نمیتونم بگم " معلوم بود داره حرص میخوره، راهشو کج کرد و رفت.
حامد من و مجید تا شب توی بیمارستان بودیم و حسابی خسته شده بودیم، روپوش سفیدم رو در اوردم و کتم رو تنم کردم، چراغای اتاق رو خاموش کردم و رفتم بیرون که همون موقع مجید هم از اتاقش اومد بیرون. مجید؛ "چه با هم" حامد؛ "تلپاتی داریم دیگه" خندیدیم که آرش با اخم های گره خورده اومد سمتمون. آرش؛ "حامد داداش اگه ماشین نداری برسونمت" مجید؛ "داره اگرم نداشت من میرسوندمش" آرش؛ "کاری نداری حامدم؟ " یعنی چی اخه؟ دو بار تو روش خندیدم پرو شد، مجید رو نگاه کردم که از شدت عصبانیت صورتش سرخ شده بود، دستاش رو دیدم که مشت بود و انقدر فشار داده بود که رنگش رو به سفیدی میرفت، آروم دستم رو بردم سمت دستش و گرفتمش، مشتش رو باز کردم و دستم رو برم تو دستش. حامد؛ " نه ما دیگه بریم، خدافظ" آرش؛ "خدافظ" همونطور که دستم تو دست مجید بود رفتیم بیرون، اون رفت سمت ماشین خودش و رفت، تا رفت مجید عین یه بمبی ترکید. مجید؛ "ببین حامد این یه بار دیگه تو رو این طوری صدا بزنه بخدا قسم میکشمش" حامد؛ "باشه تو آروم باش چیزی نشده که" مجید؛ "یعنی چی حامد؟ چیزی نشده؟ " حامد؛ "آروم باششش مجیددد، ولش کن دیوونس" مجید؛ "این یه مرضی داره، چرا قبلا ازین غلطا نمیکرد؟ ببینم نکنه این میدونه که من و تو قهر بودیم؟" حامد؛ "اره خب مگه نمیدونستی؟ پس فکر کردی چجوری قبول کرد که تایم کاری عوض بشه؟ " مجید؛ "وای حامدددد" سرمو انداختم پایین و هیچی نگفتم. مجید؛ "خیله خب، شب بخیر خدافظ " سرمو تکون دادم و رفتم سمت ماشین و نشستم، رسیدم خونه خیلی خسته بودم رفتم تو اتاق لباسام رو عوض کردم و دراز کشیدم رو تخت، چند دقیقه بعد نازی اومد تو اتاق و نشست لبه تخت. نازی؛ "چیزی نمیخوری برات بیارم؟ " حامد؛ "نه " نازی؛ "خوبی؟ " حامد؛ "اره" نازی؛ "فردا عمه اینا و عمو و بابا بزرگ و خاله میان" حامد؛ "خوش اومدن" نازی؛ "ولی بابا تو یه چیزیت هست، نمیخوای به من بگی؟ " حامد؛ "چیزی نیست بابا" نازی؛ "به دایی و بیمارستان ربط داره؟ " حامد؛ "اره" نازی؛ "پس بگو" همه چیز رو براش تعریف کردم. نازی؛ "حالا خودتون رو ناراحت نکنید درست میشه" حامد؛ "امیدوارم" احساس کردم نازی میخواد چیزی بگه ولی خجالت میکشید. حامد؛ "نازی بابا چیزی میخوای بگی؟ " نازی؛ "ن..نه چیزی نمیخوام بگم " حامد؛ "اگه چیزی شده بگو، میدونی که من مثل رفیقتم " نازی؛ "اون که بله ولی چیزی نشده، اگه چیزی شده بود میگفتم " حامد؛ "باشه، پس چراغ رو خاموش کن اگرم خواستی همینجا باش، من بخوابم خیلی خستمه" نازی؛ "باشه" بلند شد چراغا رو خاموش کردم و دوباره اومد ولی این دفع اومد اون سمت تخت که خالی بود نشست و تکیه داد به تخت. حامد؛ "شب بخیر" نازی؛ "میشه اول یه بغل بدی بعد بخوابی؟ " خندیدم و دستامو باز کردم. حامد؛ "بیا" چند ثانیه ای تو بغلم بود، بعد در اومد. نازی؛ "حالا شب بخیر" حامد؛ "شب بخیر" شمام رو بستم، فکر میکردم دیگه باید تموم بشه و از این به بعد با آرامش میخوابم ولی اینطور نیست هنوزم کابوس اون تصادف ولم نمیکرد هر شب به شکل های گوناگون میومد به خوابم، از لحظه حرکت تا وقتی که تو بیمارستان بودیم. لحظه به لحظه ساعت به ساعت دقیقه به دقیقه ثانیه به ثانیه تکرار میشد و ول کن من نبود.
هدایت شده از ~𝐇𝐚𝐦𝐣𝐢𝐝☆𝐒𝐭𝐨𝐫𝐲~
یک سال از این کامنت گذشت ...:))))
چطورین؟ 😉
یه چالش بریم؟؟؟
تا سه تا رو انتخاب کنید جواب میدم☺️ https://daigo.ir/secret/61076129541 ۱:اسمت؟ ۲:سنت؟ ۳:قدت؟ ۴:وزنت؟ ۵:بهترین رفیقت؟ ۶:رنگ چشمت؟ ۷:تا حالا عاشق شدی؟ ۸:آهنگ مورد علاقت؟ ۹:حیوون مورد علاقت؟ ۱۰:بهترین زمان زندگیت؟ ۱۱:رنگ موهات؟ ۱۲:تا حالا دلتو شکوندن؟ ۱۳:استعدادت تو چیه؟ ۱۴:بزرگترین ترست؟ ۱۵:حست به من چیه؟ ۱۶:تا حالا دل شکوندی؟ ۱۷:بزرگترین آرزوت؟ ۱۸:درس مورد علاقت؟ ۱۹:کیو بیشتر از همه دوست داری؟ ۲۰:خواننده مورد علاقت؟ ۲۱:آخرین باری که گریه کردی؟ ۲۲:فیلم مورد علاقت؟ ۲۳:همین الان حالت چطوره؟ ۲۴:خحالت آور ترین کاری که کردی؟ ۲۵:آیدلت کیه؟ ۲۶:اعتیادت به چیه؟ ۲۷:غذای مورد علاقت؟ ۲۸:دلت واسه کی تنگ شده؟ ۲۹:ورزش مورد علاقت؟ ۳۰:شغل مورد علاقت؟
۱۳:خب تعریف از خود نباشه بازیگریم خوبه، والیبال خیلی خوب بازی میکنم، شنامم خوبه، نویسندگیمم بد نیست ولی اصلااا درمورد این موضوع ادعا ندارم چون کسایی هستن که از من بهترن ۳۰:بازیگری🎭 ۲۲:خرچنگگگ🎬🦀
۱:نازنین زهرا😁 ۲:پونزده سالمه ۳:واقعا نمیدونم ولی قدم زیاد بلند نیست😂💔
۵:رها💙 ۱۰:وقتی کلاس ششم بودم، کلا سال ۱۴۰۱ رو خیلیییییی دوست داشتم بهترین ساله زندگیم بود چون هم فن حامد شدم هم توی مدرسه خیلی بهم خوش گذشت و دوستای خیلیییییی خوبی داشتم که الان فقط با چندتاشون در ارتباطم ۲۰:مهدی احمدوند، چون آهنگاش واقعا معنی داره و حس خوبی بهم میدن، اینم بگم که حامیم و مجید رضوی و آرمین و... هم دوست دارم