هدایت شده از ~𝐇𝐚𝐦𝐣𝐢𝐝☆𝐒𝐭𝐨𝐫𝐲~
از امام صادق روایت شده که وقتی یک نفر میگه :
ماشاالله لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم
خدا به فرشتگانش میگه که این بنده من تسلیم شده پس چیزی که میخواد رو براش فراهم کنید
این روزا هر زمان دچار اضطراب و نگرانی شدین این ذکر رو بگین و از خدا تقاضای آرامش کنین 🙂
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۹۵
آرش
حالا که قراره نازنین و اشکان ازدواج کنن به احتمال زیاد مجید و اون پسر به درد نخورش از زندگی حامد کمرنگ یا شایدم حذف میشن و این دقیقا همون چیزیه که میخواستم.
آرش؛ "خب، نمیخواید بریم سر اصل مطلب؟"
حامد؛ "ببین آرش جان، الان تو این سن از نظر من ازدواج زوده هم اشکان هم نازی دارن درس میخونن و خب نازی الان بیشتر رو هدفش یعنی بازیگری متمرکزه و اصلا به ازدواج فکر نمیکنه"
آرش؛ "درسته ولی میشه بعد از درسشون جدی تر به این مسئله نگاه کنیم"
مونا؛ "پسر شما کار داره؟"
اشکان؛ "نه ولی به زودی قراره برم سر یه پروژه فیلم برداری، فکر کنم نازنین خانم گفته باشن که امروز تست داشتیم"
نازی؛ "بله داشتیم ولی هنوز اعلام نکردن که چه کسایی انتخاب شدن"
اشکان؛ "من مطمئنم که قبول میشم"
حامد
صدای آروم نازی که گفت "از خود راضی" و نگاه بالا به پایینش به اشکان از چشم و گوشم دور نموند و خنده ریزی کردم.
حامد؛ "ولی اگه نظر من رو میخواید فعلا زوده"
مونا خیلی نامحسوس نشگونی از پهلوم گرفت و از درد آخ خفه ای گفتم و اونم خنده فیکی گذاشت رو لباش.
مونا؛ "البته به نظر من مهم ترین چیز نظر خوده نازیه"
حامد؛ "بله بله کاملا درسته"
حمید
خبری از حامد نشد و تصمیم گرفتم برم سراغ پلن بعدی "حانیه" درسته حامد داداش بزرگترمه ولی خواهرا تو این جور مسائل یه جور دیگه عمل میکنن، جوری که من اگه الان با حانیه حرف بزنم مطمئنم تا چند وقت دیگه باید برم سراغ خرید عروسی واسه همینم آماده شدم و رفتم تو پارکینگ سوار ماشین شدم، حانیه باید داداشت رو داماد کنی.
حانیه
زنگ خونه به صدا در اومد و ایمان در رو باز کرد وقتی دیدم حمید اومده یکم تعجب کردم تا به حال سابقه نداشته بی خبر این وقت شب بیاد، وقتی سلام کرد به همه یه راست اومد پیش من که توی آشپز خونه بودم.
حمید؛ "سلااام به خواهر قشنگم"
حانیه؛ "سلام، باز از حامد نه شنیدی اومدی پیشه من؟"
حمید؛ "نه آبجی این چه حرفیه، راستش اومدم درمورد..."
صداش رو اورد پایین و کمی بهم نزدیک شد.
حمید؛ "مهتاب حرف بزنم"
حانیه؛ "حامد بهمون گفت، یکم صبر داشته باش قراره آیناز و نازی باهاش حرف بزنن"
حمید؛ "دیگه چقدر صبر کنم؟ خسته شدم"
یهو مجید اومد توی آشپز خونه و از پشت آروم زد به کمر حمید.
مجید؛ "مگه تو داداش حامد نیستی؟ پس حتما یه کوچولو مثل اون صبوری دیگه، مگه نه؟!"
حمید؛ "آره اگه نبودم که دو سال منتظر حامد نمیموندم"
حانیه؛ "اشتباهت همینجا بود دیگه، اگه به من میگفتی الان یه بچه تو بغلت بود"
مجید خندید.
مجید؛ "این رو راست میگه خدایی"
حمید؛ "نمیشه همین امشب یه کاری کنید؟"
مجید؛ "دیگه مطمئن شدم حامد داداش ناتنیه شما دوتاس"
حمید؛ "حانیه یه زنگ به حامد بزن"
حانیه؛ "مثلا امشب میخوای چیکار کنی؟"
حمید؛ "بابا تازه ساعت ۹ شبه وقت زیاد داریم زنگ بزن بگو بیان اینجا، مهتابم بیاد"
مجید سورفه ای کرد که حمید متوجه اشتباهش شد.
حمید؛ "یعنی...بگو مهتاب خانمم بیاد"
مجید؛ "راست میگه یه زنگ بزن"
حانیه؛ "تو هم که فقط چون میخوای حامد رو ببینی میگی زنگ بزن"
لبخنده گنده ای زد و سرش رو به نشونه تایید حرفم تکون داد.
𝕰𝖛𝖊𝖓 𝖎𝖋 𝖊𝖛𝖊𝖗𝖞𝖔𝖓𝖊 𝖎𝖘 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊
𝖓𝖔 𝖔𝖓𝖊 𝖜𝖎𝖑𝖑 𝖇𝖊 𝖞𝖔𝖚(:
•𝕳𝖆𝖒𝖏𝖎𝖉'𝖘...
𝖋𝖗𝖎𝖊𝖓𝖉𝖘𝖍𝖎𝖕 𝖎𝖘 𝖆𝖓 𝖊𝖙𝖊𝖗𝖓𝖆𝖑 𝖋𝖗𝖎𝖊𝖓𝖉𝖘𝖍𝖎𝖕•💙🧡
@back_home
#مدیر_نازی
هدایت شده از هشتادیا 🪁
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی عموپورنگ با شعراش دنیامونو یه جور دیگه ای قشنگ کرد 🥲
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
ولی عموپورنگ با شعراش دنیامونو یه جور دیگه ای قشنگ کرد 🥲
اون که کت و شلوار پوشیده عجیب وایب مجید رو میده😂
اون یکی هم حامد😂✨
https://eitaa.com/ahangiheart/27128
مثل لالایی بود ولی موضوعش فرق داشت
ولی شخصیتا و کرکتر ها همون بود
قسمت اولش که عالی بود🥲🤍✨