#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۱۴
حامد
من و مجید تا شب توی بیمارستان بودیم و حسابی خسته شده بودیم، روپوش سفیدم رو در اوردم و کتم رو تنم کردم، چراغای اتاق رو خاموش کردم و رفتم بیرون که همون موقع مجید هم از اتاقش اومد بیرون.
مجید؛ "چه با هم"
حامد؛ "تلپاتی داریم دیگه"
خندیدیم که آرش با اخم های گره خورده اومد سمتمون.
آرش؛ "حامد داداش اگه ماشین نداری برسونمت"
مجید؛ "داره اگرم نداشت من میرسوندمش"
آرش؛ "کاری نداری حامدم؟ "
یعنی چی اخه؟ دو بار تو روش خندیدم پرو شد، مجید رو نگاه کردم که از شدت عصبانیت صورتش سرخ شده بود، دستاش رو دیدم که مشت بود و انقدر فشار داده بود که رنگش رو به سفیدی میرفت، آروم دستم رو بردم سمت دستش و گرفتمش، مشتش رو باز کردم و دستم رو برم تو دستش.
حامد؛ " نه ما دیگه بریم، خدافظ"
آرش؛ "خدافظ"
همونطور که دستم تو دست مجید بود رفتیم بیرون، اون رفت سمت ماشین خودش و رفت، تا رفت مجید عین یه بمبی ترکید.
مجید؛ "ببین حامد این یه بار دیگه تو رو این طوری صدا بزنه بخدا قسم میکشمش"
حامد؛ "باشه تو آروم باش چیزی نشده که"
مجید؛ "یعنی چی حامد؟ چیزی نشده؟ "
حامد؛ "آروم باششش مجیددد، ولش کن دیوونس"
مجید؛ "این یه مرضی داره، چرا قبلا ازین غلطا نمیکرد؟ ببینم نکنه این میدونه که من و تو قهر بودیم؟"
حامد؛ "اره خب مگه نمیدونستی؟ پس فکر کردی چجوری قبول کرد که تایم کاری عوض بشه؟ "
مجید؛ "وای حامدددد"
سرمو انداختم پایین و هیچی نگفتم.
مجید؛ "خیله خب، شب بخیر خدافظ "
سرمو تکون دادم و رفتم سمت ماشین و نشستم، رسیدم خونه خیلی خسته بودم رفتم تو اتاق لباسام رو عوض کردم و دراز کشیدم رو تخت، چند دقیقه بعد نازی اومد تو اتاق و نشست لبه تخت.
نازی؛ "چیزی نمیخوری برات بیارم؟ "
حامد؛ "نه "
نازی؛ "خوبی؟ "
حامد؛ "اره"
نازی؛ "فردا عمه اینا و عمو و بابا بزرگ و خاله میان"
حامد؛ "خوش اومدن"
نازی؛ "ولی بابا تو یه چیزیت هست، نمیخوای به من بگی؟ "
حامد؛ "چیزی نیست بابا"
نازی؛ "به دایی و بیمارستان ربط داره؟ "
حامد؛ "اره"
نازی؛ "پس بگو"
همه چیز رو براش تعریف کردم.
نازی؛ "حالا خودتون رو ناراحت نکنید درست میشه"
حامد؛ "امیدوارم"
احساس کردم نازی میخواد چیزی بگه ولی خجالت میکشید.
حامد؛ "نازی بابا چیزی میخوای بگی؟ "
نازی؛ "ن..نه چیزی نمیخوام بگم "
حامد؛ "اگه چیزی شده بگو، میدونی که من مثل رفیقتم "
نازی؛ "اون که بله ولی چیزی نشده، اگه چیزی شده بود میگفتم "
حامد؛ "باشه، پس چراغ رو خاموش کن اگرم خواستی همینجا باش، من بخوابم خیلی خستمه"
نازی؛ "باشه"
بلند شد چراغا رو خاموش کردم و دوباره اومد ولی این دفع اومد اون سمت تخت که خالی بود نشست و تکیه داد به تخت.
حامد؛ "شب بخیر"
نازی؛ "میشه اول یه بغل بدی بعد بخوابی؟ "
خندیدم و دستامو باز کردم.
حامد؛ "بیا"
چند ثانیه ای تو بغلم بود، بعد در اومد.
نازی؛ "حالا شب بخیر"
حامد؛ "شب بخیر"
شمام رو بستم، فکر میکردم دیگه باید تموم بشه و از این به بعد با آرامش میخوابم ولی اینطور نیست
هنوزم کابوس اون تصادف ولم نمیکرد
هر شب به شکل های گوناگون میومد به خوابم، از لحظه حرکت تا وقتی که تو بیمارستان بودیم.
لحظه به لحظه
ساعت به ساعت
دقیقه به دقیقه
ثانیه به ثانیه
تکرار میشد و ول کن من نبود.
تا سه تا رو انتخاب کنید جواب میدم☺️
https://daigo.ir/secret/61076129541
۱:اسمت؟
۲:سنت؟
۳:قدت؟
۴:وزنت؟
۵:بهترین رفیقت؟
۶:رنگ چشمت؟
۷:تا حالا عاشق شدی؟
۸:آهنگ مورد علاقت؟
۹:حیوون مورد علاقت؟
۱۰:بهترین زمان زندگیت؟
۱۱:رنگ موهات؟
۱۲:تا حالا دلتو شکوندن؟
۱۳:استعدادت تو چیه؟
۱۴:بزرگترین ترست؟
۱۵:حست به من چیه؟
۱۶:تا حالا دل شکوندی؟
۱۷:بزرگترین آرزوت؟
۱۸:درس مورد علاقت؟
۱۹:کیو بیشتر از همه دوست داری؟
۲۰:خواننده مورد علاقت؟
۲۱:آخرین باری که گریه کردی؟
۲۲:فیلم مورد علاقت؟
۲۳:همین الان حالت چطوره؟
۲۴:خحالت آور ترین کاری که کردی؟
۲۵:آیدلت کیه؟
۲۶:اعتیادت به چیه؟
۲۷:غذای مورد علاقت؟
۲۸:دلت واسه کی تنگ شده؟
۲۹:ورزش مورد علاقت؟
۳۰:شغل مورد علاقت؟
۵:رها💙
۱۰:وقتی کلاس ششم بودم، کلا سال ۱۴۰۱ رو خیلیییییی دوست داشتم بهترین ساله زندگیم بود چون هم فن حامد شدم هم توی مدرسه خیلی بهم خوش گذشت و دوستای خیلیییییی خوبی داشتم که الان فقط با چندتاشون در ارتباطم
۲۰:مهدی احمدوند، چون آهنگاش واقعا معنی داره و حس خوبی بهم میدن، اینم بگم که حامیم و مجید رضوی و آرمین و... هم دوست دارم
نشسته بودم داشتم سحری میخوردم که یهو با قیافه مجید توی تلویزیون (سریال برادر) مواجه میشم🥲
و آنجاست که به مرز انفجار میرسی ولی خانواده نشسته است🤣😭
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۱۵
نازی
چند دقیقه ای از خوابیدن بابا میگذشت و منم کنارش نشسته بودم و داشتم تو گوشی یه چرخی میزدم یهو صدای بابا رو شنیدم که داشت هذیون میگفت.
حامد؛ "مونا...ب...بچه...م..مجید"
[فلش بک:بیمارستان]
حامد
کل بدنم درد میکرد چشمام رو آروم آروم باز کردم، اینجا دیگه کجاست؟ دستم رو نگاه کردم که سرم بهش وصل بود، سرم رو کندم آروم از جام بلند شدم در اتاق رو باز کردم و رفتم بیرون، اینجا بیمارستانه
تمام اون صحنه ها دوباره از جلو چشمم رد شد دویدم سمت پذیرش و شروع کردم حرف زدن با یکی از پرستار ها.
حامد؛ "ببخشید خانم "
پرستار؛ "اقا شما برای چی اومدین اینجا بفرمایید تو اتاقتون"
حامد؛ "من سالمم چیزیم نیست"
پرستار؛ "از دستتون داره خون میاد"
دیگه کفری شدم، داد زدم.
حامد؛ "خانمِ محترممم میشه یه لحظه جوابه من رو بدینننن"
پرستار؛ "بلهه بفرماییددد"
حامد؛ "همراهای من کجان؟ "
پرستار؛ "اسماشون چیه؟ "
حامد؛ "مونا کیانی، نازنین حاتمی،حانیه..."
پرستار؛ "اهااا همونایی که تو ماشینی که تصادف کرده بود بودن؟ "
حامد؛ "ب...بله همونا، حالشون چطوره؟ "
پرستار؛ "یه خانمی بود که فکر میکنم باردار بود حالشون خوبه ولی متاسفانه جنین توی شکم مادر مرد و دیگه امکان بچه دار شدن هم نیست و... "
دیگه صداشو نشنیدم ی...یعنی ب...بچم م...م..مرد؟ نه نه من نمیتونم باور کنم، یعنی الان من فقط نازنین رو دارم د...دیگه نمیتونم بچه داشته باشم؟
حامد؛ "ب..بقیه چی؟ "
پرستار؛ "همین الان گفتم "
حامد؛ "نازنین حاتمی کجاست؟ حالش چطوره؟"
پرستار؛ "اتاق ۳۷ ولی پاهاشون شکسته باید از دکترشون اجازه بگیرید بعد برید"
حامد؛ "دکترش کجاست؟ "
پرستار با دست به اتاقی اشاره کرد رفتم اونجا و از دکترش اجازه گرفتم و رفتم توی اتاق ۳۷، نشستم کنار تختش چشماش نیمه باز بود تا منو دید زد زیر گریه.
نازی؛ "ب...بابا"
حامد؛ "جانم بابا گریه نکن قربونت برم"
نازی؛ "پاهام درد میکنه"
حامد؛ "چیزی نیست خوب میشی "
با دستم موهایی که ریخته بود روی پیشونیش رو کنار زدم.
نازی؛ "بابا مامان خوبه؟ "
حامد" خوبه ولی... "
نازی؛ "وای بابا نگو که بچه... "
حامد؛ "اره بابا بچه مرد و دیگه بچه دار نمیشیم"
گریه هاش بیشتر شد نمیدونستم چیکار کنم حاله خودمم خیلی بد بود داشتم نابود میشدم، یهو در باز شد و یکی اومد داخل.
حمید؛ "داداش"
رفتم بغلش کردم دیگه نتونستم تحمل کنم بغضم ترکید و گریه کردم، از بغلش در اومدم و نشستیم.
حامد؛ "تو چطور فهمیدی؟ "
حمید؛ "از بیمارستان زنگ زدن ولی من دادگاه بودم، ببخشید دیر شد"
حامد؛ "نه داداش دمت گرم"
حمید؛ "نازی تو خوبی؟ "
نازی؛ "خوبم ولی پاهام خیلی درده"
حمید؛ "عیبی نداره عمو خوب میشی"
حامد؛ "حمید بچم"
حمید؛ "بچت چی داداش؟ وای حامد"
حامد؛ "مرد، الان من چطوری به مونا بگم"
حمید؛ "حامد نگران نباش فرصت هست درست میشه"
با این حرفش بغض گلومو چنگ زد.
حامد؛ "داداش اون فرصت هم از دست رفت"
حمید متعجب و ناراحت بهم نگاه میکرد.
حمید؛ "همین که الان خودت مونا نازنین حانیه مجی..."
حامد؛ "اسمش رو نیارررر"
حمید؛ "ولی حامد... "
حامد؛ "حمید دیگه نمیخوام از اون حرفی بشنوم، تموم شد همچی تموم شد دیگه کسی به اسم مجید توی زندگیه من نیست"
حمید؛ "آخه مجید... "
صدامو انداختم تو گلوم و داد زدم.
حامد؛ "گفتم اسم اون عوضی رو نیارررر"
نازی؛ "بابا"
حامد؛ "بابا مردددد، اره بابات مرددد "
بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون.
نازی
وقتی اون حرف رو زد و رفت عمو هم رفت دنبالش، دلم براش خیلی سوخت بابام چرا اینجوری شده؟ کاشکی میمردم ولی تو این حال نمیدیدمش، همش صدای بابا توی سرم اکو میشد و دیوونم میکرد
بالشت رو از زیر سرم برداشتم گذاشتم روی صورتم و جیغ زدم و هق هق گریه کردم.