eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
90 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ~𝐇𝐚𝐦𝐣𝐢𝐝☆𝐒𝐭𝐨𝐫𝐲~
یک سال از این کامنت گذشت ...:))))
چطورین؟ 😉
یه چالش بریم؟؟؟
تا سه تا رو انتخاب کنید جواب میدم☺️ https://daigo.ir/secret/61076129541 ۱:اسمت؟ ۲:سنت؟ ۳:قدت؟ ۴:وزنت؟ ۵:بهترین رفیقت؟ ۶:رنگ چشمت؟ ۷:تا حالا عاشق شدی؟ ۸:آهنگ مورد علاقت؟ ۹:حیوون مورد علاقت؟ ۱۰:بهترین زمان زندگیت؟ ۱۱:رنگ موهات؟ ۱۲:تا حالا دلتو شکوندن؟ ۱۳:استعدادت تو چیه؟ ۱۴:بزرگترین ترست؟ ۱۵:حست به من چیه؟ ۱۶:تا حالا دل شکوندی؟ ۱۷:بزرگترین آرزوت؟ ۱۸:درس مورد علاقت؟ ۱۹:کیو بیشتر از همه دوست داری؟ ۲۰:خواننده مورد علاقت؟ ۲۱:آخرین باری که گریه کردی؟ ۲۲:فیلم مورد علاقت؟ ۲۳:همین الان حالت چطوره؟ ۲۴:خحالت آور ترین کاری که کردی؟ ۲۵:آیدلت کیه؟ ۲۶:اعتیادت به چیه؟ ۲۷:غذای مورد علاقت؟ ۲۸:دلت واسه کی تنگ شده؟ ۲۹:ورزش مورد علاقت؟ ۳۰:شغل مورد علاقت؟
۱۳:خب تعریف از خود نباشه بازیگریم خوبه، والیبال خیلی خوب بازی میکنم، شنامم خوبه، نویسندگیمم بد نیست ولی اصلااا درمورد این موضوع ادعا ندارم چون کسایی هستن که از من بهترن ۳۰:بازیگری🎭 ۲۲:خرچنگگگ🎬🦀
۱:نازنین زهرا😁 ۲:پونزده سالمه ۳:واقعا نمیدونم ولی قدم زیاد بلند نیست😂💔
۵:رها💙 ۱۰:وقتی کلاس ششم بودم، کلا سال ۱۴۰۱ رو خیلیییییی دوست داشتم بهترین ساله زندگیم بود چون هم فن حامد شدم هم توی مدرسه خیلی بهم خوش گذشت و دوستای خیلیییییی خوبی داشتم که الان فقط با چندتاشون در ارتباطم ۲۰:مهدی احمدوند، چون آهنگاش واقعا معنی داره و حس خوبی بهم میدن، اینم بگم که حامیم و مجید رضوی و آرمین و... هم دوست دارم
۱۴:اولا که فوبیا اصلیم سوسکه ولییی بزرگترین ترسم اینه که تو خواب حرف بزنم یه چیزی که نباید کسی بفهمه رو بگم 😂😂🤭 ۲۵:عه وا فک کنم دوبار گفتم اینو🤣😅 ۲۹:والیبال🏐
نشسته بودم داشتم سحری میخوردم که یهو با قیافه مجید توی تلویزیون (سریال برادر) مواجه میشم🥲 و آنجاست که به مرز انفجار میرسی ولی خانواده نشسته است🤣😭
نازی چند دقیقه ای از خوابیدن بابا میگذشت و منم کنارش نشسته بودم و داشتم تو گوشی یه چرخی میزدم یهو صدای بابا رو شنیدم که داشت هذیون میگفت. حامد؛ "مونا...ب...بچه...م..مجید" [فلش بک:بیمارستان] حامد کل بدنم درد میکرد چشمام رو آروم آروم باز کردم، اینجا دیگه کجاست؟ دستم رو نگاه کردم که سرم بهش وصل بود، سرم رو کندم آروم از جام بلند شدم در اتاق رو باز کردم و رفتم بیرون، اینجا بیمارستانه تمام اون صحنه ها دوباره از جلو چشمم رد شد دویدم سمت پذیرش و شروع کردم حرف زدن با یکی از پرستار ها. حامد؛ "ببخشید خانم " پرستار؛ "اقا شما برای چی اومدین اینجا بفرمایید تو اتاقتون" حامد؛ "من سالمم چیزیم نیست" پرستار؛ "از دستتون داره خون میاد" دیگه کفری شدم، داد زدم. حامد؛ "خانمِ محترممم میشه یه لحظه جوابه من رو بدینننن" پرستار؛ "بلهه بفرماییددد" حامد؛ "همراهای من کجان؟ " پرستار؛ "اسماشون چیه؟ " حامد؛ "مونا کیانی، نازنین حاتمی،حانیه..." پرستار؛ "اهااا همونایی که تو ماشینی که تصادف کرده بود بودن؟ " حامد؛ "ب...بله همونا، حالشون چطوره؟ " پرستار؛ "یه خانمی بود که فکر میکنم باردار بود حالشون خوبه ولی متاسفانه جنین توی شکم مادر مرد و دیگه امکان بچه دار شدن هم نیست و... " دیگه صداشو نشنیدم ی...یعنی ب...بچم م...م..مرد؟ نه نه من نمیتونم باور کنم، یعنی الان من فقط نازنین رو دارم د...دیگه نمیتونم بچه داشته باشم؟ حامد؛ "ب..بقیه چی؟ " پرستار؛ "همین الان گفتم " حامد؛ "نازنین حاتمی کجاست؟ حالش چطوره؟" پرستار؛ "اتاق ۳۷ ولی پاهاشون شکسته باید از دکترشون اجازه بگیرید بعد برید" حامد؛ "دکترش کجاست؟ " پرستار با دست به اتاقی اشاره کرد رفتم اونجا و از دکترش اجازه گرفتم و رفتم توی اتاق ۳۷، نشستم کنار تختش چشماش نیمه باز بود تا منو دید زد زیر گریه. نازی؛ "ب...بابا" حامد؛ "جانم بابا گریه نکن قربونت برم" نازی؛ "پاهام درد میکنه" حامد؛ "چیزی نیست خوب میشی " با دستم موهایی که ریخته بود روی پیشونیش رو کنار زدم. نازی؛ "بابا مامان خوبه؟ " حامد" خوبه ولی... " نازی؛ "وای بابا نگو که بچه... " حامد؛ "اره بابا بچه مرد و دیگه بچه دار نمیشیم" گریه هاش بیشتر شد نمیدونستم چیکار کنم حاله خودمم خیلی بد بود داشتم نابود میشدم، یهو در باز شد و یکی اومد داخل. حمید؛ "داداش" رفتم بغلش کردم دیگه نتونستم تحمل کنم بغضم ترکید و گریه کردم، از بغلش در اومدم و نشستیم. حامد؛ "تو چطور فهمیدی؟ " حمید؛ "از بیمارستان زنگ زدن ولی من دادگاه بودم، ببخشید دیر شد" حامد؛ "نه داداش دمت گرم" حمید؛ "نازی تو خوبی؟ " نازی؛ "خوبم ولی پاهام خیلی درده" حمید؛ "عیبی نداره عمو خوب میشی" حامد؛ "حمید بچم" حمید؛ "بچت چی داداش؟ وای حامد" حامد؛ "مرد، الان من چطوری به مونا بگم" حمید؛ "حامد نگران نباش فرصت هست درست میشه" با این حرفش بغض گلومو چنگ زد. حامد؛ "داداش اون فرصت هم از دست رفت" حمید متعجب و ناراحت بهم نگاه میکرد. حمید؛ "همین که الان خودت مونا نازنین حانیه مجی..." حامد؛ "اسمش رو نیارررر" حمید؛ "ولی حامد... " حامد؛ "حمید دیگه نمیخوام از اون حرفی بشنوم، تموم شد همچی تموم شد دیگه کسی به اسم مجید توی زندگیه من نیست" حمید؛ "آخه مجید... " صدامو انداختم تو گلوم و داد زدم. حامد؛ "گفتم اسم اون عوضی رو نیارررر" نازی؛ "بابا" حامد؛ "بابا مردددد، اره بابات مرددد " بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون. نازی وقتی اون حرف رو زد و رفت عمو هم رفت دنبالش، دلم براش خیلی سوخت بابام چرا اینجوری شده؟ کاشکی میمردم ولی تو این حال نمیدیدمش، همش صدای بابا توی سرم اکو میشد و دیوونم میکرد بالشت رو از زیر سرم برداشتم گذاشتم روی صورتم و جیغ زدم و هق هق گریه کردم.
۴:خب اینو ازم نخواید چون هم دقیق نمیدونم هم اگه میدونستم نمیگفتم😂😂 ۶:قهوه ای تیره👀🤎 ۲۴:پریسال (۱۴۰۲) وقتی خواستم برم مدرسه لباسم خیلی دیر آماده شد یه روز که با مامانم رفتیم اونجایی که لباسا رو میدوختن و داشتم لباس پرو میکردم ولی اندازه نبود ، خیاطه گفت من از روی اون لباسه اندازه گرفتم دوختم، منم یکم عصبی بودم😅 چون همه هم کلاسی هام لباس داشتن غیر از من یه کوچولو صدام بالا رفت خیلییییی کم،گفتم خب شما که اندازه های منو داشتین برای چی باید از روی لباس اندازه بگیرید روم سیاه(با لحن حامد)