#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۱۵
نازی
چند دقیقه ای از خوابیدن بابا میگذشت و منم کنارش نشسته بودم و داشتم تو گوشی یه چرخی میزدم یهو صدای بابا رو شنیدم که داشت هذیون میگفت.
حامد؛ "مونا...ب...بچه...م..مجید"
[فلش بک:بیمارستان]
حامد
کل بدنم درد میکرد چشمام رو آروم آروم باز کردم، اینجا دیگه کجاست؟ دستم رو نگاه کردم که سرم بهش وصل بود، سرم رو کندم آروم از جام بلند شدم در اتاق رو باز کردم و رفتم بیرون، اینجا بیمارستانه
تمام اون صحنه ها دوباره از جلو چشمم رد شد دویدم سمت پذیرش و شروع کردم حرف زدن با یکی از پرستار ها.
حامد؛ "ببخشید خانم "
پرستار؛ "اقا شما برای چی اومدین اینجا بفرمایید تو اتاقتون"
حامد؛ "من سالمم چیزیم نیست"
پرستار؛ "از دستتون داره خون میاد"
دیگه کفری شدم، داد زدم.
حامد؛ "خانمِ محترممم میشه یه لحظه جوابه من رو بدینننن"
پرستار؛ "بلهه بفرماییددد"
حامد؛ "همراهای من کجان؟ "
پرستار؛ "اسماشون چیه؟ "
حامد؛ "مونا کیانی، نازنین حاتمی،حانیه..."
پرستار؛ "اهااا همونایی که تو ماشینی که تصادف کرده بود بودن؟ "
حامد؛ "ب...بله همونا، حالشون چطوره؟ "
پرستار؛ "یه خانمی بود که فکر میکنم باردار بود حالشون خوبه ولی متاسفانه جنین توی شکم مادر مرد و دیگه امکان بچه دار شدن هم نیست و... "
دیگه صداشو نشنیدم ی...یعنی ب...بچم م...م..مرد؟ نه نه من نمیتونم باور کنم، یعنی الان من فقط نازنین رو دارم د...دیگه نمیتونم بچه داشته باشم؟
حامد؛ "ب..بقیه چی؟ "
پرستار؛ "همین الان گفتم "
حامد؛ "نازنین حاتمی کجاست؟ حالش چطوره؟"
پرستار؛ "اتاق ۳۷ ولی پاهاشون شکسته باید از دکترشون اجازه بگیرید بعد برید"
حامد؛ "دکترش کجاست؟ "
پرستار با دست به اتاقی اشاره کرد رفتم اونجا و از دکترش اجازه گرفتم و رفتم توی اتاق ۳۷، نشستم کنار تختش چشماش نیمه باز بود تا منو دید زد زیر گریه.
نازی؛ "ب...بابا"
حامد؛ "جانم بابا گریه نکن قربونت برم"
نازی؛ "پاهام درد میکنه"
حامد؛ "چیزی نیست خوب میشی "
با دستم موهایی که ریخته بود روی پیشونیش رو کنار زدم.
نازی؛ "بابا مامان خوبه؟ "
حامد" خوبه ولی... "
نازی؛ "وای بابا نگو که بچه... "
حامد؛ "اره بابا بچه مرد و دیگه بچه دار نمیشیم"
گریه هاش بیشتر شد نمیدونستم چیکار کنم حاله خودمم خیلی بد بود داشتم نابود میشدم، یهو در باز شد و یکی اومد داخل.
حمید؛ "داداش"
رفتم بغلش کردم دیگه نتونستم تحمل کنم بغضم ترکید و گریه کردم، از بغلش در اومدم و نشستیم.
حامد؛ "تو چطور فهمیدی؟ "
حمید؛ "از بیمارستان زنگ زدن ولی من دادگاه بودم، ببخشید دیر شد"
حامد؛ "نه داداش دمت گرم"
حمید؛ "نازی تو خوبی؟ "
نازی؛ "خوبم ولی پاهام خیلی درده"
حمید؛ "عیبی نداره عمو خوب میشی"
حامد؛ "حمید بچم"
حمید؛ "بچت چی داداش؟ وای حامد"
حامد؛ "مرد، الان من چطوری به مونا بگم"
حمید؛ "حامد نگران نباش فرصت هست درست میشه"
با این حرفش بغض گلومو چنگ زد.
حامد؛ "داداش اون فرصت هم از دست رفت"
حمید متعجب و ناراحت بهم نگاه میکرد.
حمید؛ "همین که الان خودت مونا نازنین حانیه مجی..."
حامد؛ "اسمش رو نیارررر"
حمید؛ "ولی حامد... "
حامد؛ "حمید دیگه نمیخوام از اون حرفی بشنوم، تموم شد همچی تموم شد دیگه کسی به اسم مجید توی زندگیه من نیست"
حمید؛ "آخه مجید... "
صدامو انداختم تو گلوم و داد زدم.
حامد؛ "گفتم اسم اون عوضی رو نیارررر"
نازی؛ "بابا"
حامد؛ "بابا مردددد، اره بابات مرددد "
بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون.
نازی
وقتی اون حرف رو زد و رفت عمو هم رفت دنبالش، دلم براش خیلی سوخت بابام چرا اینجوری شده؟ کاشکی میمردم ولی تو این حال نمیدیدمش، همش صدای بابا توی سرم اکو میشد و دیوونم میکرد
بالشت رو از زیر سرم برداشتم گذاشتم روی صورتم و جیغ زدم و هق هق گریه کردم.
۴:خب اینو ازم نخواید چون هم دقیق نمیدونم هم اگه میدونستم نمیگفتم😂😂
۶:قهوه ای تیره👀🤎
۲۴:پریسال (۱۴۰۲) وقتی خواستم برم مدرسه لباسم خیلی دیر آماده شد یه روز که با مامانم رفتیم اونجایی که لباسا رو میدوختن و داشتم لباس پرو میکردم ولی اندازه نبود ، خیاطه گفت من از روی اون لباسه اندازه گرفتم دوختم، منم یکم عصبی بودم😅 چون همه هم کلاسی هام لباس داشتن غیر از من یه کوچولو صدام بالا رفت خیلییییی کم،گفتم خب شما که اندازه های منو داشتین برای چی باید از روی لباس اندازه بگیرید
روم سیاه(با لحن حامد)
هدایت شده از ~𝐇𝐚𝐦𝐣𝐢𝐝☆𝐒𝐭𝐨𝐫𝐲~
چنل زیبای شما وایب سماق رو میده 🧂
که نماد صبر و شکیبایی و پذیرش سختی هاست 🐚
امیدوارم در این سال تمام مشکلات و سختی ها رو با صبر و موفقیت پشت سر بگذارید و تسلیم اونها نشید 🤍
Hamjid Story
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۱۶
نازی
بابا همش هذیون میگفت و حالش خوب نبود، سری از روی تخت بلند شدم و رفتم یه لیوان آب اوردم و به مامان هم گفتم اومد توی اتاق،آروم با دست بابا رو تکون میدادم و صداش میزدم که بیدار بشه،بیدار شد اروم سعی کرد بشینه نفس نفس میزد، آب رو بردم جلوش.
نازی؛ "بابا یکم آب بخور"
دستمو پس زد.
نازی؛ "بابا توروخدا یکم آب بخور"
مونا؛ "حامد آروم باش چیزی نیست که یه خواب بود"
دوباره لیوان رو بردم جلوش.
نازی؛ "بابا جون من یکم بخور"
لیوان رو از دستم گرفت و یکم خورد بعد لیوان رو بهم داد.
حامد؛ "برید بیرون میخوام بخوابم"
من و مامان به هم نگاه کردیم، بلند شدیم و رفتیم برون در رو هم بستیم.
مونا؛ "چرا اینجوری کرد یهو؟"
نازی؛ "نمیدونم شاید این سری خواب خیلی بدی دیده"
مونا؛ "شاید، دیر وقته برو بخواب فردا کلاس داری منم یکم آشپزخونه رو جمع و جور کنم میخوابم "
نازی؛ "باشه اگه کاری داشتی بگو، شب بخیر "
مونا؛ "شب بخیر"
رفتم تو اتاقم در رو بستم گوشیمو ب داشتم و نشستم رو تخت، برام از ایمان پیام اومده بود.
ایمان؛ "فردا بیام دنبالت؟ "
منم براش نوشتم.
نازی؛ "برای دانشگاه؟ "
خیلی سری نگاه کرد و جواب داد.
ایمان؛ "اره"
یکم فکر کردم و نوشتم.
نازی؛ "باشه فقط آیناز میدونه؟ "
ایمان؛ "اون که از خداشه، راستی نگفتی امروز چی شده بود که آیناز عصبی بود؟ "
براش نوشتم.
نازی؛ "بزار زنگ بزنم بگم "
شمارشو گرفتم و زنگ زدم.
نازی؛ "سلامم"
ایمان؛ "سلامم چطوری؟ "
نازی؛ "خوبم تو خوبی؟ "
ایمان؛ "مرسی، بگو بینم آیناز چرا عصبی بود؟ "
نازی؛ "تقصیر جنابعالیه دیگه وقتی سر کلاس پیام میدی، تازه شانس اوردم چون همون موقع استاد صدام زد "
ایمان؛ "وای ببخشید حالا استادت صدات زد چی شد؟ چی گفت؟"
نازی؛ "سوال پرسید منم جواب دادم، ولی بعدش آیناز سمج شد که بگم چی تو گوشی بوده"
ایمان؛ "خب یه چیزی میگفتی بهش "
نازی؛ "چی می گفتم؟ خواهرت رو نمیشناسی میفهمید که دارم دروغ میگم"
ایمان؛ "خیله خب تو ناراحت نشو"
نازی؛ "باشه من برم بخوابم کاری نداری؟ "
ایمان؛ "نه فقط..."
نازی؛ "فقط چی؟ "
ایمان؛ "خیلی دوستت دارم"
خنیدیدم.
نازی؛ "منم همینطور، شب بخیر "
ایمان؛ "شب بخیر"
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۱۷
حامد
طبق قراری که با مجید گذاشتیم من باید ساعت ۷ میرفتم بیمارستان، ساعت ۶ بیاد بلند شدم که آماده بشم یهو یادم اومد که دیشب خیلی با مونا و نازی بد رفتار کردم مونا خواب بود، رفتم پیشونیش رو بوسیدم بعدم اماده شدم که برم از اتاق که رفتم بیرون دیدم نازی اماده نشسته رو مبل.
حامد؛ "سلام، سحر خیز شدی! "
نازی؛ "سلام، کلاس دارم"
حامد؛ "پاشو من میرسوندمت"
نازی؛ "نه نمیخواد ایمان میاد"
حامد؛ "زنگ بزن بگو نیاد، میخوام تا دانشگاه یکم حرف بزنیم"
نازی؛ "باشه"
نازی زنگ زد به ایمان و گفت نیاد بعدم با هم رفتیم سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم سمت دانشگاه.
نازی؛ "خب پدر چیزی میخواستید بگید؟ "
از طرز صحبت کردنش خندم گرفت.
حامد؛ "راستش دخترم میخواستم تو را کمی نصیحت کنم"
دیدم نازی با صدای بلندی خندید که منم خندم گرفت.
حامد؛ "چتهه"
نازی؛ "خیلی بامزه گفتی میخوای نصیحتم کنی"
حامد؛ "میگم کلاست ساعت چند تموم میشه؟ "
نازی؛ "ساعت ۱۲ و ربع چرا؟ "
حامد؛ "یادت رفته ساعت ۱۲ مهمون داریم"
نازی؛ "ای وای خب چیکار کنم؟ "
حامد؛ "نگران نباش من ساعت ۱۲ کارم تموم میشه، بخاطر عید زودتر تعطیل میشیم خودم میام دنبالت "
نازی؛ "باشه مرسی"
حامد؛ "میگم راستی بابت دیشبم ببخشید یکم حالم بد بود "
نازی؛ "ولی من که اصلا ناراحت نشدم که میگی ببخشید"
لپش رو کشیدم و بوسید.
حامد؛ "بله دختر حامدی دیگه"
نازی خندید و رسیدیم دانشگاه.
نازی؛ "خب دیگه آقا حامد عشقم من برم"
حامد؛ "از کی تاحالا من شدم عشقت؟ "
نازی؛ "از همون وقتی که شدی بابای من"
حامد؛ "قربونت برم من، برو مراقب خودت باش "
نازی؛ "چشم، خدافظ"
حامد؛ "خدافظ"
دور زدم و رفتم سمت بیمارستان، ماشین رو پارک کردم و رفتم داخل دیدم مجید داره میره سمت اتاقش دیدم بهترین وقته که بترسونمش، با همه سلام کردم و زود رسیدم پشت سرِ مجید و دست گذاشتم رو شونه هاش.
حامد؛ "سلاممم"
یهو شونه هاش پرید هوا و برگشت.
مجید؛ "مرد گنده خجالت بکش این حرکات چیه جلو مردم، ترسیدم"
حامد؛ "خیله خب بابا "
مجید؛ "چطوری؟ "
حامد؛ "خوبم تو خوبی؟ "
مجید؛ "اره، بیا بریم تو اتاقم "
رفتیم تو اتاق مجید نشستیم.
مجید؛ "چه خبر، من فکر کردم یادت رفته باید بیای اخه یکم دیر اومدی"
حامد؛ "نه بابا دیدم نازی میخواد بره دانشگاه رسوندمش"
مجید؛ "دیشب که ایمان گفته بود آیناز رو میرسونه دنباله نازی هم میره"
حامد؛ "اره ولی گفتم برسونمش، پدرسوخته ها چه زود بزرگ شدن"
مجید؛ "اره واقعا، انگار همین دیروز بود وقتی فهمیدی بچتون دختره انقدر ذوق کردی که غش کردی"
حامد؛ "خب من دختر دوست داشتم، خودت چی؟ وقتی فهمیدی آیناز دختره از خوشحالی لیوان آب از دستت افتاد"
مجید؛ "وای وقتی به دنیا اومدن مثل دیوونه ها حمله کردیم سمت اتاق بچه ها"
خندیدم.
حامد؛ "بچم نازی وقتی به دنیا اومد بدنش ضعیف بود باید چند روز میموند بیمارستان "
داشتیم حرف میزدیم که یکی در زد.