هدایت شده از ~𝐇𝐚𝐦𝐣𝐢𝐝☆𝐒𝐭𝐨𝐫𝐲~
چنل زیبای شما وایب سماق رو میده 🧂
که نماد صبر و شکیبایی و پذیرش سختی هاست 🐚
امیدوارم در این سال تمام مشکلات و سختی ها رو با صبر و موفقیت پشت سر بگذارید و تسلیم اونها نشید 🤍
Hamjid Story
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۱۶
نازی
بابا همش هذیون میگفت و حالش خوب نبود، سری از روی تخت بلند شدم و رفتم یه لیوان آب اوردم و به مامان هم گفتم اومد توی اتاق،آروم با دست بابا رو تکون میدادم و صداش میزدم که بیدار بشه،بیدار شد اروم سعی کرد بشینه نفس نفس میزد، آب رو بردم جلوش.
نازی؛ "بابا یکم آب بخور"
دستمو پس زد.
نازی؛ "بابا توروخدا یکم آب بخور"
مونا؛ "حامد آروم باش چیزی نیست که یه خواب بود"
دوباره لیوان رو بردم جلوش.
نازی؛ "بابا جون من یکم بخور"
لیوان رو از دستم گرفت و یکم خورد بعد لیوان رو بهم داد.
حامد؛ "برید بیرون میخوام بخوابم"
من و مامان به هم نگاه کردیم، بلند شدیم و رفتیم برون در رو هم بستیم.
مونا؛ "چرا اینجوری کرد یهو؟"
نازی؛ "نمیدونم شاید این سری خواب خیلی بدی دیده"
مونا؛ "شاید، دیر وقته برو بخواب فردا کلاس داری منم یکم آشپزخونه رو جمع و جور کنم میخوابم "
نازی؛ "باشه اگه کاری داشتی بگو، شب بخیر "
مونا؛ "شب بخیر"
رفتم تو اتاقم در رو بستم گوشیمو ب داشتم و نشستم رو تخت، برام از ایمان پیام اومده بود.
ایمان؛ "فردا بیام دنبالت؟ "
منم براش نوشتم.
نازی؛ "برای دانشگاه؟ "
خیلی سری نگاه کرد و جواب داد.
ایمان؛ "اره"
یکم فکر کردم و نوشتم.
نازی؛ "باشه فقط آیناز میدونه؟ "
ایمان؛ "اون که از خداشه، راستی نگفتی امروز چی شده بود که آیناز عصبی بود؟ "
براش نوشتم.
نازی؛ "بزار زنگ بزنم بگم "
شمارشو گرفتم و زنگ زدم.
نازی؛ "سلامم"
ایمان؛ "سلامم چطوری؟ "
نازی؛ "خوبم تو خوبی؟ "
ایمان؛ "مرسی، بگو بینم آیناز چرا عصبی بود؟ "
نازی؛ "تقصیر جنابعالیه دیگه وقتی سر کلاس پیام میدی، تازه شانس اوردم چون همون موقع استاد صدام زد "
ایمان؛ "وای ببخشید حالا استادت صدات زد چی شد؟ چی گفت؟"
نازی؛ "سوال پرسید منم جواب دادم، ولی بعدش آیناز سمج شد که بگم چی تو گوشی بوده"
ایمان؛ "خب یه چیزی میگفتی بهش "
نازی؛ "چی می گفتم؟ خواهرت رو نمیشناسی میفهمید که دارم دروغ میگم"
ایمان؛ "خیله خب تو ناراحت نشو"
نازی؛ "باشه من برم بخوابم کاری نداری؟ "
ایمان؛ "نه فقط..."
نازی؛ "فقط چی؟ "
ایمان؛ "خیلی دوستت دارم"
خنیدیدم.
نازی؛ "منم همینطور، شب بخیر "
ایمان؛ "شب بخیر"
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۱۷
حامد
طبق قراری که با مجید گذاشتیم من باید ساعت ۷ میرفتم بیمارستان، ساعت ۶ بیاد بلند شدم که آماده بشم یهو یادم اومد که دیشب خیلی با مونا و نازی بد رفتار کردم مونا خواب بود، رفتم پیشونیش رو بوسیدم بعدم اماده شدم که برم از اتاق که رفتم بیرون دیدم نازی اماده نشسته رو مبل.
حامد؛ "سلام، سحر خیز شدی! "
نازی؛ "سلام، کلاس دارم"
حامد؛ "پاشو من میرسوندمت"
نازی؛ "نه نمیخواد ایمان میاد"
حامد؛ "زنگ بزن بگو نیاد، میخوام تا دانشگاه یکم حرف بزنیم"
نازی؛ "باشه"
نازی زنگ زد به ایمان و گفت نیاد بعدم با هم رفتیم سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم سمت دانشگاه.
نازی؛ "خب پدر چیزی میخواستید بگید؟ "
از طرز صحبت کردنش خندم گرفت.
حامد؛ "راستش دخترم میخواستم تو را کمی نصیحت کنم"
دیدم نازی با صدای بلندی خندید که منم خندم گرفت.
حامد؛ "چتهه"
نازی؛ "خیلی بامزه گفتی میخوای نصیحتم کنی"
حامد؛ "میگم کلاست ساعت چند تموم میشه؟ "
نازی؛ "ساعت ۱۲ و ربع چرا؟ "
حامد؛ "یادت رفته ساعت ۱۲ مهمون داریم"
نازی؛ "ای وای خب چیکار کنم؟ "
حامد؛ "نگران نباش من ساعت ۱۲ کارم تموم میشه، بخاطر عید زودتر تعطیل میشیم خودم میام دنبالت "
نازی؛ "باشه مرسی"
حامد؛ "میگم راستی بابت دیشبم ببخشید یکم حالم بد بود "
نازی؛ "ولی من که اصلا ناراحت نشدم که میگی ببخشید"
لپش رو کشیدم و بوسید.
حامد؛ "بله دختر حامدی دیگه"
نازی خندید و رسیدیم دانشگاه.
نازی؛ "خب دیگه آقا حامد عشقم من برم"
حامد؛ "از کی تاحالا من شدم عشقت؟ "
نازی؛ "از همون وقتی که شدی بابای من"
حامد؛ "قربونت برم من، برو مراقب خودت باش "
نازی؛ "چشم، خدافظ"
حامد؛ "خدافظ"
دور زدم و رفتم سمت بیمارستان، ماشین رو پارک کردم و رفتم داخل دیدم مجید داره میره سمت اتاقش دیدم بهترین وقته که بترسونمش، با همه سلام کردم و زود رسیدم پشت سرِ مجید و دست گذاشتم رو شونه هاش.
حامد؛ "سلاممم"
یهو شونه هاش پرید هوا و برگشت.
مجید؛ "مرد گنده خجالت بکش این حرکات چیه جلو مردم، ترسیدم"
حامد؛ "خیله خب بابا "
مجید؛ "چطوری؟ "
حامد؛ "خوبم تو خوبی؟ "
مجید؛ "اره، بیا بریم تو اتاقم "
رفتیم تو اتاق مجید نشستیم.
مجید؛ "چه خبر، من فکر کردم یادت رفته باید بیای اخه یکم دیر اومدی"
حامد؛ "نه بابا دیدم نازی میخواد بره دانشگاه رسوندمش"
مجید؛ "دیشب که ایمان گفته بود آیناز رو میرسونه دنباله نازی هم میره"
حامد؛ "اره ولی گفتم برسونمش، پدرسوخته ها چه زود بزرگ شدن"
مجید؛ "اره واقعا، انگار همین دیروز بود وقتی فهمیدی بچتون دختره انقدر ذوق کردی که غش کردی"
حامد؛ "خب من دختر دوست داشتم، خودت چی؟ وقتی فهمیدی آیناز دختره از خوشحالی لیوان آب از دستت افتاد"
مجید؛ "وای وقتی به دنیا اومدن مثل دیوونه ها حمله کردیم سمت اتاق بچه ها"
خندیدم.
حامد؛ "بچم نازی وقتی به دنیا اومد بدنش ضعیف بود باید چند روز میموند بیمارستان "
داشتیم حرف میزدیم که یکی در زد.