eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
89 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
نازی بابا همش هذیون میگفت و حالش خوب نبود، سری از روی تخت بلند شدم و رفتم یه لیوان آب اوردم و به مامان هم گفتم اومد توی اتاق،آروم با دست بابا رو تکون میدادم و صداش میزدم که بیدار بشه،بیدار شد اروم سعی کرد بشینه نفس نفس میزد، آب رو بردم جلوش. نازی؛ "بابا یکم آب بخور" دستمو پس زد. نازی؛ "بابا توروخدا یکم آب بخور" مونا؛ "حامد آروم باش چیزی نیست که یه خواب بود" دوباره لیوان رو بردم جلوش. نازی؛ "بابا جون من یکم بخور" لیوان رو از دستم گرفت و یکم خورد بعد لیوان رو بهم داد. حامد؛ "برید بیرون میخوام بخوابم" من و مامان به هم نگاه کردیم، بلند شدیم و رفتیم برون در رو هم بستیم. مونا؛ "چرا اینجوری کرد یهو؟" نازی؛ "نمیدونم شاید این سری خواب خیلی بدی دیده" مونا؛ "شاید، دیر وقته برو بخواب فردا کلاس داری منم یکم آشپزخونه رو جمع و جور کنم میخوابم " نازی؛ "باشه اگه کاری داشتی بگو، شب بخیر " مونا؛ "شب بخیر" رفتم تو اتاقم در رو بستم گوشیمو ب داشتم و نشستم رو تخت، برام از ایمان پیام اومده بود. ایمان؛ "فردا بیام دنبالت؟ " منم براش نوشتم. نازی؛ "برای دانشگاه؟ " خیلی سری نگاه کرد و جواب داد. ایمان؛ "اره" یکم فکر کردم و نوشتم. نازی؛ "باشه فقط آیناز میدونه؟ " ایمان؛ "اون که از خداشه، راستی نگفتی امروز چی شده بود که آیناز عصبی بود؟ " براش نوشتم. نازی؛ "بزار زنگ بزنم بگم " شمارشو گرفتم و زنگ زدم. نازی؛ "سلامم" ایمان؛ "سلامم چطوری؟ " نازی؛ "خوبم تو خوبی؟ " ایمان؛ "مرسی، بگو بینم آیناز چرا عصبی بود؟ " نازی؛ "تقصیر جنابعالیه دیگه وقتی سر کلاس پیام میدی، تازه شانس اوردم چون همون موقع استاد صدام زد " ایمان؛ "وای ببخشید حالا استادت صدات زد چی شد؟ چی گفت؟" نازی؛ "سوال پرسید منم جواب دادم، ولی بعدش آیناز سمج شد که بگم چی تو گوشی بوده" ایمان؛ "خب یه چیزی میگفتی بهش " نازی؛ "چی می گفتم؟ خواهرت رو نمیشناسی میفهمید که دارم دروغ میگم" ایمان؛ "خیله خب تو ناراحت نشو" نازی؛ "باشه من برم بخوابم کاری نداری؟ " ایمان؛ "نه فقط..." نازی؛ "فقط چی؟ " ایمان؛ "خیلی دوستت دارم" خنیدیدم. نازی؛ "منم همینطور، شب بخیر " ایمان؛ "شب بخیر"
قرار نیست زیاد شیم...؟ 💔😢
هدایت شده از - 𝘈𝘩𝘢𝘯𝘨𝘪 𝘚𝘪𝘭𝘭𝘢𝘨ꫀ𝄄࣭࣭࣪ܰᩘ ᷎᷃ꪳᩬْ࣪
پیام‌جدید‌ راتا 💙✨
حامد طبق قراری که با مجید گذاشتیم من باید ساعت ۷ میرفتم بیمارستان، ساعت ۶ بیاد بلند شدم که آماده بشم یهو یادم اومد که دیشب خیلی با مونا و نازی بد رفتار کردم مونا خواب بود، رفتم پیشونیش رو بوسیدم بعدم اماده شدم که برم از اتاق که رفتم بیرون دیدم نازی اماده نشسته رو مبل. حامد؛ "سلام، سحر خیز شدی! " نازی؛ "سلام، کلاس دارم" حامد؛ "پاشو من میرسوندمت" نازی؛ "نه نمیخواد ایمان میاد" حامد؛ "زنگ بزن بگو نیاد، میخوام تا دانشگاه یکم حرف بزنیم" نازی؛ "باشه" نازی زنگ زد به ایمان و گفت نیاد بعدم با هم رفتیم سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم سمت دانشگاه. نازی؛ "خب پدر چیزی میخواستید بگید؟ " از طرز صحبت کردنش خندم گرفت. حامد؛ "راستش دخترم میخواستم تو را کمی نصیحت کنم" دیدم نازی با صدای بلندی خندید که منم خندم گرفت. حامد؛ "چتهه" نازی؛ "خیلی بامزه گفتی میخوای نصیحتم کنی" حامد؛ "میگم کلاست ساعت چند تموم میشه؟ " نازی؛ "ساعت ۱۲ و ربع چرا؟ " حامد؛ "یادت رفته ساعت ۱۲ مهمون داریم" نازی؛ "ای وای خب چیکار کنم؟ " حامد؛ "نگران نباش من ساعت ۱۲ کارم تموم میشه، بخاطر عید زودتر تعطیل میشیم خودم میام دنبالت " نازی؛ "باشه مرسی" حامد؛ "میگم راستی بابت دیشبم ببخشید یکم حالم بد بود " نازی؛ "ولی من که اصلا ناراحت نشدم که میگی ببخشید" لپش رو کشیدم و بوسید. حامد؛ "بله دختر حامدی دیگه" نازی خندید و رسیدیم دانشگاه. نازی؛ "خب دیگه آقا حامد عشقم من برم" حامد؛ "از کی تاحالا من شدم عشقت؟ " نازی؛ "از همون وقتی که شدی بابای من" حامد؛ "قربونت برم من، برو مراقب خودت باش " نازی؛ "چشم، خدافظ" حامد؛ "خدافظ" دور زدم و رفتم سمت بیمارستان، ماشین رو پارک کردم و رفتم داخل دیدم مجید داره میره سمت اتاقش دیدم بهترین وقته که بترسونمش، با همه سلام کردم و زود رسیدم پشت سرِ مجید و دست گذاشتم رو شونه هاش. حامد؛ "سلاممم" یهو شونه هاش پرید هوا و برگشت. مجید؛ "مرد گنده خجالت بکش این حرکات چیه جلو مردم، ترسیدم" حامد؛ "خیله خب بابا " مجید؛ "چطوری؟ " حامد؛ "خوبم تو خوبی؟ " مجید؛ "اره، بیا بریم تو اتاقم " رفتیم تو اتاق مجید نشستیم. مجید؛ "چه خبر، من فکر کردم یادت رفته باید بیای اخه یکم دیر اومدی" حامد؛ "نه بابا دیدم نازی میخواد بره دانشگاه رسوندمش" مجید؛ "دیشب که ایمان گفته بود آیناز رو میرسونه دنباله نازی هم میره" حامد؛ "اره ولی گفتم برسونمش، پدرسوخته ها چه زود بزرگ شدن" مجید؛ "اره واقعا، انگار همین دیروز بود وقتی فهمیدی بچتون دختره انقدر ذوق کردی که غش کردی" حامد؛ "خب من دختر دوست داشتم، خودت چی؟ وقتی فهمیدی آیناز دختره از خوشحالی لیوان آب از دستت افتاد" مجید؛ "وای وقتی به دنیا اومدن مثل دیوونه ها حمله کردیم سمت اتاق بچه ها" خندیدم. حامد؛ "بچم نازی وقتی به دنیا اومد بدنش ضعیف بود باید چند روز میموند بیمارستان " داشتیم حرف میزدیم که یکی در زد.
سلامممممم
عصرتون بخیر✨
میخوام پارت بزارم ولی از ناشناس راضی نیستم😕
۱:چشم الان میزارم ۲:منممم🥺💔 ۳:منم دلم تنگه💔 ۴:قربونت برم🤍 ۵:تو یه رفیق باحالی، عشق منی😂❤️
۱:الان میزارم😂😂😂 ۲:این طرز رفتار صحیح نیست عزیزم🤣🤣 ۳:چشمممممم😂😂
۱:باشه الان میزارم✨ ۲:سلام مهسای قشنگم قربونت برم مرسی❤️✨
مجید گرم صحبت و خاطره گویی بودیم که یهو یکی در زد. مجید؛ "بفرمایید " در باز شد پرستار اومد داخل. پرستار؛ "آقای حاتمی یه بیمار اومدن حالشون خیلی بده " حامد؛ "ولی تایم کاریه من الان نیست که" پرستار؛ "بله میدونم ولی خیلی حالشون بده، همراهشون اومده میخواید باهاشون صحبت کنید" حامد؛ "باشه بریم" حامد بلند شد بره منم باهاش رفتم، پرستار ما رو برد پیشه همراه بیمار. پرستار؛ "ایشونن، بیمار هم برن تو CCU " پدرام؛ "آقای دکتر دستم به دامنتون داداشم حالش خیلی بده" حامد؛ آروم باشین، من باید برم وضعیت برادرتون رو چک کنم ایشون بیماری قلبی دارن؟ " پدرام؛ "بله سالهاست یعنی از بچگی مریض بود" حامد؛ "خیله خب شما همینجا باشید تا من برگردم" حامد دیدم مجید پشت سرم وایساده و داره نگاهم میکنه، داشتم میرفتم CCU دنبالم اومد. حامد؛ "مجید چرا دنبال من راه افتادی؟ برو به کارات برس مریض داری" مجید؛ "مراقب خودت هستی؟ " حامد؛ "مگه بچم مجید" مجید؛ "برای من اره، من برم فعلا" حامد؛ "از دست تو، فعلا" رسیدم به CCU مجید رفت و منم وارد اتاق شدم بیمار بیهوش بود و چند تا پرستار بالا سرش بودن و داشتن دستگاه هایی که بهش وصل بود رو تنظیم میکردن، وضعیتش رو چک کردم حالش اصلا خوب نبود حمله قلبی بهش دست داده بود، از CCU اومدم بیرون که برادر همون بیمار اومد سمتم. پدرام؛ "چ...چی شد آقای دکتر، حالش خوبه؟ " حامد؛ "میشه بگین دقیقا چی شد که اینجوری شدن؟ " پدرام؛ "راستش داداشم خیلی وقته که قلبش مریضه و این چند وقته خیلی قلبش حساس شده جوری که حتی دکترا هم گفتم کوچیک ترین نگرانی و استرسی براش سمه، دیشب ساعت ۱ شب بود که یکی محکم در خونه رو کوبید ما خواب بودیم از خواب پریدیم پیمان داداشم رفت در رو باز کرد مثل اینکه یکی از طلبکاراش شرخر فرستاده بوده دم در خونه که طلبش رو بگیره، اون شرخر با پیمان دست به یقه شد و کوبوندش به دیوار سرش داد زد منم نمیتونستم جلوش رو بگیرم خیلی زور داشت، خلاصه که بعدش حاله پیمان خیلی بد شد و هر دومون خوابیدیم صبح که بیدار شدم هر چقدر صداش زدم بیدار نشد و اوردمش اینجا" حامد؛ "ببینید برادر شما دچار حمله قلبی شدن و خب ما مجبوریم که قلبشون رو عمل کنیم، خطر داره ولی نگران نباشید" پدرام؛ "خب الان باید چیکار کنم؟ " حامد؛ "اگه میخواید برادرتون عمل بشه برید پذیرش فرمی که بهتون میدن رو امضا کنید که همین الان عملشون کنیم" پدرام؛ "بله چشم" اون آقا رفت رضایت نامه رو امضا کرد و اومد، منم رفتم به پرستار گفتم که اتاق عمل رو آماده کنه تا من برم لباسم رو بپوشم، رفتم توی اتاقم لباس مخصوص عمل رو پوشیدم، اول رفتم تو اتاق مجید که خداروشکر فقط مجید داخلش بود و مریضی نبود مجید بلند شد اومد سمتم. مجید؛ "عمل داری؟ " حامد؛ "اره " مجید؛ "خب چه کاری از دست من برمیاد آقای دکتر؟ " حامد؛ "یه بغل و دوتا جمله امید دهنده" مجید؛ "حله" مجید بغلم کرد، اولین عملم نبود ولی همیشه قبل از هر عملی یکم استرس میگرفتم و این استرس فقط با بغل کردن مجید از بین میرفت، از بغلش در اومدم تو چشمام زل زد. مجید؛ "حامد نترس مثل همیشه میری توی اتاق عمل و با خوشحالیه اینکه تونستی یه نفر دیگه رو هم به زندگی برگردونی میای بیرون و بهم میگی مجید این بارم تونستم" حامد؛ "قربونت برم که انقدر خوب دلگرمی میدی، من دیگه برم مرسی" مجید؛ "مراقب خودت باش "