eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
90 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
سلامممممم
عصرتون بخیر✨
میخوام پارت بزارم ولی از ناشناس راضی نیستم😕
۱:چشم الان میزارم ۲:منممم🥺💔 ۳:منم دلم تنگه💔 ۴:قربونت برم🤍 ۵:تو یه رفیق باحالی، عشق منی😂❤️
۱:الان میزارم😂😂😂 ۲:این طرز رفتار صحیح نیست عزیزم🤣🤣 ۳:چشمممممم😂😂
۱:باشه الان میزارم✨ ۲:سلام مهسای قشنگم قربونت برم مرسی❤️✨
مجید گرم صحبت و خاطره گویی بودیم که یهو یکی در زد. مجید؛ "بفرمایید " در باز شد پرستار اومد داخل. پرستار؛ "آقای حاتمی یه بیمار اومدن حالشون خیلی بده " حامد؛ "ولی تایم کاریه من الان نیست که" پرستار؛ "بله میدونم ولی خیلی حالشون بده، همراهشون اومده میخواید باهاشون صحبت کنید" حامد؛ "باشه بریم" حامد بلند شد بره منم باهاش رفتم، پرستار ما رو برد پیشه همراه بیمار. پرستار؛ "ایشونن، بیمار هم برن تو CCU " پدرام؛ "آقای دکتر دستم به دامنتون داداشم حالش خیلی بده" حامد؛ آروم باشین، من باید برم وضعیت برادرتون رو چک کنم ایشون بیماری قلبی دارن؟ " پدرام؛ "بله سالهاست یعنی از بچگی مریض بود" حامد؛ "خیله خب شما همینجا باشید تا من برگردم" حامد دیدم مجید پشت سرم وایساده و داره نگاهم میکنه، داشتم میرفتم CCU دنبالم اومد. حامد؛ "مجید چرا دنبال من راه افتادی؟ برو به کارات برس مریض داری" مجید؛ "مراقب خودت هستی؟ " حامد؛ "مگه بچم مجید" مجید؛ "برای من اره، من برم فعلا" حامد؛ "از دست تو، فعلا" رسیدم به CCU مجید رفت و منم وارد اتاق شدم بیمار بیهوش بود و چند تا پرستار بالا سرش بودن و داشتن دستگاه هایی که بهش وصل بود رو تنظیم میکردن، وضعیتش رو چک کردم حالش اصلا خوب نبود حمله قلبی بهش دست داده بود، از CCU اومدم بیرون که برادر همون بیمار اومد سمتم. پدرام؛ "چ...چی شد آقای دکتر، حالش خوبه؟ " حامد؛ "میشه بگین دقیقا چی شد که اینجوری شدن؟ " پدرام؛ "راستش داداشم خیلی وقته که قلبش مریضه و این چند وقته خیلی قلبش حساس شده جوری که حتی دکترا هم گفتم کوچیک ترین نگرانی و استرسی براش سمه، دیشب ساعت ۱ شب بود که یکی محکم در خونه رو کوبید ما خواب بودیم از خواب پریدیم پیمان داداشم رفت در رو باز کرد مثل اینکه یکی از طلبکاراش شرخر فرستاده بوده دم در خونه که طلبش رو بگیره، اون شرخر با پیمان دست به یقه شد و کوبوندش به دیوار سرش داد زد منم نمیتونستم جلوش رو بگیرم خیلی زور داشت، خلاصه که بعدش حاله پیمان خیلی بد شد و هر دومون خوابیدیم صبح که بیدار شدم هر چقدر صداش زدم بیدار نشد و اوردمش اینجا" حامد؛ "ببینید برادر شما دچار حمله قلبی شدن و خب ما مجبوریم که قلبشون رو عمل کنیم، خطر داره ولی نگران نباشید" پدرام؛ "خب الان باید چیکار کنم؟ " حامد؛ "اگه میخواید برادرتون عمل بشه برید پذیرش فرمی که بهتون میدن رو امضا کنید که همین الان عملشون کنیم" پدرام؛ "بله چشم" اون آقا رفت رضایت نامه رو امضا کرد و اومد، منم رفتم به پرستار گفتم که اتاق عمل رو آماده کنه تا من برم لباسم رو بپوشم، رفتم توی اتاقم لباس مخصوص عمل رو پوشیدم، اول رفتم تو اتاق مجید که خداروشکر فقط مجید داخلش بود و مریضی نبود مجید بلند شد اومد سمتم. مجید؛ "عمل داری؟ " حامد؛ "اره " مجید؛ "خب چه کاری از دست من برمیاد آقای دکتر؟ " حامد؛ "یه بغل و دوتا جمله امید دهنده" مجید؛ "حله" مجید بغلم کرد، اولین عملم نبود ولی همیشه قبل از هر عملی یکم استرس میگرفتم و این استرس فقط با بغل کردن مجید از بین میرفت، از بغلش در اومدم تو چشمام زل زد. مجید؛ "حامد نترس مثل همیشه میری توی اتاق عمل و با خوشحالیه اینکه تونستی یه نفر دیگه رو هم به زندگی برگردونی میای بیرون و بهم میگی مجید این بارم تونستم" حامد؛ "قربونت برم که انقدر خوب دلگرمی میدی، من دیگه برم مرسی" مجید؛ "مراقب خودت باش "
خب من برم پایتخت ببینم😉🤍
وای چه کیفی میده خانوادت از آیدلت تعریف کنن😭❤️ منم وقتی مامانم از حامد یا مجید تعریف میکنه ذوق میکنم✨✨
خدا نکنه❤️ دارم مینویسم تموم شد میزارمش✨
حامد از اتاق مجید رفتم بیرون و رفتم سمت اتاق عمل، وارد اتاق عمل شدم. سه ساعتی میشد که داشتم قلب بیمار رو عمل میکردم اما اتفاقی که توی این همه سال ازش میترسیدم برای اولین بار افتاد، بیمار هین عمل فوت کرد و دیگه کاری از دست من بر نمیومد، با حاله بد رفتم بیرون که برادر پیمان دوید سمتم. پدرام؛ "چی شد؟ خوبه؟ حالش خوبه؟ چرا چیزی نمیگین؟ با شماام اقای دکتر، صدامو میشنوی؟ " تو شک عجیبی بودم صداش برام نامفهوم بود فقط به سمت اتاق رفتم و در رو بستم، نشستم رو صندلی. مجید عمل حامد خیلی طول کشیده بود یکم نگران شدم، رفتم بیرون دیدم پرستار جلوی در اتاق داره با برادر همون بیکاری که حامد عملش کرده حرف میزنه، اون همش داشت داد میزد و گریه میکرد، نکنه..نه بابا حامد خِبرست تو کارش امکان نداره، رفتم سمت اتاق عمل. مجید؛ "خانم عظیمی، اقای حاتمی هنوز دارن عمل میکنن؟ " پرستار؛ "نه عمل تموم شد فکر میکنم تو اتاقشون باشن" بردار بیمار روی صندلی نشسته بود داشت گریه میکرد و یه چیزایی زمزمه میکرد. پدرام؛ "ازتون نمیگذرم، داداشمو کشت اون عوضی داداشمو کشت" محل ندادم رفتم تو اتاق حامد دیدم نشسته رو صندلی دستاش خونی بود و به یه جا خیره شده بود، زانو هام رو خم کردم خودم رو هم قد حامد که نشسته بود کردم. مجید؛ "حامد چی شده؟ این یارو چی میگه؟ حامدددد با تو اممم" حامد تو شک بود ولی یهو به خودش اومد. حامد؛ "م..مجید...م..من...ک...ک...کشتمش" مجید؛ "چی داری میگی حامد یعنی چی که کشتیش؟ " حامد؛ "مجید...م...مرد...ا...اون...م..مرد" مجید؛ "حامدم اروم باش یه نفس عمیق بکش، قشنگ بگو چی شد؟ " حامد؛ "وقتی داشتم عملش میکردم دووم نیورد ایست قلبی کرد مرد" یهو دیدم زد زیر گریه. حامد؛ "مجید من الان چه خاکی به سرم بریزم" مجید؛ "قربونت برم پیش میاد تقصیر تو نیست که" حامد؛ "عملش سنگین بود، عمل قلب بازه من باید بیشتر حواسم رو جمع میکردم که نکردم " مجید؛ "چرا میخوای همچی رو بندازی گردن خودت حامد!؟ " حامد اومد حرف بزنه که یهو در محکم کوبیده شد و صدای داد و فریاد اومد، بلند شدیم من در رو باز کردم دیدم برادرس. مجید؛ "چه خبرته اقا اینجا بیمارستانه " پدرام؛ "به اون دکترِ قاتل بگو بیاد بیرون" مجید؛ "حیف که داداشت مرده عزاداری وگرنه حالیت میکردم کی قاتله" پدرام؛ "تو فکر کن من عزادار نیستم بیا حالیم کن " خواستم ادامه بدم که آرش اومد. آرش؛ "چه خبره اینجا، چیه اقا صدات رو انداختی تو گلوت نمیبینی اینجا مریض خوابیده" من نزاشتم حامد بیاد بیرون خودم رفتم بیرون و در اتاق حامد رو بستم. پدرام؛ "به اون دکترِ قلابی تون بگید بیاد بیرون" آرش؛ "اینجا همه متخصص هستن بفرما بیرون اقا " حامد از اتاق اومد بیرون و میخواستم جلوشو بگیرم اما نشد. حامد؛ "منظورش منم" ارش؛ "حامد! " پدرام؛ "همین آشغال برادرمو کشت، تو که میدونستی عملش خطرناکه چرا عملش کردی بیشرف " مجید؛ "درست حرف بزن دیگه داری شورشو در میاری" حامد؛ "پیمان ایست قلبی کرد " پدرام؛ "الهی بمیرم برای داداشم که گیر تو افتاد و زیر دسته تو عوضی جون داد" یهو دستش رو اورد بالا و زد تو گوش حامد، احساس کردم زد تو گوش خودم اون لحظه قابلیت کشتنش رو داشتم. حامد وقتی بهم سیلی زد گوشم سوت کشید صورتم داغ شد. پدرام؛ "انتقام داداشم رو ازت میگیرم" بعدم از بیمارستان رفت منم به دیوار تیکه دادم و سر خوردم و روی زمین نشستم. آرش؛ "خیله خب نمایش تموم شد برید سر کاراتون " همه کسایی که جمع شده بودن رفتن، مجید روی زانو هاش خم شد. مجید؛ "داداش بلند شو بریم تو اتاقت پاشو" مجید دستم رو گرفت و رفتیم تو اتاقم آرش هم اومد. آرش؛ "حامد جریان این پسره چی بود؟ " حامد؛ "این پدرامه برادر پیمان همون که تازه عملش کردم، پیمان موقع عمل ایست قلبی کرد و مرد " آرش؛ "خب این که تقصیر تو نیست" مجید؛ "منم بهش میگم ولی گوش نمیده" حامد؛ "شاید از نظر شما ها تقصیر من نباشه ولی از نظر پدرام تقصیر منه" مجید؛ "بسه حامد بسه، بلند شو خودتو جمع جور کن امروز عیده نمیخوام ناراحت باشیا" آرش؛ "حامد جانم پاشو انقدر غصه نخور عزیزم پاشو " بلند شدم لباس های عملم رو در اوردم و نشستم پشت میزم مجید برام تو لیوان آب ریخت بهم داد، یکم ازش خوردم و گذاشتمش رو میز. آرش؛ "الان خوبی؟ " حامد؛ "بد نیستم" مجید؛ "آقای راد شما بفرمایید به کارتون برسید من حواسم به حامد هست" حامد؛ "نه نیازی نیست هر دوتاتون برید سر کاراتون مرسی ازتون" آرش؛ "اگه کاری داشتی بگو" حامد؛ "ممنون " آرش رفت. مجید؛ "من برم واقعا؟" حامد؛ "اره داداشم برو به کارت برس" مجید؛ "باشه، فعلا" مجیدم رفت، سرم بدجور درد میکرد نباید اینجوری میشد...
کسی بیداره؟؟ 🙃