هدایت شده از 𝐤𝐚𝐥𝐛𝐢𝐦𝐝𝐞★
بچه ها یک کمک میکنید از این امار دربیایم🥲💘
#همسایه_ها
#فورمعرفتی
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۹۹
نازی
ایمان بهم پیام داده بود خوشحال بودم از این که حرفم رو باور کرده ولی..
با خوندن پیامش صدای شکستن قلبم رو به وضوح شنیدم.
«گفتی اندازه یه سر سوزن تو زندگیتم یا همون دختر داییتم؟ خواستم بگم که تو دیگه حتی دختر دایی یا دختر عمه من نیستی، هستیا ولی من حسابت نمیکنم و ترجیح میدم دیگه نبینمت، شب شما هم بخیر»
اون لحظه نیاز داشتم به بغل ولی نه هر بغلی، یه بغلی که امن باشه کاری کنه من احساس تنهایی نکنم..
تنها بغلی که اینجوریه بغلِ بابا حامدِ، از بچگی هر کی اذیتم میکرد یا وقتی حالم بد بود یا خرابکاری میکردم میرفتم بغل بابام اونم همیشه دستاش باز بود برای به آغوش کشیدن من، با گریه پریدم بغلش و با صدای بلندی گریه کردم.
حامد؛ "چی شده خب؟ هیشش آروم باش بابا"
همینجور تو بغلش موندم تا آروم شدم، از بغلش درم اورد.
حامد؛ "میشه بگی اون تو چی دیدی؟"
نای حرف زدن نداشتم پس صفحه چت خودم و ایمان رو باز کردم و گوشی رو سمت بابا گرفتم، بعد از این که پیامش رو خوند گوشی رو خاموش کردم.
حامد؛ "عیب نداره، وقتی بفهمه تو هیچ تقصیری نداری پشیمون میشه"
نازی؛ "دم در که بودیم ازش قول گرفتم که پشیمون نشه اونم قول داد"
حامد؛ "مگه دم در چی بهت گفت؟"
بغضم رو قورت دادم و با صدای لرزون جواب بابا رو دادم.
نازی؛ "گفت...ازم متنفره"
لحظه ای سکوت شد...
از سر جاش بلند شد.
حامد؛ "گوشیت رو بده"
نازی؛ "چرا؟"
حامد؛ "بده"
گوشی رو دادم بهش.
حامد؛ "این فعلا پیش من میمونه، تو هم بگیر بخواب"
نازی؛ "چیکار گوشیم داری؟"
حامد؛ "این پیشت باشه میشه دلیل گریت"
نازی؛ "ولی من خوابم نمیاد"
حامد؛ "ولی باید بخوابی چون فردا دانشگاه داری تازه قراره اعلام کنن کیا تو تست قبول شدن و تو حتما اسمت جز اوناس"
نازی؛ "دیگه برام مهم نیست قبول بشم یا نشم"
حامد؛ "ولی باید باشی"
بهم نزدیک شد و با دستاش صورتم رو قاب گرفت.
حامد؛ "کل دنیا هم اگه ازت متنفر باشن من پیشتم خب؟ من خودم تنهایی دوسِت دارم!"
لبخند کمرنگی زدم که سرم رو بوسید.
حامد؛ "قربونت برم دیگه ناراحت نباش خودم فردا با دایی مجید حرف میزنم"
نازی؛ "مرسی بابا"
حامد؛ "شب بخیر"
نازی؛ "شب بخیر"
از اتاق رفت بیرون.
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
https://abzarek.ir/service-p/msg/2186351 نظر یادتون نره👆🏻🤍🎀
فراموش نشه اینو پر کنید..
شاید دلت یه چنل رمان بخواد که سرگرمت کنه توی اونجا بتونی با نویسنده صحبت کنی پیام بدی
پس بهتون این چنل رمان که میخواد یک رمان به نام جزیره گنج هستو شروع کنه معرفی میکنم
اگر مایلید و افتخار میدین حتماا بیاید
اینم لینکش:
@jazire_ganj
با کمال میل منتظر حضور تکتکون هستیم💙
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
شاید دلت یه چنل رمان بخواد که سرگرمت کنه توی اونجا بتونی با نویسنده صحبت کنی پیام بدی پس بهتون این
حمایتتتتت❤️🔥
عاشقای رمان حتما برید..
هدایت شده از ~𝐇𝐚𝐦𝐣𝐢𝐝☆𝐒𝐭𝐨𝐫𝐲~
ما یه عمر خودمونو تیکه پاره کردیم تا به همه بفهمونیم که حامد و مجید فقط دو تا دوستن و نه چیز دیگه ای
این همه مدت جلوی هیترا وایستادیم تا حرفای چرت و پرت و عشق و عاشقی و چیزای دیگه که خودتونم بهتر میدونین رو بهشون نسبت ندن
حالا امروز توی رمان یک نفر چیزایی رو دیدم و خوندم که اگر به دست رسانه های زرد برسه خدا میدونه چه مزخرفاتی رو قراره راجب حامد و مجید بگن و چه آبروریزی درست کنن . بعد بعضیا میگن چرا حامد گفته راجبش رمان ننویسید . خب به خاطر همین چیزاست دیگه
اگه میتونین عین آدم رمان بنویسین که خیلیم خوب و خودمم تا هرجا که بتونم حمایتتون میکنم و از هیچ کمکی دریغ نمیکنم ولی درمقابلش اگر ببینم رمانتون داره با آبروی حامد و مجید بازی میکنه اون موقع اتفاقای خوبی نمیفته
این پیام مخاطب داره . اگه رمانت رو درست کردی که کردی اگر نه لینک چنلت رو میزارم اینجا تا ببینی نه فقط من که هیچکدوم از فن های حامد و مجید اجازه نمیدن انقدر راحت این مزخرفات رو راجبشون بنویسی
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
ما یه عمر خودمونو تیکه پاره کردیم تا به همه بفهمونیم که حامد و مجید فقط دو تا دوستن و نه چیز دیگه ای
بابا یکم خجالت بکشید
حامد و مجید بازیگرای این مملکتن، خانواده دارن..
زشته بخدا نوشتن اینجور چیزا
خودشون اگه بفهمن که..
خواهشا تموم کنید این مسخره بازیا رو
رابطه حامد و مجید چیزی بیشتر از رفاقت نیست و خودشون هم گفتن