˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
تیزر رمان 🎀🤍 𝓨𝓸𝓾 𝓪𝓻𝓮 𝓶𝔂 𝓶𝓸𝓼𝓽 𝓫𝓮𝓪𝓾𝓽𝓲𝓯𝓾𝓵 𝓹𝓸𝓼𝓼𝓮𝓼𝓼𝓲𝓸𝓷...:) 𝓗𝓪𝓶𝓳𝓲𝓭 ᥫ᭡♫♪♬ 𝓗𝓪𝓶𝓮𝓭 𝓪𝓷𝓭 𝓜𝓪𝓳𝓲𝓭🤍🌑 •𝓗𝓪𝓶𝓳𝓲𝓭'𝓼 𝓯𝓻𝓲𝓮
ببخشید اگه یکم بده😅🎀
امیدوارم دوست داشته باشید🤍
https://eitaa.com/morningNEPlove/10477
https://eitaa.com/morningNEPlove/10478
شما دوتا خیلی خوبین، میدونستین؟🤍🎀🫂
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۱۰۰
حامد
از اتاق که اومدم بیرون در رو بستم و سمت پذیرایی رفتم که همون موقع مونا تلفنش تموم شد.
حامد؛ "چی میگفت؟"
نشستم رو به روش.
مونا؛ "هیچی ولی خیلی شوکه شد، حامد"
حامد؛ "هوم؟"
مونا؛ "حامد؟"
حامد؛ "جانم؟"
مونا؛ "خوبی؟"
حامد؛ "نه اصلا خوب نیستم"
مونا؛ "من مطمئنم درست میشه"
حامد؛ "فکر نکنم خان داداش شما کوتاه بیاد، پسرش که بدتره"
مونا؛ "چطور؟"
حامد؛ "یه حرفایی به نازی زد بچه انقدر گریه کرده بود چشماش کاسه خون بود"
مونا؛ "چی گفته؟"
حامد؛ "ازت متنفرم و نمیخوام ببینمت و ازین حرفا، گفته که از حرفاشم پشیمون نمیشه"
مونا؛ "یعنی همه چی خراب شد؟"
حامد؛ "عمرا بزارم خراب بشه، من اینجا چیکارم؟!"
مونا؛ "نمیتونی که ایمان رو مجبور کنی"
حامد؛ "مجبورش نمیکنم چون میشناسمش میدونم هنوز نازی رو دوست داره الان چون اشکان رو دیده عصبانی شده فردا پشیمون میشه"
مونا؛ "مطمئنی؟!"
حامد؛ "آره، فردا با مجید حرف میزنم تو بیمارستان"
مونا؛ "راستی حمید چی شد؟"
حامد؛ "آخ حمید! یه امشب اگه بیخیال میشد ما الان با آرامش نشسته بودیم داشتیم میخندیدیم"
مونا؛ "اون بنده خدا تقصیری نداره که"
حامد؛ "مونا...یه زنگ به مجید بزن شاید جواب تو رو بده"
مونا؛ "اون الان از دست هممون عصبیه"
حامد؛ "حالا بزن"
گوشیش رو برداشت و شماره مجید رو گرفت.
مجید
آرش راد رو دعوت کردی خونت؟! اونم برای چی؟ خواستگاری؟! دمت گرم بابا! این بود جواب ۳۱ سال رفاقت؟
همینجور که تو ذهنم با خودم داشتم کل کل و دعوا میکردم صدای گوشیم رو شنیدم از حالت دراز کش دراومدم و نشستم روی تخت گوشیم رو برداشتم که دیدم موناس نمیخواستم جواب بدم ولی یکم نگران شدم، پس خیلی سرد جوابش رو دادم.
مجید؛ "بله؟"
مونا؛ "الو داداش خوبی؟"
مجید؛ "شوهرت گفته زنگ بزنی؟"
مونا؛ "داداش؟!"
مجید؛ "اگه داداشت بودم که...هوففف، کارت رو بگو مونا"
مونا؛ "هنوز ناراحتی؟"
مجید؛ "از کی؟"
مونا؛ "از ما دیگه"
مجید؛ "چرا نباشم؟! شوهر شما برداشته کسی رو دعوت کرده خونتون که به خونِ من تشنس اونم واسه خواستگاری، خوده آقا حامد با من درمورد نازی و ایمان حرف زد حالا میگه اینا پاشن بیان خونه شما؟"
مونا؛ "بخدا مجید..."
مجید؛ "قسم الکی نخور خواهر من، همه چیز به من ثابت شد خداروشکر قبل از این که وصلتی اتفاق بیوفته فهمیدم شوهرت از وصلت فامیلی خوشش نمیاد"
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ #پارت_۱۰۰ حامد از اتاق که اومدم بیرون در رو بستم و سمت پذیرایی رفتم که همون
دقت کردین؟
این صدمین پارتی هست که گذاشتم🥲💙