#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۱۹
حامد
از اتاق مجید رفتم بیرون و رفتم سمت اتاق عمل، وارد اتاق عمل شدم.
سه ساعتی میشد که داشتم قلب بیمار رو عمل میکردم اما اتفاقی که توی این همه سال ازش میترسیدم برای اولین بار افتاد، بیمار هین عمل فوت کرد و دیگه کاری از دست من بر نمیومد، با حاله بد رفتم بیرون که برادر پیمان دوید سمتم.
پدرام؛ "چی شد؟ خوبه؟ حالش خوبه؟ چرا چیزی نمیگین؟ با شماام اقای دکتر، صدامو میشنوی؟ "
تو شک عجیبی بودم صداش برام نامفهوم بود فقط به سمت اتاق رفتم و در رو بستم، نشستم رو صندلی.
مجید
عمل حامد خیلی طول کشیده بود یکم نگران شدم، رفتم بیرون دیدم پرستار جلوی در اتاق داره با برادر همون بیکاری که حامد عملش کرده حرف میزنه، اون همش داشت داد میزد و گریه میکرد، نکنه..نه بابا حامد خِبرست تو کارش امکان نداره، رفتم سمت اتاق عمل.
مجید؛ "خانم عظیمی، اقای حاتمی هنوز دارن عمل میکنن؟ "
پرستار؛ "نه عمل تموم شد فکر میکنم تو اتاقشون باشن"
بردار بیمار روی صندلی نشسته بود داشت گریه میکرد و یه چیزایی زمزمه میکرد.
پدرام؛ "ازتون نمیگذرم، داداشمو کشت اون عوضی داداشمو کشت"
محل ندادم رفتم تو اتاق حامد دیدم نشسته رو صندلی دستاش خونی بود و به یه جا خیره شده بود، زانو هام رو خم کردم خودم رو هم قد حامد که نشسته بود کردم.
مجید؛ "حامد چی شده؟ این یارو چی میگه؟ حامدددد با تو اممم"
حامد تو شک بود ولی یهو به خودش اومد.
حامد؛ "م..مجید...م..من...ک...ک...کشتمش"
مجید؛ "چی داری میگی حامد یعنی چی که کشتیش؟ "
حامد؛ "مجید...م...مرد...ا...اون...م..مرد"
مجید؛ "حامدم اروم باش یه نفس عمیق بکش، قشنگ بگو چی شد؟ "
حامد؛ "وقتی داشتم عملش میکردم دووم نیورد ایست قلبی کرد مرد"
یهو دیدم زد زیر گریه.
حامد؛ "مجید من الان چه خاکی به سرم بریزم"
مجید؛ "قربونت برم پیش میاد تقصیر تو نیست که"
حامد؛ "عملش سنگین بود، عمل قلب بازه من باید بیشتر حواسم رو جمع میکردم که نکردم "
مجید؛ "چرا میخوای همچی رو بندازی گردن خودت حامد!؟ "
حامد اومد حرف بزنه که یهو در محکم کوبیده شد و صدای داد و فریاد اومد، بلند شدیم من در رو باز کردم دیدم برادرس.
مجید؛ "چه خبرته اقا اینجا بیمارستانه "
پدرام؛ "به اون دکترِ قاتل بگو بیاد بیرون"
مجید؛ "حیف که داداشت مرده عزاداری وگرنه حالیت میکردم کی قاتله"
پدرام؛ "تو فکر کن من عزادار نیستم بیا حالیم کن "
خواستم ادامه بدم که آرش اومد.
آرش؛ "چه خبره اینجا، چیه اقا صدات رو انداختی تو گلوت نمیبینی اینجا مریض خوابیده"
من نزاشتم حامد بیاد بیرون خودم رفتم بیرون و در اتاق حامد رو بستم.
پدرام؛ "به اون دکترِ قلابی تون بگید بیاد بیرون"
آرش؛ "اینجا همه متخصص هستن بفرما بیرون اقا "
حامد از اتاق اومد بیرون و میخواستم جلوشو بگیرم اما نشد.
حامد؛ "منظورش منم"
ارش؛ "حامد! "
پدرام؛ "همین آشغال برادرمو کشت، تو که میدونستی عملش خطرناکه چرا عملش کردی بیشرف "
مجید؛ "درست حرف بزن دیگه داری شورشو در میاری"
حامد؛ "پیمان ایست قلبی کرد "
پدرام؛ "الهی بمیرم برای داداشم که گیر تو افتاد و زیر دسته تو عوضی جون داد"
یهو دستش رو اورد بالا و زد تو گوش حامد، احساس کردم زد تو گوش خودم اون لحظه قابلیت کشتنش رو داشتم.
حامد
وقتی بهم سیلی زد گوشم سوت کشید صورتم داغ شد.
پدرام؛ "انتقام داداشم رو ازت میگیرم"
بعدم از بیمارستان رفت منم به دیوار تیکه دادم و سر خوردم و روی زمین نشستم.
آرش؛ "خیله خب نمایش تموم شد برید سر کاراتون "
همه کسایی که جمع شده بودن رفتن، مجید روی زانو هاش خم شد.
مجید؛ "داداش بلند شو بریم تو اتاقت پاشو"
مجید دستم رو گرفت و رفتیم تو اتاقم آرش هم اومد.
آرش؛ "حامد جریان این پسره چی بود؟ "
حامد؛ "این پدرامه برادر پیمان همون که تازه عملش کردم، پیمان موقع عمل ایست قلبی کرد و مرد "
آرش؛ "خب این که تقصیر تو نیست"
مجید؛ "منم بهش میگم ولی گوش نمیده"
حامد؛ "شاید از نظر شما ها تقصیر من نباشه ولی از نظر پدرام تقصیر منه"
مجید؛ "بسه حامد بسه، بلند شو خودتو جمع جور کن امروز عیده نمیخوام ناراحت باشیا"
آرش؛ "حامد جانم پاشو انقدر غصه نخور عزیزم پاشو "
بلند شدم لباس های عملم رو در اوردم و نشستم پشت میزم مجید برام تو لیوان آب ریخت بهم داد، یکم ازش خوردم و گذاشتمش رو میز.
آرش؛ "الان خوبی؟ "
حامد؛ "بد نیستم"
مجید؛ "آقای راد شما بفرمایید به کارتون برسید من حواسم به حامد هست"
حامد؛ "نه نیازی نیست هر دوتاتون برید سر کاراتون مرسی ازتون"
آرش؛ "اگه کاری داشتی بگو"
حامد؛ "ممنون "
آرش رفت.
مجید؛ "من برم واقعا؟"
حامد؛ "اره داداشم برو به کارت برس"
مجید؛ "باشه، فعلا"
مجیدم رفت، سرم بدجور درد میکرد نباید اینجوری میشد...
15.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝐼 𝒶𝓂 𝒷𝓇𝑒𝒶𝓉𝒽𝓁𝑒𝓈𝓈 𝒷𝑒𝒸𝒶𝓊𝓈𝑒 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒𝒾𝓇 𝒻𝓇𝒾𝑒𝓃𝒹𝓈𝒽𝒾𝓅 :) ◕‿◕
✧*。∘˚˳°。☆
.𝒞𝒽𝑒𝓃𝑒𝓁 𝐻𝒶𝓂𝒿𝒾𝒹𝒾.
𝒱𝒶𝓈𝒽𝑔𝒽𝒶𝓃𝒾♡𝒜𝒽𝒶𝓃𝑔𝒾
𝐼 𝒽𝑒𝒶𝓇 𝓎𝑜𝓊?🧸❤️🩹
https://daigo.ir/secret/61076129541
∘˚˳°∘˚˳°∘˚˳°∘˚˳∘˚˳°∘˚˳
#مدیر_نازی