eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
90 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
شما هم مثل من گریتون گرفت..؟💔
امیر..😭💔
یه عمه و دختر عمه اینجوری:))
قشنگا دایگو درست شد اونجا پیام بدین🤍
۱:آره خیلیییی🤣🎀 ۲:🥲🤍 ۳:🎀😂
۱:عزیزممم🥺🤍 ۲:قربونت برم حتما❤️🫀 ۳:اون روز، روز خوبی برای من نبود ۴:اگه شد چشم✨ ۵:خودم😂😁 ۶:😍✨ ۷:منم😢
۱:مرسییی✨🥲 ۲:قربون لبخندت:)❤️ ۳:😁🤍 ۴:🥲💘 ۵:هیچوقت تمومی نداره💙🧡 ۶:😊🎀 ۷:خیر💙✨ ۸:چشمات زیبا میبینه🎀🥲
مرسی عزیزم❤️‍🔥✨
نازی خودمم😂🎀
آیناز جو خونه رو دوست نداشتم مامان تو هال ساکت نشسته بود و بابا هم توی اتاق و ایمان.. حالش تعریف کردنی نیست! تو اتاقش بود و چراغاش خاموش بودن ولی در باز بود، خیلی آروم جوری کن نفهمه دم در اتاقش وایسادم دراز کشیده بود و ساعدش رو پیشونیش بود و از پلکایی که تکون می خورد مشخص بود بیداره پس جلو رفتم و در رو بستن که ساعدش رو برداشت با اخم بهم نگاه کرد. ایمان؛ "کی گفت بیای؟" آیناز؛ "بد اخلاق نشو اومدم باهات حرف بزنم" ایمان؛ "میخوام بخوابم" آیناز؛ "میخواستی بخوابی نیم ساعت پیش میخوابیدی" به حالت قبل برگشت و منم رو صندلی کنار میز تحریرش نشستم. آیناز؛ "چی شده؟" ایمان؛ "وقتی میدونی چرا میپرسی؟" آیناز؛ "میخوام از زبون تو بشنوم" ایمان؛ "ول کن آیناز" آیناز؛ "پس بزار من بگم، نازی تو رو بیشتر از اون چیزی که فکر میکنی دوست داره، من الان با دایی حرف زدم میگفت حالش خیلی بده" وقتی اینو گفتم نگاهی بهم انداخت و این یعنی همه حرفایی که بهش زده بوده از سر عصبانیت بوده. ایمان؛ "حال منم الان بده" آیناز؛ "ایمان من با چشمام دیدم که نازی چقدر از این پسره بدش میاد" ایمان؛ "دیگه برام مهم نیست، میخوام نازنین رو فراموش کنم" آیناز؛ "نازنین؟ انقدر زود وا دادی؟! ایمان جدی میگی؟!" ایمان؛ "آره وا دادم چون تحمل ندارم کسه دیگه ای مخصوصا اون کثافت رو کنارش ببینم" آیناز؛ "خب همه رو عشقشون حساسن ولی نباید این حساسیت باعث دوریتون بشه، میدونستی ممکنه اگه تو الان ولش کردی و اون حرفا رو بهش زدی پناه ببره به اشکان؟!" ایمان؛ "من نازی رو مثل کف دست میشناسم، حفظمش همچین کاری نمیکنه" آیناز؛ "پس وقتی انقدر مطمئنی چرا اینجوری میکنی؟" ایمان؛ "چون باید بفهمه اشتباه کرده، اون نباید میزاشت اون پسره پاش به خونشون باز بشه" آیناز؛ "هر دختری تو این سن خواستگار داره عادیه برادر من" ایمان؛ "تو چرا نداری؟" آخ! لعنتی تو چرا هر وقت حالت بده با من اینجوری میکنی؟! باید زهرت رو میریختی؟! آیناز؛ "نمیدونم...ولی تو نباید نازی رو از دست بدی" ایمان؛ "من میگم میخوام فراموشش کنم تو میگی از دست ندم؟" آیناز؛ "بیخیال داداش تو عمرا فراموشش کنی" ایمان؛ "میکنم!" آیناز؛ "حالا فردا میبینمت" ایمان؛ "ببین" آیناز؛ "من برم بخوابم فردا دانشگاه دارم" بلند شدم خواستم در رو باز کنم که با صداش متوقف شدم و لبخندی زدم. ایمان؛ "نازی هم کلاس داره؟" آیناز؛ "نازی که...نازنین، بله داره تازه قراره نتایج تست ها رو هم اعلام کنن و میدونم که اون قبول شده" ایمان؛ "خب به من چه؟ شب بخیر" آیناز؛ "آره به تو چه؟! شب بخیر"