#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۱۰۲
آیناز
جو خونه رو دوست نداشتم مامان تو هال ساکت نشسته بود و بابا هم توی اتاق و ایمان..
حالش تعریف کردنی نیست! تو اتاقش بود و چراغاش خاموش بودن ولی در باز بود، خیلی آروم جوری کن نفهمه دم در اتاقش وایسادم دراز کشیده بود و ساعدش رو پیشونیش بود و از پلکایی که تکون می خورد مشخص بود بیداره پس جلو رفتم و در رو بستن که ساعدش رو برداشت با اخم بهم نگاه کرد.
ایمان؛ "کی گفت بیای؟"
آیناز؛ "بد اخلاق نشو اومدم باهات حرف بزنم"
ایمان؛ "میخوام بخوابم"
آیناز؛ "میخواستی بخوابی نیم ساعت پیش میخوابیدی"
به حالت قبل برگشت و منم رو صندلی کنار میز تحریرش نشستم.
آیناز؛ "چی شده؟"
ایمان؛ "وقتی میدونی چرا میپرسی؟"
آیناز؛ "میخوام از زبون تو بشنوم"
ایمان؛ "ول کن آیناز"
آیناز؛ "پس بزار من بگم، نازی تو رو بیشتر از اون چیزی که فکر میکنی دوست داره، من الان با دایی حرف زدم میگفت حالش خیلی بده"
وقتی اینو گفتم نگاهی بهم انداخت و این یعنی همه حرفایی که بهش زده بوده از سر عصبانیت بوده.
ایمان؛ "حال منم الان بده"
آیناز؛ "ایمان من با چشمام دیدم که نازی چقدر از این پسره بدش میاد"
ایمان؛ "دیگه برام مهم نیست، میخوام نازنین رو فراموش کنم"
آیناز؛ "نازنین؟ انقدر زود وا دادی؟! ایمان جدی میگی؟!"
ایمان؛ "آره وا دادم چون تحمل ندارم کسه دیگه ای مخصوصا اون کثافت رو کنارش ببینم"
آیناز؛ "خب همه رو عشقشون حساسن ولی نباید این حساسیت باعث دوریتون بشه، میدونستی ممکنه اگه تو الان ولش کردی و اون حرفا رو بهش زدی پناه ببره به اشکان؟!"
ایمان؛ "من نازی رو مثل کف دست میشناسم، حفظمش همچین کاری نمیکنه"
آیناز؛ "پس وقتی انقدر مطمئنی چرا اینجوری میکنی؟"
ایمان؛ "چون باید بفهمه اشتباه کرده، اون نباید میزاشت اون پسره پاش به خونشون باز بشه"
آیناز؛ "هر دختری تو این سن خواستگار داره عادیه برادر من"
ایمان؛ "تو چرا نداری؟"
آخ! لعنتی تو چرا هر وقت حالت بده با من اینجوری میکنی؟! باید زهرت رو میریختی؟!
آیناز؛ "نمیدونم...ولی تو نباید نازی رو از دست بدی"
ایمان؛ "من میگم میخوام فراموشش کنم تو میگی از دست ندم؟"
آیناز؛ "بیخیال داداش تو عمرا فراموشش کنی"
ایمان؛ "میکنم!"
آیناز؛ "حالا فردا میبینمت"
ایمان؛ "ببین"
آیناز؛ "من برم بخوابم فردا دانشگاه دارم"
بلند شدم خواستم در رو باز کنم که با صداش متوقف شدم و لبخندی زدم.
ایمان؛ "نازی هم کلاس داره؟"
آیناز؛ "نازی که...نازنین، بله داره تازه قراره نتایج تست ها رو هم اعلام کنن و میدونم که اون قبول شده"
ایمان؛ "خب به من چه؟ شب بخیر"
آیناز؛ "آره به تو چه؟! شب بخیر"
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۱۰۳
نازی
صبح با سردرد بدی از خواب بیدار شدم خواستم گوشیم رو بردارم که ساعت رو ببینم که یادم افتاد دیشب بابا برداشتش
به ساعت دیواری نگاهی کردم ولی چشمام تار میدید عینکم رو برداشتم و نگاهی کردم ساعت ۹ بود و من ۹ و نیم کلاس داشتم و این عمق فاجعه بود، سریع رفتم آبی به صورتم زدم و لباسام رو پوشیدم و آرایش ساده ای کردم و در آخر از اتاق بابا اینا گوشیم رو برداشتم و کلید و گوشی رو گذاشتم توی کیفم، از خونه زدم بیرون و خواستم ماشین بگیرم ولی نبود بیخیال شدم و پیاده رفتم...
آیناز
به ایمان خیلی اصرار کردم که صبح بریم دنبال نازی ولی قبول نکرد، وقتی رسیدیم خواستم پیاده بشم که دیدم نازی رسید دم در دانشگاه و دستش رو گذاشت رو قفسه سینش و نفس نفس میزد، برگشتم ایمان رو دیدم که با دیدنش رنگش پریده بود و مشخص بود حالش بده پس سریع پیاده شدم و رفتم سمت نازی توقع نداشتم ولی ایمان هم پیاده شد و پیش ماشین وایساد و جلو نیومد.
آیناز؛ "خوبی؟ نازی؟ چرا اینجوری اومدی؟"
نفسش یکم جا اومد.
نازی؛ "نمیخواستم...دیر برسم...آخه ماشین نبود"
آیناز؛ "ببخشید نیومدیم دنبالت"
نازی؛ "وظیفتون که نیست"
بلاخره صدای ایمان هم شنیدیم، صدایی که از ته چاه میومد.
ایمان؛ "الان...خوبی؟"
نازی که انگار تازه متوجه ایمان شده بود نگاه کوتاهی بهش کرد و روش رو برگردوند.
نازی؛ "خوبم! البته جسمی"
ایمان؛ "آیناز من دیگه میرم، تموم کردی زنگ بزن"
آیناز؛ "باشه، خدافظ"
ایمان سوار شد و رفت.
نازی؛ "بریم که ببینیم قبول شدیم یا نه"
نازی
وارد کلاس که شدیم همه داشتن حرف میزدن و شلوغ بودن خب طبیعیه استرس داشتن ولی من..
دیگه برام اهمیتی نداشت!
درسته عاشق بازیگریم و بدون اون یه آدم افسردم ولی...ایمان! اونجا که گفت "خوبی؟" دلم میخواست بگم آره تو پرسیدی حالم خوب شد، ولی کاشکی باز حرف میزدی، رفتم رو صندلیم نشستم که رها اومد.
رها؛ "سلام، چیزی شده؟"
نازی؛ "سلام، من حرفی زدم که میگی چیزی شده؟"
رها؛ "اتفاقا واسه همین پرسیدم، تو وقتی سکوت میکنی و هیچی نمیگی یعنی به داغون ترینِ خودت رسیدی!"
نازی؛ "خوبه که انقدر خوب میشناسیم"
رها؛ "چی شده آیناز؟"
آیناز؛ "هیچی بابا خوب میشه"
رها؛ "خب یه چیزی بگید آدم باور کنه، اگه نمیگید برم"
آیناز خواست بگه که اشکان اومد.
آیناز؛ "اینم دلیلش رها خانم"
رها؛ "گرفتم"