eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
89 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
اینکه شبیه به هم میشینن قشنگه💙🧡
دوتا پسر بچه شیطون و خوشگل🥺🤍
نگاه های مجید🫀🤍
۱:چشمممم😂 ۲:التن میزارممممم😂 ۳:مرسییی🤍 ۴:مرسی قشنگم، باشه الان میزارم❤️
قبل از این که پارت رو بزارم میخواستم شخصیت جدیدی که به رمان اضافه شده رو معرفی کنم🙃✨
نام و نام خانوادگی:آرش راد سن:۴۴ شغل:رئیس بیمارستان وضعیت تاهل:مطعلق فرزند:اشکان راد 🤍
نازی وقتی رفتم داخل کلاس آیناز اومده بود، رفتم پیشش نشستم. نازی؛ "سلاممم چطوری؟ " آیناز؛ "سلام " نازی؛ "الان مثلا قهری" حرفی نمیزد و نگاهم نمیکرد. نازی؛ "باشه قهر کن" کلاسمون که تموم شد از کلاس که داشتیم میرفتیم بیرون یکی از همکلاسی هام اومد جلوم. اشکان؛ "ببخشید خانم حاتمی" نازی؛ "جانم بفرمایید" اشکان؛ "من هفته پیش نتونستم بیام خواستم بگم که اگه میشه جزوتون رو یه روز به من قرض بدین ممنون میشم" نازی؛ "بله چرا که نه" جزوم رو بهش دادم. نازی؛ "فقط اگه میشه زود برام بیارینش چون برای امتحانات بعد از عید نیازش دارم" اشکان؛ "نگران نباشید من زود مینویسم میارم خدمتتون" نازی؛ "کاری با من ندارید؟ " اشکان؛ "نه بازم ممنون " نازی؛ "خواهش میکنم" وقتی رفت آیناز دستمو کشید و منو برد توی حیاط دانشگاه. نازی؛ "چه خبرته آیناز یواش تر " آیناز؛ "این مرتیکه کیه که بهش جزوه دادی؟ " نازی؛ "تو که قهر بودی! " آیناز؛ "هنوزم هستم، جواب منو بده گفتم این کی بود؟" نازی؛ "کور بودی ندیدی هم کلاسیمونه" آیناز؛ "همکلاسیمون هست که هست چرا باید بیاد از تو جزوه بگیره؟ این همه آدم" نازی؛ "من چمیدونم حتما دلش خواسته از من بگیره" آیناز؛ "اهااا که دلش خواسته از تو بگیره، دایی میدونه؟" نازی؛ "چی میگی آیناز حالت خوبه؟!" آیناز؛ "ببین تو چند روزه یه چیزی رو داری از من مخفی میکنی" نازی؛ "بله مگه من باید همه چیزم رو به همه بگم؟ " آیناز؛ "اها الان من شدم همه؟" نازی؛ "یه لحظه... الان تو چی رو میخوای بدونی؟ " آیناز؛ "اون چیزِ مهمی که باید میگفتی و نگفتی رو خودم فهمیدم الان بگو ببینم این پسره چرا از تو جزوه گرفت؟" دیگه خستم شد داد زدم. نازی؛ "من چمیدونم، الان یعنی هر کی از هر کسی جزوه میگیره عاشقشه؟ نخیر این چیزا تو فیلماس " آیناز؛ " اصلا من دیگه حرفی نمیزنم به ایمان میگم خودش باهات حرف بزنه" نازی؛ "ایمان؟! " آیناز؛ "گفتم که اون چیزی که نگفتی رو فهمیدم" نازی؛ "چطوری اون وقت؟ " آیناز؛ "وقتی دیشب با ایمان داشتین لاو میترکوندین " نازی؛ "بابا تو عجب آدمی هستی آیناز، فال گوش وایمیستی؟ حریم خصوصی حالیت نیست نه؟ بیچاره ایمان" آیناز؛ "داداشمه دوست دارم فال گوش وایسم بعدشم یعنی من حق ندارم بدونم داداشم از کی خوشش اومده؟" نازی؛ "خیله خب حالا که فهمیدی دهنت رو قرص کن وگرنه من میدونم و تو" آیناز؛ "تو دیدی من راز تو یا ایمان رو به کسی بگم؟ " خواستم جوابش رو بدم که ایمان اومد، شیشه رو داد پایین و داد زد. ایمان؛ "خوشگلا برسونمتون" زدیم زیر خنده و رفتیم سمتش. ایمان؛ "سلام نازی چطوری؟ " نازی؛ "سلام خوبم تو خوبی؟ " ایمان؛ "مرسی، بیا برسونمت" آیناز رفت سوار شد. نازی؛ "نه مرسی کلاس دارم بعد بابا میاد دنبالم" آیناز؛ "ایششش" ایمان نگاهی متعجب به آیناز کرد و رو کرد به من. ایمان؛ "این باز چشه؟ " آیناز؛ "این به درخت میگن آقا ایمان" ایمان؛ "خیله خب، سر کار خانم آیناز کیانی چشه؟ " نازی؛ "چیزیش نیست فقط فهمیده که داداشش عاشق شده" خندیدم. ایمان؛ "یعنی چی؟ بهش گفتی؟ " نازی؛ "نه خانم دیشب فا..." آیناز؛ "نزار جزوه رو بگما " نازی؛ "بگو، ایمان به من اعتماد داره" ایمان؛ "جریان جزوه چیه؟ " آیناز؛ "نازی خانم از جزوه دادن خوشش میاد" نازی؛ "آینازززز، هیچی ایمان داره چرت و پرت میگه " آیناز؛ "من چرت و پرت میگم؟ ایمان خان نازی خانم در ملع عام به یه پسره غریبه جزوه قرض داد" ایمان؛ "نازی راست میگه؟ " نازی؛ "ایمان تو دیگه چرا؟ بابا بخدا پسره گفت من هفته پیش نبودم منم مجبور شدم بدم تو که میدونی من بلد نیستم نه بگم گناه داشت خب " ایمان؛ "خیله خب حالا خیلی مهم نیست" نازی؛ "در ضمن آیناز خانمم دیشب فال گوش وایساده داشته مکالمه من و تو رو گوش میکرده" آیناز؛ "من دارم برای تو" ایمان؛ "بسه دیگه عین این بچه های چهار ساله خبرچینی میکنن" نازی؛ "من دیگه برم الان کلاسم شروع میشه" ایمان؛ "مراقب خودت باش، دیگه به کسیم جزوه نده" نازی؛ "چشم اصلا من فقط به یه نفر جزوه میدم " ایمان یکی از ابرو هاش رو داد بالا. ایمان؛ "کی؟ " نازی؛ "تو" آیناز؛ "اییییییی ایمان زود برو خونه حالت تهوع دارم" نازی؛ "زهرمار شعور داشته باش " آیناز؛ "نازی پیاده میشم میزنم... " ایمان؛ "بسه دیگه عه، خدافظ نازی" نازی؛ "خدافظ، خدافظ فضول خان" آیناز؛ "خدافظ" ایمان و آیناز رفتن منم رفتم داخل دانشگاه و رفتم سر کلاس.
ایمان تو ماشین بودیم داشتیم میرفتیم سمت خونه. آیناز؛ "میگم حالا جدی جدی از نازی خوشت اومده؟" ایمان؛ "اره، میگم که آیناز" آیناز؛ "جانم؟ " ایمان؛ "به مامان و بابا چیزی نگیا" آیناز؛ "نه بابا خیالت راحت" ایمان"تو ناراحت شدی از این که من از نازی خوشم اومد؟" آیناز؛ "نه بابا من شوخی کردم که بخندیم اتفاقا خوشحالم که نازی رو انتخاب کردی" ایمان؛ "تو این قضیه پشتم هستی؟ " آیناز؛ "معلومه من تا تهش پشتتم داداش" دستم رو بردم جلوی آیناز و اونم با دستش زد به کف دستم. حامد تا ساعت ۱۲ مریض داشتم و حسابی خسته شده بودم، یک لحظه هم از فکر پیمان بیرون نیومدم اخه...اخه چرا من انقدر بد شانسم؟ چرا همچین موقعی باید این اتفاق میوفتاد، اگه واقعا داداش پیمان بخواد انتقام بگیره چی؟ همش جمله آخرش تو سرم اکو میشد«انتقام داداشم رو ازت میگیرم» سرم داشت میترکید از این همه فکر از این همه سوال. مجید؛ "داداش پاشو بریم" حامد؛ "مجید تو کی اومدی؟ " مجید؛ "همین الان، نفهمیدی؟" حامد؛ "نه" انقدر فکرم مشغول بود که متوجه اومدن مجید نشده بودم. مجید؛ "حامد نیم ساعت دیگه سال تحویل میشه بلند شو بریم" حامد؛ "بریم " بلند شدم روپوشم رو در اوردم و آویزونش کردم روی جا لباسی و کتم رو پوشیدم، با مجید از بیمارستان خارج شدیم رفتیم سمت ماشین هامون، میخواستم سوار شم که آرش اومد. آرش؛ "راستی حامد عیدت مبارک " حامد؛ "مرسی همچینین " آرش؛ "عید شما هم مبارک آقای کیانی" مجید؛ "ممنون " وقتی یکم آرش فاصله گرفت گفتم. حامد؛ "الان یه راست میای خونمون؟ " مجید؛ "نه اول برم یه دوش بگیرم لباس عوض کنم بعد میام" حامد؛ "باشه خوش اومدی، میبینمت" مجید؛ "مرسی، منم همینطور" سوار ماشین شدم و حرکت کردم سمت دانشگاه. نازی ساعت ۱۲ و ربع بود که کلاسم تموم شد رفتم تو حیاط روی نیمکت نشستم تا بابا بیاد، چند دقیقه بعد همون همکلاسیم که فامیلشو فراموش کردم اومد سمتم. اشکان؛ "منتظر کسی هستین؟ " نازی؛ "بله پدرم، ببخشید من فامیلتون رو یادم رفت اقای... " اشکان؛ "راد هستم، اشکان راد" نازی؛ "اها بله اقای راد" اشکان؛ "بگید اشکان راحت باشید" نازی؛ "من اینجوری راحتم " اشکان؛ "میتونم بشینم یکم باهاتون صحبت کنم " نازی؛ "بله ولی درباره؟ " اشکان نشست. اشکان؛ "اممم خب راستش...چطوری بگم...راستش من...من ب...به ش..شما...علاقمند ش...شدم و... " نازی؛ "لطفا دیگه ادامه ندید خواهش میکنم" اشکان؛ "ولی...چرا اخه؟ " نازی؛ "من باید به شما جواب پس بدم؟ " اشکان؛ "ن..نه من منظورم این نبود... " داشت حرف میزد که بابا حامد اومد. نازی؛ "ببخشید ولی من باید برم پدرم اومد" داشتم میرفتم سمت ماشین که صدای داد اشکان به گوشم میرسید. اشکان؛ "یه لحظه صبر کنید خانم حاتمی، خانم حاتمی، نازنین خانم صبر کنید" رفتم سوار ماشین شدم. نازی؛ "سلام " حامد؛ "سلام، اون پسره داشت تو رو صدا میزد؟ " نازی؛ "ولش کن بابا بریم" حامد؛ "چیزی شده؟ نکنه مزاحمت شده؟ " نازی؛ "نه بابا یه چیزی گفت اعصابم بهم ریخت" حامد؛ "خب چی گفت؟ " نازی؛ "چیز مهمی نبود بریم تو راه میگم" بابا ماشین رو روشن کرد و حرکت کردیم.