˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
الانم واقعا نمیتونم پارت بزارم ببخشید.. دستام خیلی درد میکنه😔
شاید آخر شب گذاشتم
اگه جونی برام مونده بود..😂🎀
مجید و مهران غفوریان...🖤🥺
#Rubika
𝕰𝖛𝖊𝖓 𝖎𝖋 𝖊𝖛𝖊𝖗𝖞𝖔𝖓𝖊 𝖎𝖘 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊
𝖓𝖔 𝖔𝖓𝖊 𝖜𝖎𝖑𝖑 𝖇𝖊 𝖞𝖔𝖚(:
•𝕳𝖆𝖒𝖏𝖎𝖉'𝖘...
𝖋𝖗𝖎𝖊𝖓𝖉𝖘𝖍𝖎𝖕 𝖎𝖘 𝖆𝖓 𝖊𝖙𝖊𝖗𝖓𝖆𝖑 𝖋𝖗𝖎𝖊𝖓𝖉𝖘𝖍𝖎𝖕•💙🧡
@back_home
#مدیر_نازی
یعنی من اگه باشم هیچکس نمیاد تو ناشناس چیزی بگه
باید حتما غیب بشیم تا یکی بیاد بگه پارت بزار رمانت خوبه..
یکم انرژی بدین خب😔🎀
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۱۰۵
حامد
وارد بیمارستان شدم و با همه سلام و احوال پرسی کردم و خواستم برم توی اتاقم که مجید رو دیدم داره میره سمت اتاق آرش، میدونستم کاره سختیه براش رو به رو شدن با اون ولی حرکتی نزدم و فقط نگاهش کردم که خیلی یهویی چشم تو چشم شدیم و چشمام رو دزدیدم و در اتاقم رو باز کردم و رفتم داخل نفسم که حبس بود رو بلند بیرون دادم.
مجید
چی شد دکتر حاتمی؟ نگاهت رو دزدیدی؟ باشه... پس بچرخ تا بچرخیم.
مجید؛ "سلام آقای راد"
ارش؛ "به سلام آقای کیانی عزیز، احوالتون؟"
مجید؛ "خوبیم میگذره اگه اجازه بدن"
آرش؛ "اتفاقی افتاده؟"
مجید؛ "خانوادگیه"
آرش؛ "خیله خب، کاری داشتی؟"
مجید؛ "این لیست بیمارای دیروزِ فراموش کردم بیارم براتون"
آرش؛ "خیلی ممنون"
مجید؛ "با اجازه"
از اتاق اومدم بیرون که متین رو دیدم.
متین؛ "چطورین آقا مجید؟"
مجید؛ "خوبم تو چطوری؟"
متین؛ "خوبم مرسی، آقا حامد رو ندیدین؟"
مجید؛ "نه"
متین؛ "یعنی...هنوز نیومدن؟"
مجید؛ "نمیدونم"
متین؛ "چیزی شده؟"
مجید؛ "نه"
متین؛ "آهاا خب...با اجازه"
امروز حال هیچکس رو نداشتم عصبی بودم از همه مخصوصا حامد، صدای باز شدن در رو پشت سرم شنیدم که برگشتم دیدیم حامد از اتاقش بیرون اومده و همون لحظه بود که چشم تو چشم شدیم.
حامد؛ "سلام آقای کیانی"
مجید؛ "سلام"
حامد؛ "خوبین؟"
استاد بود توی در اوردن حرص آدما، حفظمش!
مجید؛ "اگه دور اطرافیان اجازه بدن بله خوبم"
حامد؛ "کسی ناراحتتون کرده آقای کیانی؟"
دیگه داشتم کلافه میشدم، این رفتارش عذابم میداد.
مجید؛ "آقای حاتمی شما ظاهرا کار دارین درسته؟ به نظرم برید به کارتون برسید"
خواست حرف بزنه که رفتم جلو و توی فاصله کمی ازش ایستادم.
مجید؛ "ببین حامد این مسخره بازیا رو تمومش کن این دوتا بچه عاشق همن پس بیخیال شو"
حامد؛ "ببخشید ولی من که مشکلی ندارم البته اجازه بده صحیح کنم، مشکلی نداشتم! ، این شما بودین که اول نخواستین پس منم دخترم رو شوهر نمیدم"
مجید؛ "مگه دست توئه؟!"
حامد؛ "تا وقتی نازی دخترمه، تصمیمش با منه"
مجید؛ "پس میخوای لج کنی؟!"
حامد؛ "دقیقااا!"
مجید؛ "حله داداش، بسلامت"
ازش فاصله گرفتم و رفتم سمت اتاقم.
نازی
آخرای کلاس بود و حوصلم حسابی سر رفته بود خسته بودم فکرم همش درگیر بود.
استاد؛ "بچه هایی که توی تست قبول شدین دیگه نیازی نیست تو کلاسا شرکت کنید فعلا، موفق باشید خدانگهدار"
و استاد از کلاس بیرون رفت و منم خیلی سریع گوشیم رو دراوردم که ماشین بگیرم ولی آیناز جلوم رو گرفت.
آیناز؛ "ایمان میاد، با ما میای"
نازی؛ "نمیخواد..."
آیناز؛ "همین که گفتم، با ما میای"
رها؛ "قهرین؟"
نازی؛ "نه داستان داره شب برات میگم"
رها؛ "تو به عنوان خواهر شوهر نباید آشتیشون بدی؟"
آیناز؛ "پس الان دارم چیکار میکنم؟"
نازی؛ "چی میگید شما دوتا؟ آشتی چیه؟ آقا داداش شما از من متنفره منم از عشق زوری خوشم نمیاد"
رها؛ "متنفره؟ یعنی چی؟"
نازی؛ "الان ول کنید واقعا سرم درده، شب بهت میگم رها باشه؟"
رها؛ "باشه عزیزم عیب نداره برو استراحت کن، آماده باش برای فیلم برداری"
چشمکی زد و از کلاس بیرون رفت، من و آیناز هم با هم رفتیم دم در ایستادیم تا ایمان بیاد چند باری هم گفتم که خودم برم ولی گوش نداد، بلاخره ایمان اومد و با خودم گفتم فقط سوار میشی و میری، نگاهش نمیکنی، نه صداشو گوش میدی، نه بهش لبخند میزنی... ولی ته دلم یه جوری بود. با خجالت و حس بدی که داشتم رفتم پشت نشستم و سلام آرومی گفتم، سعی کردم برم توی گوشیم و مشغول بشم که نگاهش نکنم ولی نگاهای سنگینی رو روی خودم حس میکردم، انگار نگاهش از توی آینه عقب نمیرفت، تو آینه چشمامون گره خورد...اونم گفت "سلام".